خاطرات (محمدرضا رحمتی)

خاطرات (محمدرضا رحمتی)
«19 فروردینماه 1359 من، مهدی یزدانی، مرحوم مسیح الله نادری، حسن حجتی، محسن باقری، رمضان علی کریمیان و سه، چهار نفر دیگر که نام آنها را فراموش کردهام، به فرماندهی مرتضی مطهر برای اعزام به کردستان داوطلب شدیم. آن زمان هنوز دستهبندی نیروها تحت عنوان دسته، گروهان یا گردان مرسوم نبود. نیروهای اعزامی بهصورت یک گروه به سرپرستی فلان رزمنده شناخته میشدند. در انتخاب و اعزام نیرو به غرب کشور مهمترین مسئله آمادگی و آگاهی آنها در امور نظامی بود، بنابراین اولویت اعزام با افرادی بود که آموزش نظامی دیده بودند و همه ما از نیروهای رسمی سپاه شهرضا بودیم که کاملاً داوطلبانه و مسلح به اسلحه ژ.3، پنج خشاب، کولهپشتی، لوازم ضروری و یک تیربار ام. ژ.3 به سپاه اصفهان رفتیم و با گروه دیگری به فرماندهی حاج حسین خرازی به کرمانشاه رفتیم.
پس از هماهنگیهای اولیه یکی، دو نفر از پیشمرگان کُرد بهعنوان راهنما همسفر ما شدند. در جاده کرمانشاه به سمت پاوه پس از طی بخشی از راه به دو راهی قازانچی رسیدیم که سمت راستش به سنندج و سمت چپ به پاوه ختم میشد. هشت کیلومتر قبل از شهر پاوه، روستایی به نام قوری قلعه بود. سمت راست جاده در کنار این روستا غاری به همین نام وجود داشت، این غار در سال 58 مدتی محل استقرار نیروهای ضدانقلاب بود. آنها از طریق شیاری خود را به روستا میرساندند و مایحتاجشان را از آنجا تأمین میکردند. آنها تمام کورهراهها، غارها، درهها و محلهای مناسب برای اختفاء را بهخوبی میشناختند و غیر از تأمین اسلحه و برخی از امکانات دیگر از عراق، بخش اعظم مواد غذایی، پتو، لباس و… را از مردم شهرها و روستاها تأمین میکردند؛ این مطالب را کُردهایی که راهنماییمان در طول مسیر را به عهده داشتند، برایمان تعریف کردند.

از ورودی شهر پاوه چند نفر با یک دستگاه وانت سیمرغ که تیرباری روی آن نصب شده بود، برای محافظت از ما تا مقر سپاه همراهیمان کردند. مقر سپاه ساختمانی بود، نزدیک فرمانداری که قبلاً متعلق به ساواک بود. شهید ناصر کاظمی مرتب بین این دو ساختمان در حال رفتوآمد و سروسامان دادن به اوضاع شهر بود. پس از معرفی و طی کردن مراحل اولیه به ساختمانی با اتاقهای متعدد در محله سراب هولی فرستاده شدیم؛ سراب هولی درهای کوچک در انتهای شهر بود که بهجز این ساختمان، ساختمان دیگری در آن نبود و همین تردد افراد متفرقه و یا احتمال حمله ضدانقلاب را تقریباً به صفر میرساند.
مأموریت ما در پاوه در چند زمینه خلاصه میشد؛ گشت زنی در شهر و روستاهای اطراف، پاکسازی روستاها و مناطق اشغالی، استقرار در روستاها برای برقراری امنیت و مبارزه با نیروهای ضدانقلاب، تأمین امنیت جادههای مواصلاتی، تعقیب، مبارزه و سرکوبی گروهکها و … . اما مهمترین هدف نیروها بعد از کمک به مردم محلی، اعلام حضور در منطقه برای تضعیف روحیه دشمن بود، به همین دلیل باوجود خطراتی که وجود داشت، گاهی با لباس فُرم، پرچم و ماشین سپاه در شهر و مناطق اطراف آن گشت زنی میکردند تا علناً اعلام حضور کند. غیر از زمانهایی که به انجام مأموریت میگذشت در کلاسهای عقیدتی هم شرکت میکردیم، اوقات فراغتمان را هم به باز و بسته کردن و روغنکاری سلاحهایمان میگذراندیم.

یک روز حسین خرازی نزد ما آمد و در مورد پاکسازی روستایی پشت ارتفاعات پاوه به طرف نوسود با آقای مطهر صحبت کرد. نظر آقای مطهر این بود که وارد شدن به چنین عملیاتی نیازمند اطلاعات بیشتر و دقیقتر و شناسایی بهتری از منطقه است وگرنه ممکن است جان بچهها به خطر بیفتد. آقای خرازی گفت ما آمدهایم شهید بشویم. آقای مطهر گفت مسلماً همینطور است. قطعاً من و افراد گروهم که در چنین شرایطی به کردستان آمدهایم از جانمان گذشتهایم؛ اما اگر قرار است، شهید شویم باید شهادتمان گرهای از مشکلات مردم باز کند یا راه گشای مسئلهای باشد تا اینکه در یک درگیری نسنجیده و بیفایده کشته شویم. بعد از صحبتهای بسیار، قرار بر این شد که آقای خرازی و نیروهایش وارد روستا شوند و آقای مطهر و نیروهایش از روی ارتفاعات، آنها را پشتیبانی کنند. مأموریت انجام شد؛ اما خبری از ضدانقلاب نبود. چنین مأموریتهایی گرچه گاهی منجر به دستگیری یا برخورد با گروهکها نمیشد؛ اما صرفاً حضور نیروهای سپاه در مناطق اطراف باعث اعلام قدرت نیروهای انقلابی و دلگرمی مردم میشد.»
برچسب ها :
ناموجود- نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
- نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
- نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.






ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0