آزادسازی شهر سنندج

ساعت پنج صبح روز بیست و سوم اردیبهشتماه نیروها پیشروی به سمت شهر را شروع کردند. نیروهای رزمنده سپاه همدان و قروه با یک تکِ هماهنگ، توانستند بخشی از محله عباسآباد را پاکسازی کنند و چندین موضع ضدانقلاب را ساقط نموده، تلفات قابل توجهی به آنان وارد کنند. مخصوصاً پاکسازی تپهای که به محله عباسآباد و خیابان گلشن تسلط داشت، بسیار حائز اهمیت بود و دید و تیر مناسبی روی این محلات داشت. با پیشروی و حمله نیروهای اسلام، آنان مؤفق شدند، محله عباسآباد را به طور کامل پاکسازی و چند مقر ضدانقلاب را منهدم کنند و به خیابان گلشن کاملاً مسلط شوند. در تپه فیضآباد، نیروهای سپاه همدان و قروه و نیز نیروهای پیشرویکننده از سمت پادگان؛ یعنی یک گروهان از پاسداران تهران و تعدادی از پیشمرگان مسلمان کُرد، الحاق شده و بعد از پاکسازی مقر ضدانقلاب در سهراهی فیضآباد و استقرار در آن، عملاً مسیر فرار دشمن را بسته و کمربند دفاعی شهر را کامل کردند.

سید رحیم صفوی برای اینکه بُرد بیسیمش برسد، داخل مناره مسجد شریفآباد رفت، علاوه بر این از آن بالا منطقه را کاملاً زیر نظر داشت. نیروها خیلی زود به مرکز شهر (میدان اقبال) رسیدند. در محور پادگان هم نیروها جلو آمدند. ساعت شش صبح، شهر در اختیار مدافعان انقلاب اسلامی قرار گرفت. در میدان شهر (اقبال سابق آزادی جدید) روی ساختمان بانک [کشاورزی] بیست نفر نیرو مستقر شدند. جلوی ساختمان هم یک تانک گذاشتند. کیوسک راهنمایی و رانندگی میدان هم به محل استقرار نیروهای محلی تبدیل شد. بیست نفر نیرو هم روی ساختمان هتل مستقر شدند و در محورها و ارتفاعات اصلی شهر هم نیرو مستقر شد. پاسداران، ساختمان ابتدای بلوار خسروآباد و اداره آموزش و پرورش را هم گرفتند. در خیابان وکیل هم یک ساختمان را در اختیار گرفتند و در آن مستقر شدند. ساختمان دانشکده شهر به اطلاعات سپاه تبدیل شد. نیروهای محلی، اداره دارایی و چند ساختمان دیگر را شهر را پاکسازی کردند. آنها در مسجد جامع مهمات و سلاح زیادی انبار کردند. پاسداران و نیروهای محلی با تانک، ماشین و پیاده در شهر مانور میدادند و در کوچهها خطاب به ضدانقلاب فریاد میزدند، بیائید سلاحهای خود را تحویل دهید. از مردم هم میخواستند به سر کارهایشان برگردند. به این ترتیب برای اولین بار ارتباط بین فرودگاه و پادگان از راه زمینی برقرار شد.

