تاریخ انتشار : سه‌شنبه 12 خرداد 1405 - 8:05 - سه‌شنبه 2 ژوئن 2026 - 8:05
5 بازدید
کد خبر : 28145

خاطرات (ولی الله همت)

خاطرات (ولی الله همت)
خاطرات (ولی الله همت)

من آذرماه سال 1363 به سقز رفتم. وقتي پيشنهاد شد كه بنده به سقز بروم، تمايل نداشتم به سقز بروم. شرايطي كه دليلش را نمي دانم چه بود، باعث شد قبول نكنم. بارها به سردار ايزدي مي گفتم: اجازه بدهيد به شهرستانهاي ديگر بروم ولي مرا از رفتن به سقز معاف كنيد ؛ نمي دانم دليل اينكه نمي خواستم به سقز بروم چه بود، مي گفتم: به جا هاي ديگر مناطق مرزي مي روم ولي به سقز نمي روم، بعد از دو روز صحبت كردن با سردار ايزدي، فرمانده قرارگاه حمزه سيدالشهداء(ع)، ايشان راضي شدند كه به جاي ديگري بروم. آن زمان سرپرست تشكيلات عملياتي كردستان بودم و عملياتي در كامياران داشتيم كه از طرف طرح عمليات سپاه كردستان در سنندج براي اين عمليات رفتم. همانطور كه اشاره كردم، 48 ساعت به من اصرار مي شد به سقز بروم ولي من قبول نمي كردم.
شب در كامياران خوابيدم كه صبح عمليات را دنبال كنم. نزديكي هاي صبح خواب برادر شهيدم را ديدم كه برخورد بسيار قاطعي با من كرد، خدا را شاهد مي گيرم كه من چنين وضعيتي را حتي زمان حياتشان كه با هم بوديم، نديده بودم. ايشان چنان تشري به من زد و با قاطعيت و محكم گفت: چرا به سقز نرفتي؟ وقتي اين تشر را به من زد، همانطور كه خوابيده بودم، يك مرتبه از خواب پريدم و روي پتو نشستم. بدنم مي‌لرزيد و از شدت نگراني ديگر نتوانستم بخوابم. نماز را خواندم و صبح براي دنبال كردن عمليات به كامياران رفتم. وقتي با تويوتا در محور كامياران و جاده پيچ و مارپيچ روستايي مي رفتم اين صدا مانند اينكه در كوه اكو گذاشته باشند، دائماً در گوشم بود كه مي گفت: چرا به سقز نرفتي؟ و اعصاب من را خرد كرده بود و دائماً زير گوشم زمزمه مي كرد كه چرا نرفتي!؟ چرا؟ در آن محل موضوعي را با اعصاب بهم ريخته پيگيري كردم و ساعت 4 بعد از ظهر با همان حالت به كامياران برگشتم.
به محض ورود به سپاه كامياران، نيروهاي مخابراتي گفتند: سردار ايزدي تماس گرفته و با شما كار دارد و سفارش كرده سريعاً با ايشان تماس بگيريد. موقع برگشتن از محور باخودم گفتم: موقع رسيدن به سپاه كامياران اگر سردار ايزدي به من پيشنهاد رفتن به سقز را داد درنگ نمي كنم و همين امشب به سقز مي‌روم چون تكليف چيز ديگري شد. وقتي به سپاه كامياران رسيدم گفتند: برادر ايزدي با شما كار دارد، با ايشان كه در سپاه كردستان بود، تماس گرفتم و ايشان تلفني به من گفتند: هر چه فكر كرديم چه كسي را به سقز بفرستيم كه تهران هم پشتيباني كند كسي را پيدا نكرديم، انتظار داريم شما در اين موقعيت حساس به سقز برويد. من نيز بدون يك ثانيه فكر كردن و بي درنگ، گفتم: اگر اجاره بدهيد همين امشب تا صبح نشده به سقز بروم. گوشي را گذاشتم و حركت كردم. شايد منطقي نبود كه من آن شب به سنندج بروم، اما ديگر نمي‌توانستم تحمل كنم. شبانه به سنندج آمدم و آماده رفتن به سقز شدم. اما برف زيادي باريده و جاده بسته است و همان شب نتوانستم به سقز بروم.

