تاریخ انتشار : شنبه 9 خرداد 1405 - 12:49 - شنبه 30 مه 2026 - 12:49
17 بازدید
کد خبر : 27829

کمین دارساوین

کمین دارساوین

کمین دارساوین

دارساوين روستايي بين جاده‌ی بانه ـ سردشت است. جاده‌ی بانه ـ سردشت 60 کيلومتر است، از مناطق کوهستاني و جنگلي عبور می‌کند و کردستان را به آذربايجان غربي وصل می‌کند. چند ارتفاع مهم بين راه بانه به سردشت قرار دارد که کوه دارساوين در 15 کيلومتري سردشت بعد از روستاي کوخان، يکي از آن‌هاست. دارساوين از نظر نظامي شرايط مناسبي براي ايجاد يک کمين صد درصد را دارد.
15 مهرماه 1358، يک گروه از پاسداراني که از سردشت به‌طرف بانه می‌رفتند، در دارساوين به کمين نيروهاي حزب دمکرات افتادند. اين عده 73 نفر بودند که در آخرين روزهاي شهريورماه، از کرمانشاه به سردشت آمده و در ربط مستقر شده بودند؛ 33 نفر اصفهاني، 10 نفر گاردي و حدود 30 نفر هم تهراني بودند.
عزيزالله کیانی بابايي، يکي از اهالي فلاورجان اصفهان که در درگیری گردنه دارساوين حضور داشته است، نحوه‌ی اعزامش به کرمانشاه و سپس ربط را این‌گونه روايت می‌کند:
«به‌اتفاق يکي از دوستانم از فلاورجان به سپاه اصفهان آمديم و درخواست رفتن به آموزش نظامي کرديم. به جهت سن کم، قبولمان نکردند. با مراجعه به کمیته‌ی محلمان به آموزش نظامي رفتيم. پس از مدتي اعلام کردند، وضعيت کردستان خوب نيست و احتياج به نيروي داوطلب دارد. به‌اتفاق چند نفر از دوستان از جمله بهمن بابايي و قاسمعلي بابايي اعلام آمادگي کرديم که به کردستان برويم. بعد از يک روز که به ميدان تير رفتيم با مینی‌بوس به اصفهان آمديم و به جمع نيروهاي ديگر در مسجد انقلاب پيوستيم. ما را دو گروه کردند؛ گروهي را به مهاباد فرستادند و گروه ما را اوايل شهريور 1358، به فرماندهي سيد محمدکاظمی شیخ شبانی با يک دستگاه اتوبوس به کرمانشاه فرستادند. چند روزي در سپاه کرمانشاه مستقر بوديم. سپس به همراه تعدادي از نيروهاي ارتشي به سنندج رفتيم و شب در باشگاه افسران مستقر شديم. فردا صبح سوار ماشین‌های زيل ارتشي شديم و به بنه رفتیم، شب را در بانه مانديم. فرداي آن روز به منطقه‌ی ربط در سردشت رفتيم و آنجا در ساختماني که ظاهراً مدرسه بود مستقر شديم. کار ما نگهباني و کنترل جاده بود.

عزيزالله سلامي، يکي از پاسداران مجروح حادثه‌ی دارساوين که اهل قهدريجان اصفهان است، درباره‌ی نحوه‌ی ورودشان به ربط، شرایط روحی نیروهایی که باید جایگزین آن‌ها می‌شدند و وضعیت نامطلوب ربط می‌گوید:
«وقتی‌که ما با مینی‌بوس به ربط رسيديم. افرادي که قبلا آنجا مستقر بودند، وضع روحيِ مناسبي نداشتند و از آمدن ما خوشحال شدند. آن‌ها اميدوار بودند که هر چه زودتر ربط را ترک کنند و به‌سوی پادگان عزيمت نمايند. اين حالت روحي برادران برایمان قابل توجيه نبود و عجيب به نظر می‌رسید، اما پس‌ازاین که به‌جای آن‌ها مستقر شديم و چند روز گذشت، خودمان به همان وضعيت روحي گرفتار شديم. کيفيت تغذیه‌ی برادران پاسدار در ربط خوب نبود، براي همين افراد ضعيف می‌شدند. وضعيت مهمات هم زياد چشم‌گیر نبود. در اکثر روزها و ساعات، ما هم مانند افراد قبلي، زير رگبار و حملات دمکرات‌ها بوديم. موقعيت دفاعي ربط هم نامناسب بود. آن‌وقت بود که فهميديم چرا پاسداران قبلي از ماندن در ربط راضي نبودند و می‌خواستند هر چه زودتر حرکت کنند.
عباس میر عباسی، از نجف‌آباد اصفهان يکي ديگر از پاسداران حادثه‌ی دارساوين در‌باره پایان مأموریتشان می‌گوید:
«نماینده‌ی ابوشريف مدتي پيش از حرکتمان به ديدار ما آمده بود. او به ما دستور داد روز پانزدهم مهرماه رأس ساعت 6 صبح حرکت کنيم. من خيلي خوب يادم هست، روزي که نماینده‌ی ابوشريف تاريخ و ساعت حرکت ما را تعيين کرد، يکي از افراد از او پرسيد: اگر قبل از آن نيرو نيايد چه‌کار کنيم؟ نماينده تأکيد کرد: چه نيرو بيايد و چه نيايد شما بايد حرکت کنيد.

