خاطرات (سید محمد میرصادقی)

یک روز قبل از اعزام[۶۱/۱۲/۱۵] در پادگان ثارالله فعلی که هنوز ساخته نشده بود و برای آموزش برادران بسیجی چادر زده بودند، جمع شدیم. مربیها گفتند: فردا برای شرکت در مرحله دوم عملیات بیتالمقدس (آزادی خرمشهر) به جنوب اعزام میشوید و همانطور که گفته بودند، روز بعد ما را با 4 دستگاه اتوبوس به طرف اصفهان حرکت دادند. حدود چهار، پنج کیلومتری بیشتر از شهر دور نشده بودیم که اتوبوسها کنار جاده ایستادند، ما را پیاده کردند و گفتند: قرار بود شما به جنوب اعزام شوید، اما از غرب کشور با سپاه شهرضا تماس گرفته و گفتهاند برای تعویض نیروهایشان به نیرو احتیاج دارند و شما به فرماندهی سیدجمال طبائیان برای سه ماه به غرب اعزام میشوید. هنوز خیلی از شهر دور نشده ایم اگر کسی مشکلی یا عذری دارد، میتواند از همین جا برگردد. کسی انصراف نداد، فقط دو برادر بودند؛ یکی هجده و دیگری شانزده ساله. مسئولین اعزام از برادر کوچکتر خواستند که برگردد، ولی او هم آن قدر شیون و زاری کرد تا آنها راضی شدند همراهمان بیاید.
از شهرضا به اصفهان، از آنجا به همدان و سپس کرمانشاه رفتیم. هفدهم اسفندماه در پادگان اسلامآباد مستقر شدیم و 24 ساعت آنجا ماندیم تا اسکورت بیاید و ما را به سنندج ببرد. روز بعد ما را سه تا ماشین تویوتا و سیمرغ که مسلح به تیربارهای کالیبر50 و ژ.3 بودند، تا شهر سنندج اسکورت کردند. بعد از 24 ساعت که از حضورمان در پادگان توحید سنندج گذشت، ما را به گروههای ده تا دوازده نفری تقسیم کردند، اسلحه ژ.3 و تجهیزات انفرادی به ما دادند و بنا بر احتیاج، هر گروه را به پاسگاه و پایگاهی در سنندج یا اطراف شهر اعزام کردند. گروه ما 11 نفر بود؛ من، [شهید] نورالله قریشی فرمانده گروه، [مرحوم] سید یحیی رهنمایی راننده گروه، [مرحوم] ابراهیم هدا تیربارچی گروه، رضا و حجتالله جعفرپور، محمد رضایی و آقای صدری. ما را به یک ماشین تویوتا که مسلح به تیربار ژ.3 بود به پاسگاهی به نام تیژتیژ در 30 الی 40 کیلومتری شهر سنندج اعزام کردند.

پاسگاه در سمت راست جاده خاکی و پر پیچ و خم سنندج – مریوان، روی تپههای کنار جاده، قرار داشت. یک اتاق 2*2 که اتاق فرماندهی بود، روی تپه پهنتر و کوتاهتر قرار داشت. فرمانده و معاون پاسگاه از درجهداران ارتش بودند. روی سه تپه دیگر که از این تپه بلندتر بودند، یک اتاق حدوداً 4*4 بود که حدود یک گردان از سربازان توپخانه لشکر28 کردستان، مستقر بودند. آنها برای تأمین جاده از ساعت 8 صبح تا 4 عصر حدود 5 کیلومتر از پایین پاسگاه به طرف سنندج و حدود 5 کیلومتر از بالا به طرف مریوان نیرو میفرستادند. مأموریت ما بسیجیها هم گشتزنی و پستهای ایست و بازرسی بود. شبهای اول تا یک هفته، فقط ما 11 نفر نمازهایمان را به جماعت میخواندیم، ولی از هفته دوم به بعد نیروهای ارتشی هم به ما اضافه شدند. به صورتی که هنگام نماز مغرب و عشاء دیگر در اتاق ما جا برای نماز نبود. یکی از ابتکارات ما که ایدهاش را سید مجتبی رهنمایی داد، این بود که بعد از نماز با سهمیه میوهای که از سپاه سنندج به ما میدادند، از برادران ارتشی پذیرایی کنیم. این طوری بود که هر روز صمیمیت بین ما بیشتر و صفوف نماز جماعت و برگزاری دعاها و مراسم هم فشردهتر میشد.
بعد از یک هفته که در پاسگاه مستقر بودیم، یک روز فرمانده ارتش گفت: از پاسگاه بالای دست ما که حدود 10 الی 15 کیلومتری به طرف مریوان میرود، تماس گرفتند و خبر دادند به پاسگاهشان حمله شده و درخواست کمک کردند. ما نیروهای بسیجی با ماشین خودمان حرکت کردیم. فرمانده ما نورالله قریشی، راننده سید مجتبی رهنمایی و تیربارچی ابراهیم هدا بود. یکی از نیروهای ارتش هم با بیسیم همراه ما آمد. نیروهای ارتش هم با یک ذیل آمدند. همینطور که در جاده در حال حرکت بودیم، در نقطهای جاده که تقریباً صاف بود و یک طرف آن تپههای بلند و طرف دیگرش درهای به عمق 3 تا 5 متری بود، یک تیر به شیشه ماشین اصابت کرد. راننده ماشین را وسط جاده نگه داشت، همه به جز آقای قریشی سریع پیاده شدیم و پشت یک تخته سنگ که کنار جاده و لب دره بود، سنگر گرفتیم. اما چون دشمن روی ارتفاعات روبرو بود، کاملاً به ما تسلط داشت، برای همین نیروی ارتشی که همراهمان بود گفت: باید از پشت این تخته سنگ بیرون بیاییم و به آن طرف جاده برویم. ما هم همین کار را کردیم.

