خاطرات (زین العابدین بهیار)

در آن زمان فرمانده عملیات هیز دیواندره فردی به نام یدالله حمه خانچار و معاونش زن کثیفی به نام پرشنگ بود که از همان ابتدای اسارت شیخ، دستور میدهد دستهای او را بسته و کفشهایش را درآورند، سپس عمامة او را به دور گردنش بسته و با کمال وقاحت و بیشرمی او را به دنبال خود میکشد. مردم آبادی حصارسفید که وضعیت را این چنین میبینند وساطت شیخ را میکنند؛ اما آنها با خشونت ضمن رد خواستة آنها، تهدید میکنند که به جرم طرفداری از جمهوری اسلامی دستگیرشان میکنند. شیخ را پا برهنه بر روی برفها حرکت میدهند، چند صد متری که پیش میروند پرشنگ با کمال بیادبی از شیخ میخواهد که او را بر دوشش سوار کند و فردی را نیز مأمور میکند که با چوب به پشت او بزند. شیخ خسته و بیرمق حرکت میکند و هنوز چند صد متری نرفته بودند که دوباره آن زن بیحیاء و مکاره از شیخ میخواهد که ترانهای از یکی از خوانندههای ایرانی بخواند، شیخ اظهار میگوید بلد نیستم؛ دستور میدهد او را کتک بزنند.
شیخ میگوید: اگر از کتک زدن من دست بردارید، شعری از حافظ برایتان میخوانم و اینگونه میخواند، یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور ای دل غمدیده حالت بِه شود دل بد مکن وین سر شوریده باز آید به سامان غم مخور و… پس از اتمام شعر پرشنگ خطاب به شیخ میگوید: باور دارم که ترانه بلد نیستی؛ اما مطمئنم که مادرت در کودکی رقصیدن را به تو خوب آموخته است، اگر برایمان برقصی و از رقصیدنت خوشم بیاید، دستور میدهم کفشهایت را برگردانند تا از راه رفتن بدون کفش روی برفها خلاص شوی. شیخ میگوید: رقصیدن من شرط دارد! باید اجازه بدهی که من 10 دقیقه برای شما سخنرانی کنم و پرشنگ میپذیرد.

شیخ با نام حق تعالی لب به سخن میگشاید: راهی که من انتخاب کردهام، راهی بسیار روشن و مشخص است، هیچ تردید و ابهامی در این راه برایم وجود نداشته و ندارد، اگر پا برهنهام کردید، اگر عمامه به گردنم بستید و بسان چهارپایانم راه بردید، اگر کتک خوردم و دم بر نیاوردم، اگر اهانت کردید و آب دهان بر صورتم پاشیدید، اینها همه و همه برایم گوارا بود، من منتظر شکنجههای سختتر و سنگینتر از این هستم، همان طوریکه خودت گفتی: مادرم از کودکی به من رقص آموخته است و همان طوری که میدانید رقصیدن ساز و دهل میخواهد، مقدمه رقص، موسیقی است و این آلات موسیقی در دستان شماست، اگر خواهان وعدهای که به شما دادم هستید، چون قصد خلف وعده ندارم. بس بنوازید تا رقص زیبایم را ببینید، اگر مردید بنوازید، اگر هنر دارید، ماشههایتان را بچکانید؛ صدای دلنواز گلولههایتان را در این کوهستان پر از برف طنینانداز نمایید تا شاهد رقصی باشید که تا ابد فراموش نخواهید کرد.
این کلمات آنچنان اثر بخش بود که عدهای از نیروهای دمکرات سرشان را به زیر انداخته و از آن محل دور میشوند! پرشنگ که چنین میبیند، حرف او را قطع میکند و میگوید: حالا موقع این چنین رقصیدن نیست، این رقصی که تو میگویی زمان میبرد. به این زودی راحتت نمیکنم و او را حرکت میدهند؛ از این کوه به آن کوه، از این آبادی به آن آبادی تا نهایتاً به مرز عراق میرسانند و در طول مسیر شکنجههای سختی به او میدهند، به طوریکه پاهای مجروحش علاوه بر جراحت، دچار یخزدگی میشود و پس از مدتی به شهادت میرسد. مادر شیخ چندین و چند مرتبه با پای پیاده تا مرز عراق میرود تا شاید اثری از فرزندش بیابد؛ ولی آنها حسرت دیدار فرزند را بر دل مادر میگذارند.
در میان گروگانها 2 سرباز اهل استان زنجان هم بودند که پرشنگ دستور میدهد، پوتینهایشان درآورده و با پای برهنه روی برفها حرکت دهند. چند کیلومتری که پیش میروند شب فرا میرسد و سرمای هوا چند برابر میشود. پرشنگ دستور میدهد اورکتهایشان را هم از تنشان دربیاورند و در برف رهایشان کنند. آن دو سرباز که راه برگشت را نمیدانستند، به ائمه اطهار(ع) متوسل شده واز آنها استمداد میطلبند، ناگهان به ذهن یکی از آنها خطور میکند که تنها راه زنده ماندن این است که برفها را بکنیم تا به خاک برسیم.به سرعت شروع به کندن برفها میکنند و به خاک میرسند، خاکهای خیس را هم با دستهای بیرمق و ناتوان خود کنار میزنند تا به خاک خشک میرسند وحصاری تقریباً به ارتفاع 2 متر به دور خودشان درست میکَنَند و لحظهای از راه رفتن غافل نمیشوند. حدود 6 الی 7 ساعت با مرگ و سرما دست و پنجه نرم کردند تا این که نیروهای کمکی که جهت پیوستن به نیروهای تعقیب، از آن محل عبور میکردند، حصار برفی را میبینند و آن دو نفر به صورت معجزهآسایی نجات مییابند،روز بعد که به ملاقات آنها در بیمارستان بیجار رفتم،حدود یک سانت گوشت کف پای آنها سائیده شده بود.
برچسب ها :
ناموجود- نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
- نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
- نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.






ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0