خاطرات (محمدرضا معینی)

بعدازظهر برای عملیات از دیواندره و به طرف پایگاه نجف آباد حرکت کردیم. نیروهای بیجار هم به ما ملحق شدند. شب را در نجف آباد ماندیم تا صبح زود به طرف هدف حرکت کنیم. آن شب به محمود کاوه، جوان مو قرمزی که از اهالی شمال و رفیقم بودم، گفتم: کاوه جای گلوله قناسه را روی پیشانی ات می بینم، نمی دانم چرا آن لحظه این حرف به زبانم آمد، ولی گفتم. صبح زود با ماشین حرکت کردیم و تا عصر تمام روستاهای منطقه تا هزارکانیان را بدون درگیری پاکسازی کردیم. دم غروب بود که به هزارکانیان رسیدیم. از رودخانه فصلی پر آب روستا رد شدیم. نزدیک بود، نیروهای سپاه بیجار که آنجا کمین گذاشته بودند با ما درگیر شوند که در آخرین لحظه متوجه موضوع شدند و به خیر گذشت. شب را در هزارکانیان گذراندیم و صبح روز بعد به طرف گیزمل و گاوآهنتور حرکت کردیم. دو گروه شدیم، من با گروه آقای عرب و آقای غلامی همراه شدم. محمود کاوه و نیروهایش هم به گاوآهنتور رفتند.
ما در گیزمل به خاطر ناهماهنگی هایی که بود ابتدا با نیروهای خودی درگیر شدیم و اصل غافلگیری دشمن در عملیات به خاطر این اشتباه بی نتیجه ماند و ضدانقلاب از روستا بیرون رفت و در روی ارتفاعات موضع گرفت. درگیری ما با دشمن در گیزمل تا عصر طول کشید. مهمات مان رو به اتمام بود و راهی جز عقب نشینی به سمت هزارکانیان نداشتیم. گروه کاوه در گاوآهنتور در کمین ضدانقلاب گرفتار شده و تعداد زیادی از بچه ها از جمله کاوه شهید شدند. ما هیچ نیرویی در گیزمل نداشتیم؛ اما تعدادی از نیروها روی ارتفاعات گاوآهنتور مانده بودند برای همین نیروهای گردان همه به طرف گاوآهنتور حرکت کردیم و روی دو ارتفاع مستقر شدیم که یکی از این ارتفاعات خیلی به روستا نزدیک بود. بیست روزی آنجا بودیم و در این مدت ضدانقلاب تمام توانش را به کار بست تا ارتفاعات را از ما پس بگیرد، هر شب درگیری داشتیم. یک روز هم ماشین کاتیوشایمان روی مین رفت و از وسط نصف شد.
بعدازظهر همان روز آقای حقیقی آمده پیش ما. داخل چادر نشسته بودیم و با شهید غلامی قناسه ای را که برای تنظیف باز کرده بودیم می بستیم که صدای انفجار بلند شد. چند گلوله خمپاره به دره ای که پشت محل استقرار ما بود شلیک شده بود. بعد از آن شروع به تیراندازی کردند. ما را روی ارتفاع درگیر کردند، بچه های بهداری را هم که برای مداوای مردم به روستا رفته بودند، آنجا مشغول کرده بودند. درگیری خیلی شدید بود. [شهید] مهدی غلامی به آقای حقیقی گفت: شما که اینجا هستید من می روم پیش بچه هایی که روی قله هستند و سریع خودش را کشید بالا. بعد از یک ساعت کم کم درگیری آرام و بعد تیراندازی ها کاملاً قطع شد و بچه ها به سنگرهایشان برگشتند. ما هم برای استراحت به چادر رفتیم. استکان چایی را دست آقای حقیقی دادم، همین که خم شد قند بردارد، یک تیر به کتفش خورد و زخمی شد. حالا اگر باز ضدانقلاب حمله می کرد ما نمی توانستیم از خمپاره120 استفاده کنیم؛ چون مسئول خمپاره120 حمید یوسفی بود که صبح با ماشین روی مین رفت و زخمی شد.

