تاریخ انتشار : دوشنبه 11 خرداد 1405 - 11:26 - دوشنبه 1 ژوئن 2026 - 11:26
6 بازدید
کد خبر : 28075

خاطرات (محمدرضا کیانزاد)

خاطرات (محمدرضا کیانزاد)
خاطرات (محمدرضا کیانزاد)

آذرماه سال 1359 بود به اتفاق بیست و دو نفر از بچه محل‌هایمان مثل شهید کریم سلیمی، جعفر، رضا باقی، بهزاد صالحی، شهید حسین سرائیان، شهید پرویز منصوری، حمید ذکائی، علی ایزدی، مصطفی میراحمدی و … تصمیم گرفتیم به کردستان برویم؛ قبلاً یکی از بچه‌های محل به نام [سید محمد] مؤمن‌زاده در کردستان شهید شده بود و همین انگیزه ما برای رفتن به کردستان بود. اول آذرماه دوره آموزشی ما در پادگانی در مبارکه شروع شد؛ یک دوره یک ماهه آموزشی بسیار سخت را پشت سر گذاشتیم و با یک مینی‌بوس به طرف سنندج حرکت کردیم. از همدان که گذشتیم حرکت ما کُند شد؛ چون به خاطر ناامن بودن جاده، سه، چهار باری مینی‌بوس برای چند ساعت کاملاً متوقف می‌شد و بعد دوباره حرکت می‌کرد. خیلی اذیت شدیم، هم به خاطر سرما و هم این که زمان رسیدن‌مان به سنندج خیلی طولانی شد. به هر ترتیبی که بود اول دی‌ماه وارد سپاه سنندج شدیم و توسط آقای مجدالحسینی تقسیم شدیم. یازده نفر از ما را به دادگاه انقلاب و بقیه را به باشگاه افسران فرستادند، من جزء آن دسته‌ای بودم که باید به باشگاه می‌رفتند.
داخل باشگاه، یکی، دو روزی دوباره آموزش دیدیم و بعد به اتفاق مربی‌مان که اکبر نامی بود، به پاسگاه تونل یک دیواندره که تقریباً بیست و دو کیلومتر تا سنندج فاصله داشت، اعزام و جایگزین نیروهای قبلی شدیم. از کسانی که با من به این پاسگاه منتقل شدند، شهید کریم سلیمی، شهید سرائیان، شهید مهدی اجلوئیان، شهید موحدیان، شهید پرویز منصوری، شهید رضا باقی، شهید میراحمدی، جعفر، محمدی، رضوانی و شهید علیرضا ملاقلی را به خاطر دارم. آقای مجدالحسینی اکبر را فقط به خاطر این که سربازی رفته به عنوان مسئول ما معرفی کرد که آدم نرمالی نبود و بعد از صحبت با آقای مجد، او کنار گذاشته شد و شهید سلیمی مسئولیت را به عهده گرفت.
محل استقرار ما یک اتاق 12متری بود که با بلوک در دهانه تونل ساخته شده و با یک بخاری نفتی گرم می‌شد. ولی از نظر استراتژیکی جای خوبی قرار گرفته بود؛ یک طرفش دره‌ای بود که داخلش یک رودخانه جریان داشت. طرف دیگرش هم کوهی بود که نیروهای ارتش روی آن مستقر بودند. ما دوازده نفر بودیم، که با سه، چهار نفری که از قبل داخل پایگاه بودند، جمعاً شانزده نفر می‌شدیم. حالا خودتان تصور کنید، شانزده نفر مرد کامل در یک اتاق 12 متری چطور زندگی می‌کردیم. شرایط ما در پاسگاه تونل یک، بسیار سخت و طاقت فرسا بود، چون تونل کوتاه بود و مثل یک هواکش عمل می‌کرد؛ به صورتی که اگر فرضاً دمای هوا در ورودی تونل دو، سه درجه زیر صفر بود، با عملکرد هواکشی تونل، به 20 درجه زیر صفر می‌رسید و ما با امکانات بسیار ناچیز و محدودی که داشتیم باید در آن هوای بسیار سرد، برای وضو گرفتن و شستن دست و صورت‌مان از آبی که از سینه کوه جاری بود، استفاده می‌کردیم. هنگام وضو گرفتن آب به صورتمان نرسیده، قندیل می‌بست. با این حال شب‌ها در تاریکی مطلقی که برای شناسایی هم‌دیگر باید صورت‌ها را لمس می‌کردیم، هشت ساعت پست می‌دادیم، روزها هم ایست و بازرسی داشتیم. در ایست و بازرسی‌ها، باید نیروهای ضدانقلابی را که تصاویرشان را در اختیار داشتیم شناسایی و دستگیر می‌کردیم که گاهی این دستگیری‌ها با درگیری همراه بود.