صبح ساعت 6 يا 7 همراه شهيد مهدي نمازي زاده و بهرام حسيني، به سقز رفتيم. البته دوستان ديگري هم براي معارفه و امثالهم آمدند. نحوه رفتن ما كه چقدر برف در جاده بود يا وضعيت جاده چگونه بود و چه مواردي در راه بوجود آمد، شايد جاي گفتن نباشد. بهر حال ساعت 4 بعدازظهر به سقز رسيديم. ضدانقلاب همان روز و روز قبل از آن حركاتي را انجام داده بود. ورود ما به سقز با تشييع جنازه يازده نفر از شهداي نيروهاي انقلاب مواجه شد. با اين شرايط وضعيت كارم را در سقز شروع كردم. مقر سپاه داخل شهر و در ساختمان سابق ساواك بود كه مركزيت سپاه را شامل مي شد و تعدادي پايگاه داخل شهر وجود داشت. مثلاً ساختمان روابط عمومي، ساختمان بسيج، ساختمان فروشگاه و… بقيه ساختمانهايي كه به اين صورت گرفته بودند، حالت پايگاه مانند داشتند كه شبها بر پشت بام آنها نگهباني مي‌دادند. سقز داراي هواي سرد و موقعيت جغرافيايي بسيار خوبي بود.هوا در زمستان نزديك به 30 درجه زير صفر مي رسيد كه به راحتي اجازه عمليات در منطقه، تعقيب و ضربه زدن به دشمن را به ما نمي‌داد.
دقيقاً از ساعت يك بعد از ظهر در محورهاي سقز ـ ديواندره، سقز ـ مريوان، سقز ـ بانه، در گيري ما با ضدانقلاب شروع مي شد يعني يك بعد از ظهر كه ضدانقلاب به قصد بستن محور اصلي مي آمد، ما وارد عمل مي شديم. محور هاي اصلي را در اختيار داشتيم ولي در روستا ها ي حاشيه محور اصلي، ضدانقلاب حضور داشت و گاهاً در آنجا پايگاه و مقر داشت. در محور سقز ـ بانه، روستايي بنام ميرده بود كه سپاه در اين روستا پايگاهي داشت، آنهم فقط داخل روستا و اطراف آن پايگاهي وجود نداشت. بغير از روستاي ميرده كه داراي پايگاه بوديم، در روستاي قلقله كه نزديك اين روستا بود، دائماً با ضدانقلاب درگير بوديم و در محور بوكان، روستاي سرا كه مركز بخش بود و در محور سقز به ديواندره در روستاي صاحب»، ما پايگاه داشتيم كه اينها محورهاي اصلي بودند ولي در محورهاي عمقي كه ضدانقلاب از آنجا تغذيه مي‌شد، پايگاه نداشتيم. به خاطر موقعيت مرزي و جنگ با كشور همسايه و همچنين پشتيباني كه اين كشور از ضدانقلاب مي كرد، نيروهاي ضدانقلاب به راحتي از طريق مرز وارد منطقه مي شدند. در سقز منطقه اي بود كه ضدانقلاب به راحتي از راه دهانه شيلر وارد منطقه شده و از اين دهانه شيلر تا شهر سقز بصورت پياده حدود 2 ساعت راه بود. ضدانقلاب در آن طرف مرز و هم داخل كشور مقر و موقعيت داشتند