در درگیری بعدازظهر هم آقای حقیقی خمپاره شلیک می کرد و حالا با زخمی شدن آقای حقیقی دیگر کسی نبود که کار با خمپاره را بلد باشد. شب دوباره ضدانقلاب حمله کرد و ما باید برای روشن شدن منطقه گلوله منور شلیک می کردیم. آقای شمس که بعداً شد معاون آقای حقیقی در گردان جندالله گفت: من کار با خمپاره را تئوری می دانم؛ اما تا به حال عملی این کار را انجام نداده ام. گفتم: امتحانش ضرر ندارد. یک گلوله منور آوردیم و داخل لوله خمپاره انداختیم و شلیک کردیم، ولی هر چه صبر کردیم روشن نشد. گلوله بعدی را پیش آقای حقیقی که داخل چادر استراحت می کرد بردیم، تنظیماتش را انجام داد و شلیک کردیم. این بار روشن شد، اما سریع چترش را زدند، روی سقف یکی از خانه های آبادی افتاد و شروع به سوختن کرد، البته خیلی هم بد نشد، چون محیط روستا را کاملاً روشن کرد. آن شب ضدانقلاب با تمام توان به ما حمله کرده بود و هر کسی هر کاری از دستش بر می آمد، دریغ نمی کرد. شهید [حسینعلی] شیرعلی زاده پیرمرد مخلص، شجاع، نترسی بود که خمپاره60 را بین پاهایش گذاشته بود، لوله اش را گونی گرفته بود دستش نسوزد با چشم هدف گیری می کرد و بدون زاویه یاب شلیک می کرد و اتفاقاً به هدف هم می خورد.
حدود 200 نفر از نیروهای ضدانقلاب در روستای گلانه تجمع کرده بودند. آن زمان آقای [زین العابدین] بهیار فرمانده سپاه بود با تعدادی نیرو به گلانه رفت؛ البته خبر نداشت که تعداد نفرات ضدانقلاب این قدر زیاد است و وسعت و شدت درگیری تا این حد باشد. برای همین به ما اطلاع دادند تا ما به کمک شان برویم. آن روز من برای تسویه حساب پول تلفن های سپاه به بانک رفته بودم. آقای حسینی مسئول محور هزارکانیان به بانک آمد و گفت بیا بیرون کارت دارم. پول ها را دادم و سریع آمدم بیرون، گفت: آقای بهیار تماس گرفته و گفته سری یک بی سیم روی جیپ ببندید و خودتان را به گلانه برسانید. همین کار را کردیم و رفتیم گلانه. جیپ را مستقر کردیم، آقای [یدالله] نوری بی سیم را برداشت و گفت: من می روم سراغ آقای بهیار. ایشان رفت جلو و من هم همان جا کنار جیپ ماندم تا هماهنگی های مخابراتی را بین نیروهایی که از هزارکانیان و سنندج آمده بودند، انجام بدهم. درگیری تا عصر ادامه داشت و تعدادی شهید و مجروح شدند.

چون هوا رو به تاریکی می رفت، باید بر می گشتیم عقب. موقع عقب نشینی تعدادی از بچه های گردان نبی اکرم سنندج با حاج حسین روح الامین و حاج مجید مقیمیان و یک جیپ با توپ 106 آمدند. حاج حسین گفت دیگه دیر شده و کاری از دست ما بر نمی آید باید عقب نشینی کنیم و بعد با برنامه ریزی برای تعقیب ضدانقلاب بر گردیم. به آقای بهیار هم خبر دادند که عقب نشینی کنند. آنجایی که ما جیپ مان را مستقر کردیم نقطه امن و از تیررس دشمن خارج بود، اما موقع عقب نشینی از مقابل به طرف مان تیراندازی می شد. در گردنه ای قبل از روستای ینگی ارخ متوقف شدیم. همه نیروها به جز آقای بهیار و آقای نوری برگشته بودند. من با آقای نوری تماس بی سیمی داشتم. پشت بی سیم صدا می زدم، نوری، نوری! او هم از آن طرف صدا می زد، آمدند، دارن به ما نزدیک می شوند. الآن ما را اسیر می کنند و بعد تماس ما قطع شد. هر چه پشت بی سیم صدا زدم، گریه می کردم و نوری را صدا می زدم، پاسخی نشنیدم. همه ما کار آقای بهیار و آقای نوری را تمام شده می دانستیم تا این که صد و ششی که از سنندج آمده بود، ارتفاعاتی که دشمن به وضوح روی آنها مشاهده می شد را زیر آتش گرفت. بعد از مدتی در کمال ناباوری آقای نوری و آقای بهیار در حالی که سر تا پایشان خیس شده و یخ زده بود، پیدا شد. هر دو را سوار ماشین ها کردیم و به سرعت به دیواندره برگشتیم.
برچسب ها :
ناموجود- نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
- نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
- نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.






ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0