خاطرات صیاد شیرازی
حدود سه یا چهار ساعت پس از شروع کار بود که متوجه شدیم صدای درود بر خمینی از داخل شهر به گوش میرسد، به سمت شهر حرکت کردیم. اغلب پرسنل سپاه بودند که سوار بر خودروهای وانت و سیمرغ در خیابانهای شهر بدون هماهنگی به حرکت درآمده بودند و احتمالاً از سمت دیدگاه سنندج به شهر رفته و ضمن مانور در شهر شعار میدادند، ما هم به آنها ملحق شدیم.
خاطرات سید رحیم صفوی
مقر فرماندهی من و صیاد شیرازی در گلدسته مسجد شریفآباد بود و با بیسیمهای پی.آر.سی77 عملیات را هدایت میکردیم. حضور ما در گلدسته مسجد به این دلیل بود که امواج بیسیم اف.ام مستقیم است و در دشت و بیابان کاربرد دارد و داخل شهر بُرد زیادی ندارد. شهید بروجردی هم در پادگان مستقر بود. رأس ساعت عملیات شروع شد. جاده صلواتآباد به شهر سنندج را با پاکسازی سیلوی شهر که ارتفاع خیلی بلندی داشت و درست در ورودی جاده صلواتآباد و شهر سنندج قرار داشت، به طور کامل بستیم و مانع ورود و خروج ضدانقلاب شدیم. این تلاش اول ما بود؛ اما تلاش دوم و در واقع اصلی ما این بود که جاده اصلی فرودگاه به میدان اقبال و از آنجا به پادگان را باز کنیم؛ این جاده، جاده محوری و اصلی شهر بود. بالای سر بیمارستان توحید تپه بلندی بود که منبع آب شهر آنجا بود، تپه را پاکسازی کردیم. طرحی بود در آن زمان که نیروها را در یک شب وارد کنیم و ساختمانهای بلند را بگیریم. با بیسیم هماهنگی را با نیروها انجام دادیم و با هلیکوپتر آنها را به داخل پادگان رساندیم.
ناگفته نماند که برادرهای ارتشی هم در این زمینه خصوصاً برادر عزیزمان صیاد شیرازی بسیار همکاری داشتند و کار میکردند و فعال بودند. به هر جهت ما از سه محور حمله کردیم و تمام ارتفاعات شهر را گرفتیم. وقتی از روی تپهها سرازیر شدیم، رگبار گلوله بود که به طرفمان روانه شد. ما به میدان اقبال رسیدیم. سایر نیروها هم از پادگان به طرف استانداری و در نهایت باشگاه افسران آزاد شد و ما به طور کامل وارد شهر شدیم. مردم پنجرههای خانهها را باز میکردند و با خوشحالی از ما میپرسیدند، شهر آزاد شد؟ تقریباً یک ماه بود که غذا و سوخت وارد شهر نمیشد و مردم در عذاب بودند. آنها از اینکه شهر آزاد شده است، چهرههایشان بشاش شد. ساعت 10 صبح با ماشین به میدان اصلی شهر آمدم، از یکی از ساختمانها با تیربار به سمتمان تیراندازی شد، بلافاصله پیاده شدیم و ساختمان را محاصره و بعد پاکسازی کردیم. اولین کار بعد از ورود به شهر باز کردن جاده اصلی از فرودگاه به میدان اقبال و در نهایت پادگان لشگر 28 بود که ضدانقلاب با سنگ بسته بود، این کار با لودر انجام دادیم. حالا که جاده باز شد باید آن را حفظ میکردیم؟ برای این کار روی تمام ساختمانهای بلندی که اطراف خیابان اصلی بود، مثل هتل، بانک و … نیرو مستقر کردیم. سر هر چهارراهی یک تانک و در مجموع حدود 12 تانک قرار دادیم؛ ضدانقلاب از تانک وحشت داشت و همین به عدم بازگشت ضدانقلاب و باز ماندن محور اصلی کمک میکرد. هوانیروز هم در مرحله نهایی آزادسازی شهر وارد عمل شد و خلبان احمد کشوری و خلبان شیرودی در این عرصه بسیار فعال و مؤثر بودند.

خاطرات رسول یاحی
شهر را به چند قسمت تقسیم کردیم، هر کدام از یک گوشه وارد شدیم و به صورت پارتیزانی و خانه به خانه پاکسازی را انجام دادیم. وقتی وارد شهر شدیم، با اولین خانه که مواجه شدیم، هیچکس نبود؛ خانه دوم و سوم هم همینطور، کسی داخل شهر نبود و اکثریت قریب به اتفاق مردم به جز تعدادی پیرمرد و پیرزن یا شهر را ترک کرده و یا پنهان شده بودند. با دیدن این وضعیت، متوجه شدیم که شهر کاملاً تخلیه شده است؛ هم ضدانقلاب تخلیه کرده بود و هم مردم. ضدانقلابی هم اگر در شهر بود، مخفی شده بودند. برای همین در آخرین مرحله از عملیات آزادسازی و ورود به شهر خیلی کم شهید دادیم، درصورتیکه تصورمان این بود تلفاتمان بالا باشد.
وارد شهر شده بودیم؛اما به دلیل عدم پاکسازی نهایی،امکان حمله مجدد برای افراد مسلح گروههای سیاسی زیاد بود،به همین دلیل تصمیم گرفتیم نیروهایمان را در ساختمانهای مرتفع و مستحکم مستقر کنیم؛البته آن زمان ساختمانی بلندتر از دو، سه طبقه نبود.نیروها را به صورت ده تاده تا تقسیمبندی کردیم ومسئولیت آن گروه را به یک نفر دادیم و بعد هم نیروهای شهرستانی را در اختیار این افراد گذاشتیم و قرار شد در این ساختمانها بمانند. بهعنوان مثال 10 نفر از نیروهای آمل را با فرمانده خودشان در یک ساختمان و ده نفر دیگر از زرینشهر با فرماندهشان در ساختمان دیگری مستقر میکردیم. وظایف این نیروها این بود که از ساختمان و محدوده ساختمان تا جایی که در دید و تیر رسشان بود، محافظت کنند. تشخیص ما این بود که اگر ضدانقلاب قرار به بازگشت به شهر داشته باشد با مقاومت نیروهای ما مواجه شود و نتواند شهر را تسخیر کند و این نقطهها، نقطه اتکا باشد. شب اول در 15 نقطه شهر سنندج نیرو مستقر کردیم. به هر کدام از نیروها، یک بسته فشنگ، یک جعبه نارنجک، یک جعبه نارنجک دستی و مقداری کنسرو، کمپوت و… دادیم. شب را با نگرانی طی کردیم که به حمدالله اتفاقی نیفتاد، ولی خوب صدای تیراندازیهای پراکنده به گوش میرسید که بخشی از طرف نیروهای خودمان بود و بخشی هم توسط نیروهای ضدانقلاب صورت میگرفت. ما به دنبال این بودیم که ورودی و خروجیهای شهر را کنترل و مردم را وارد شهر کنیم.