آقای قریشی سعی داشت با بیسیم خبر کمین را بدهد که ناگهان یک تیر از کوههای مقابل آن طرف رودخانه به فکش خورد و مجروح شد. جهت تیراندازی که مشخص شد، همه شروع به تیراندازی به طرف دشمن کردیم؛ اما متأسفانه تیربار ژ.3 بعد از دو، سه بار تیراندازی خراب شد. تفنگ من هم گیر کرد، اسلحهام را داخل ماشین گذاشتم و اسلحه آقای قریشی را برداشتم. درگیری ادامه داشت تا این که نیروهای ارتشی که بعد از ما حرکت کرده بودند، خودشان را از تپههای پشت سر ما به بالای سرمان رساندند و به طرف دشمن تیراندازی کردند. به این ترتیب بعد از 2 الی 3 ساعت درگیری، دشمن پا به فرار گذاشت و ما به پاسگاه برگشتیم.
یک روز صبح وقتی نیروهای ارتش برای تأمین جاده حرکت کردند، هنوز از پاسگاه دور نشده بودند، که صدای تیراندازی آمد. تماس گرفتند و گفتند: ما در تپه شماره یک با ضدانقلاب درگیر شدیم. در محاصرهایم و احتیاج به نیروی کمکی داریم. ما هم سریع حرکت کردیم. وقتی نزدیک تپه شدیم، یکی از ارتشیها جلو آمد و گفت: تعدادی از بچهها بین دو تپه محاصره شدهاند، دو نفر هم روی تپه زخمی افتادهاند. تعدادی از شما آن دو نفر را پایین بیاورید، تعدادی هم به کمک بقیه بروید. ما جزء افرادی بودم که از تپه بالا میرفتند. چند نارنجک تفنگی ژ.3 به طرف دشمن پرتاب کردم و شروع به پیشروی کردم از میانه راه سنگری را که روی تپه بود در نظر داشتم که به محض رسیدن به قله، در آن پناه بگیرم، ولی نمیدانم صلاح و مصلحت خداوند چه بود که سه بار تا کنار سنگر رفتم، ولی داخل نشدم. بعد از پایان درگیری هم تعدادی از برادران چند دقیقهای اطراف این سنگر جمع شدند، ولی هیچ داخل سنگر نرفتند.

وقتی به پاسگاه برگشتیم ظهر بود. وضو گرفتیم و آماده نماز شدیم که یکی از نیروهای ارتش که نگهبان تپه بود، در حالی که دست و صورتش زخمی شده بود، دوان دوان به طرف ما آمد و گفت: دوباره به ما حمله شده است و هر سه نفرمان زخمی شدهایم. ما دوباره به طرف تپه حرکت کردیم، ولی وقتی به آنجا رسیدیم، خبری از درگیری نبود. از تپه بالا رفتیم و متوجه شدیم دشمن در همان سنگری که من سه بار تا کنارش رفتم، مینگذاری کرده بوده است و این سه نفر به خاطر انفجار مین زخمی شده بودند. نفری که خبر آورده بود بیرون از سنگر بوده و کمترین آسیب را دیده بود. ولی آن نفری که داخل سنگر بودند، وضعشان وخیم بود. یکی از آنها مؤذن نمازهای جماعتمان بود که هر دو پایش قطع شده و بیهوش شده بود. با دیدن این صحنه حسابی شُکِه شدم و پیش خود گفتم: اگر صبح داخل این سنگر میرفتم و مین منفجر میشد، به خاطر نارنجکهای تفنگی که همراه داشتم، قطعاً تکهتکه میشدم.
حتی یک روز که مصادف بود با روز مبعث حضرت رسول اکرم(ص) در مسجد برای آن اهالی جشن گرفتیم و برای آنها سخنرانی کردیم و آنها با استقبال عجیبی در برنامهها ما شرکت کردند و با این که مردم آن مناطق رسم نداشتند که خانمها در مسجد حاضر شوند، ولی در آن روز اجازه دادند که خانمها در این مراسم شرکت کنند. یک بار هم که یک دختر از اهالی روستا گرگدره در درگیری بین نیروهای ژاندارمری و ضدانقلاب کشته شده بود. ما در مراسم ختمش شرکت کردیم. این فعالیتها در حالی انجام میشد که منطقه بسیار خطرناک بود و هر لحظه احتمال داشت که ما در محاصره ضدانقلاب قرار بگیریم.
سمت شمال پاسگاه یک تپه بلند بود که در دامنهاش چشمه آبی جاری بود. پیرمردی کشاورز اطراف چشمه مقداری درخت و گندم کاشته بود، ولی چون منطقه نظامی بود، عبور و مرور افراد غیرنظامی به این محدوده ممنوع بود. یک روز که پایین تپه در حال ایست و بازرسی بودیم، پیرمردی سوار بر الاغ آمد و گفت: این گندمها و درختهای اطراف پاسگاه مال من است، ولی نمیگذارند به آنها رسیدگی کنم، آب بدهم و موقع درو، درو کنم. من چون مقداری از کشاورزی سر رشته داشتم، به او قول دادم تا زمانی که در این پاسگاه مأموریت دارم، به کارهای مزرعهاش رسیدگی کنم و این کار هم کردم تا موقع دروی گندمها رسید. مقداری از گندمها را درو کرده بودم که مأموریت تمام شد و به جای دیگری اعزام شدم، ولی دوستانی که آنجا بودند، به او اجازه داده بودند بیاید و با قاطر و الاغ گندمهایش را ببرد. و از این که ما اجازه نداده بودیم، محصولش از بین برود و بسیار خوشحال بود.
برچسب ها :
ناموجود- نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
- نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
- نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.






ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0