روستايي بنام مرخز، مركزيت دهستان، بين بوكان و سقز بود كه زمستان 1363 كومله ساختمان دهداري اين روستا را گرفته و مركز خودش قرار داده بود و بي‌سيم‌هايش آنجا مستقر بود. در آن زمان به دليل شرايط و يكسري مسائل در منطقه، انجام عمليات سخت بود. در زمستان همان سال از ساعت يك بعدازظهر در محورهاي اصلي با ضدانقلاب درگير بوديم و به محض تاريكي هوا با دادن شهيد و زخمي و زدن ضرباتي به ضدانقلاب، نيروها را به مقر بر مي گردانديم. در شهر يك سري معضل و درگيري داشتيم كه تقريباً مشهود بود. بهر حال برنامه را به همين صورت پيش برديم تا بتوانيم زمستان 1363را پشت سر بگذاريم. به علت بارش برف زياد نمي توانستيم كار خاصي انجام دهيم. با كمك تيم هلي كوپتري كه از هوانيروز مأموريت داشتند، موقعيت‌هاي ضدانقلاب را مي زديم. اما بخاطر سردي هوا و برفي كه حدود 2 متر ارتفاع داشت، نمي توانستيم به راحتي در محورها عمليات كرده و مستقر شويم. نيرو هاي اعزامي كه به منطقه مي آمدند، شرايط خاص و مشكلاتي در رابطه با بحث منطقه داشتند. ما عمليات انجام داده و به ضدانقلاب ضربه مي زديم اما به خاطر شرايط خاص منطقه در آنجا نمي مانديم و بعد از عمليات به پايگاه بر مي گشتيم.
حدود پنجاه روز در شرايط سخت گذشت. در اين شرايط برادر عزيزمان شهيد مهدي نمازي زاده كه مسئول عمليات بود، در محور سقز – مريوان در روستاي كسنزان به شهادت رسيد. با شهادت مسئول عملياتمان، فشار زيادي به ما آمد و در اين اوضاع خيلي دلم گرفت، ساعت 2 شب در سقز با ناراحتي خوابيدم كه دوباره خواب برادر شهيدم را ديدم كه به همراه چندين گردان از لشگر 27 به سقز آمده بود. مرا صدا زد و گفت: اين گردانها را براي عمليات با ضدانقلاب آورده ايم. امشب را جايي استراحت كنند تا فردا صبح به آنها نشان دهيم كه قصه به چه صورتي است. ما همين طور در خيابان قدم مي زديم و گردانها هم به خط شده بودند و نيروها را در پادگاني كه اعزام نيرو بود مستقر مي كرديم. همينطور كه با هم صحبت مي كرديم، من از خواب بيدار شدم. صبح با خود گفتم، با اين خوابي كه ديشب ديدم، چه اتفاقي مي افتد؟ دقيقاً فردا صبح به ما خبر رسيد كه ضدانقلاب (كومله و دمكرات)، به خاطر تسويه حسابهاي گروهي در شيلر با يكديگر درگير و حدود 30 نفر از نيرو هاي طرفين كشته شده اند.
اوايل سال 1364 مصمم شديم به گونه اي عمل كنيم تا شرايط سخت زمستان 1363 را نداشته باشيم. تقريباً ارديبهشت ماه 1364 به محض خوب شدن هوا و مناسب شدن شرايط با سه گردان آفندي که آماده كرده بودیم؛
از روستاهاي نزديك شهر سقز عليه ضدانقلاب شروع به عملیات كرديم. اولين عملياتمان در روستاي مرخز بود كه دهداري آن دهستان، مركزيت كومله بود و بي سيم و تشكيلاتشان آنجا مستقر بود. با انجام اولين عملياتمان و گرفتن آن روستا توانستيم محور بوكان را كاملاً امن كنيم. هدف بعدی ارتفاع سوق الجيشي استاد مصطفي بود. هر كس اين كوه را در اختيار داشت به محور بوكان- سقز مسلط می شد. يك طرف این ارتفاع را که سمت بوکان بود، نيروهاي بوكان و طرف ديگرش را نيروهاي سقز مستقر شدند و به این ترتیب ما توانستيم در ارديبهشت‌ماه 1364 منطقه را كاملاً پاكسازي كنيم. و حالا فقط نيرو مي خواستيم تا حضور فعال و دائمي در اين محور داشته باشيم.

ارائه اطلاعات در مورد شهدا

برچسب ها :

ناموجود
ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0
  • نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.