خاطرات اکبر زارعان
دیدگاه بودیم. آقا رحیم فتیله چراغنفتی را پایین کشید و گفت: بچهها امشب حرکت میکنیم و ممکن است، فردا همه شهید شویم. من کاری را میکنم که آقا امام حسین(علیهالسلام) در شب عاشورا کرد. هرکسی کار ناتمام دارد. تک فرزند است و پدر و مادرش نگرانش هستند، اگر میخواهد برود، میتواند برود؛ چون تمام شهر دست کومله و دمکرات است و فردا معلوم نیست چه اتفاقی برای ما بیفتد. بعد از چند دقیقه فتیله را بالا کشید. بچهها همه سر جایشان نشسته بودند. محمد شیشهگر که بچهمحل ما بود و زن و بچه هم داشت، گفت: آقا رحیم ما ایستادهایم برای شهادت؛ اما شما هم یک حرکت انجام بده. آقا رحیم گفت: چه حرکتی؟ گفت: اگر با سلاح سنگین اطراف شهر را بکوبی، هم تعداد کمتری از بچهها شهید میشوند و هم دشمن دچار ترس و وحشت میشود. آقا رحیم گفت: ما توپ 100 و 155 میلیمتری داریم که روی جیپ شهباز مستقر است. سروان [سید حسام] هاشمی هم که فرمانده توپخانه بود، گفت: نگران نباشید من اطراف شهر را میکوبم.
ساعت 3 صبح همه در یک ستون از ضلع جنوبی شهر شروع به حرکت کردیم. تا اذان صبح راه رفتیم. نمازمان را در حال حرکت خواندیم. وقتی وارد شهر شدیم در کمال ناباوری خبری از دشمن نبود. من از آقای [مصطفی] توکل جدا شدم و به تنهایی بالای یک ساختمان رفتم. از آن بالا رسول یاحی را دیدم که با یک ماشین جیپ که سهپایه فیلمبرداری، دو تا بلندگو و تیربار کالیبر50 رویش سوار بود، حرکت میکرد. من را که دید گفت: بیا پایین. من هم از آن بالا پریدم کف ماشین. راه افتاد و همینطور که میرفت مارشِ پیروزی که از رادیو نواخته میشد را پشت بلندگو پخش میکرد؛ البته ما هنوز کار خاصی نکرده بودیم تا ساختمان ساواک یک و نیم کیلومتر فاصله داشتیم و باید این فاصله را خانه به خانه بازرسی میکردیم و جلو میرفتیم. آفتابزده بود. من پشت تیربار ایستادم و آقای یاحی هم به طرف ساختمان ساواک که هنوز آزاد نشده بود، حرکت کرد. نزدیک ساختمان بودیم که خبر پاکسازی کامل شهر اعلام شد. سروان هاشمی هم همانطور که گفته بود با توپ 155م.م اطراف منبع آب را میزد و همین ترس و وحشت عجیبی بین دشمن ایجاد کرده بود و ما بدون دادن حتی یک شهید شهر را گرفتیم.
برچسب ها :
ناموجود- نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
- نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
- نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.






ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0