بیشتر نیروهای ما در کمین ضدانقلاب به شهادت می‌رسیدند. مثلاً صبح ما نیروها را می‌دیدیم که با ماشین از پست ایست و بازرسی عبور می‌کردند، اما یک ساعت بعد ماشین‌شان با تعدادی شهید بر می‌گشت. بین تونل یک و دو کمین می‌خوردند و شهید می‌دادند. من تا اردیبهشت‌ماه سال 1360 در این پایگاه خدمت کردم و بعد از آن به جبهه جنوب رفتم و 24 دی ماه سال 1360 بعد از عملیات شکست حصر آبادان دوباره به سنندج برگشتم و به باشگاه افسران رفتم و به گروه گشت باشگاه پیوستم. شب اول گشت، روی پل سنندج، داخل برف‌ها به زمین خوردم. شهید مجید صادقی هم در حالی که به من می‌خندید، زمین خورد. و نصفه شب هر دو بلند بلند روی پل سنندج می‌خندیدیم. چند وقتی که گذشت، حاج آقا رهنما من را به عنوان مسئول گشت گروه1 معرفی کرد و همان شب اول مسئولیتم، در خیابان اکباتان با نیروهای کومله درگیر شدیم. گروه اسکورت دو تا سیمرغ داشت که روی آنها دوشکا نصب شده بود. داخل هر ماشین 6 نفر عقب نشسته بودند که با دوشکاچی 7 نفر می‌شدند. در قسمت جلو هم راننده و مسئول اسکورت سوار می‌شدند. راننده اسکورت باید خیلی قوی، شجاع و ماهر می‌بود، چون برای متوقف کردن خودرو در کمین، اول از همه راننده را هدف می‌گرفتند. در گروه اسکورت ما معمولاً شهید کوره‌پز و شهید صادقی رانندگی می‌کردند. خودم هم قبل از این که مسئول اسکورت بشوم، راننده بودم. در تیم اسکورت راننده، مسئول و دوشکاچی ثابت بودند، اما بقیه نیروها را از گشت می‌گرفتیم؛ مثلاً اگر نوبت گشت شماره1 بود، از آنها 6 تا نیرو می‌گرفتیم، در مأموریت بعدی از گشت شماره3 نیرو می‌گرفتیم.

چهارماه می‌شد که مرخصی نرفته بودم. مادرم خدابیامرز زنگ زده بود به حاجی رهنما و گلایه کرده بود. حاجی من را دید و گفت: تو وجدان نداری چهارماه است این پیرزن را چشم به راه گذاشتی. تصمیم گرفتم چند روزی به اصفهان بروم. لباس‌هایم را عوض کردم، ساکم را برداشتم و راه افتادم. سرازیری باشگاه را پایین می‌آمدم که سوار ماشین شوم، اسمم را از بلندگو صدا زدند؛ کیانزاد، دفتر فرماندهی. برگشتم، بله حاج اکبر بفرمایید. حاجی گفت: چیه، لباس شخصی پوشیدی، ساک دستت است؟ گفتم: چهار روز می‌روم و بر می‌گردم. گفت: سریع کارهایت را بکن برو کرجو. بچه‌هایی که داخل اتاق بودند، همه با هم گفتند: «إنا لله و إنا إلیه راجعون» تپه‌ای بالای سر کرجو بود، هر کسی را می‌فرستادند آنجا شهید می‌شد. محمدی فرمانده کرجو، روی مین رفت و شهید شد. حاج محسن زهتاب هم همان جا تیر خورد به سینه‌اش و مجروح شد. اسکورت را تحویل شهید شریفیان دادم و به کرجو رفتم و جایگزین حاج محسن زهتاب شدم.

وقتی می خواستم به کرجو برویم با بچه های اکباتان یک لوله پولیکا 120 خریدیم. توی باشگاه در اندازه‌‌های 70 سانتی برش زدیم و بین گونی‌ها طوری قرار دادیم که انگار خمپاره 120 است. ضدانقلاب در گزارش‌هایی که داده بود قید کرده بود، فردی به نام کیانزاد با 20-10 تا خمپاره 120 به کرجو آمده. ما روی تپه مستقر شدیم. تقریباً هشتادتا نیرو داشتم که در دو گروه تقسیم‌شان کردم؛ گروه یک و دو و برای هر کدام یک مسئول تعیین کردم. به گروه یک گفتم: شما تا ساعت 3 نیمه شب پست می‌دهید اما حتی اگر کومله هم بالا سرتان آمد حق شلیک ندارید. قصدم مقابله با شگرد ضدانقلاب بود. اینها سرشب می آمدند چند تا تیر شلیک می کردند، نیروها هم به گمان حمله ضدانقلاب، در تاریکی محض شب هر چه تیر داشتند شلیک می‌کردند و ضدانقلاب بعد با خیال راحت هجوم اصلی‌اش را انجام می‌داد و همه را قتل عام می‌کرد. ریسک بزرگی بود اما من این کار را کردم. همان شب اول بعد از تعویض شیفت نگهبانی، ساعت شش صبح ضدانقلاب حمله کرد. درگیر شدیم و به خوبی دفاع کردیم. هوا که روشن شد چندتایی جنازه از ضدانقلاب پیدا کردیم. چندتایی را هم با خودشان برده بودند، اما خدا را شکر هیچ کدام از بچه‌های ما آسیب ندیده بودند.
یک روز بلدوزر آمد برایمان سنگر بکند که سنگرهای قبلی‌مان را هم خراب کرد، بلدوزر هم خراب شد، به بچه‌ها گفتم: امشب دشمن که خبر دارد ما سنگر نداریم، حتماً حمله می‌کند، همین‌طور هم شد و تا صبح درگیر بودیم. صبح به سنندج رفتم تا گزارش درگیری شب گذشته را بدهم و مهمات مصرفی را بگیرم. در باشگاه بچه‌‌ها گفتند، مصدق‌فر شهید شده و حاج محسن ذهتاب هم در بیمارستان توجیه است. رفتیم بیمارستان، حاج محسن تیر کنار قلبش خورده بود. از من خواست بروم سردخانه و شهید مصدق‌فر را ببینم و طرز شهادتش را به حاج محسن بگویم. وقتی رفتم سردخانه، شهید مصدق‌فر را به اصفهان برده بودند. یکسری از پیشمرگان را با دیگر نیروهایی که در سنندج آماده بودند، برای تشییع جنازه شهید مصدق فر به اصفهان فرستادم، خودم به کرجو برگشتم و با کمک برادران، سنگرهارا تا شب آماده کردیم.

ارائه اطلاعات در مورد شهدا

برچسب ها :

ناموجود
ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0
  • نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.