حرکت پاسداران به طرف بانه
روز یک‌شنبه 15 مهرماه 1358 ساعت 8:30، پاسداران و ارتشی‌های مستقر در ربط با سه دستگاه اورال، جرثقيل، يک دستگاه جيپ آهوي بيابان، يک خودروي گاز 66، يک جيپ شهباز حامل تفنگ 106 و آمبولانس به طرف بانه حرکت کردند. جيپي که تفنگ 106 داشت، 500 متر دورتر از کامیون‌های حامل نيروها و به‌عنوان پشتيبان ستون حرکت می‌کرد. امين کروج دهي (کروژدهي) پاسدار سبزواري، يکي از خدمه‌ی 106 داخل اين جيپ سوار بود. هنوز چند کيلومتري بيشتر از شهر دور نشده بودند که يکي از کامیون‌ها مشکل پيدا کرد. ستون مجبور به توقف شد. هر کاري کردند ماشين راه نيفتاد، بکسلش کردند، همين سرعتشان را خيلي پايين آورد.
ساعت نزديک به 10 صبح بود. ستون ده، دوازده کيلومتري از سردشت دور شده و به دارساوين رسيده بود؛ منطقه‌ای سوق‌الجیشی و عجيب که خيلي حساس بود. کامیون‌ها داشتند با زحمت از تَهِ دره خودشان را به سر گردنه‌ی دارساوين می‌رساندند که يک هلي کوپتر 214 بر سر راه ستون، در سطح جاده روي زمين نشست.

مهرابعلي يونسي می‌گوید:
«متوجه شديم دو هلي کوپتر بالاي سرِ ما پرواز می‌کنند. يکي از آن‌ها کنار ما روی زمين نشست و سؤال کرد کاري با ما داريد يا نه؟ بعد گفت: صداي تک تیراندازی‌هایی در اطراف شنيده می‌شود، اگر فکر می‌کنید کمکي از دست ما ساخته است، اعلام کنيد؛ چون تا آن موقع مسئله‌ای براي ما پيش نيامده بود، گفتيم: نه هيچ کاري نداريم. هلي کوپتر هم پرواز کرد و رفت.»
هلي کوپتر که رفت، ستون می‌خواست خودش را جمع‌وجور کند تا به راهش ادامه بدهد؛ اما هنوز 5 دقيقه نگذشته بود که تیراندازی‌ها شروع شد. در همان لحظه‌ی اول، چندتايي از نيروها از پا درآمدند؛ تعدادي شهيد و تعدادي هم مجروح شدند. عده‌ای که غافلگير شده بودند و دست و پایشان را گم کرده بودند، از کامیون‌ها پايين آمدند و به‌جای این‌که در جاي مناسبي سنگر بگيرند، زير کامیون‌ها رفتند. حتي بعضي از مجروح‌ها را با خودشان کشيدند زیر کامیون‌ها تا مثلا جان‌پناه داشته باشند.
تعداد مهاجمان که از گروهک کومله بودند و کلاشينکف، ام.يک و آرپي. جي 7 داشتند، خيلي زياد بود، البته در بین آن‌ها تعدادي هم به زبان فارسي و لهجه‌ی تهراني حرف می‌زدند که از گروهک مجاهدین خلق بودند. آن‌ها که از قبل تدارک اين حمله را ديده بودند، در جاهاي مناسبي سنگر گرفته بودند، براي همين تيراندازي نيروهای گرفتار در کمین راه به جايي نمی‌برد، تنها اميد آن‌ها به رسیدن نیروی کمکی و شلیک‌های تفنگ 106 بود که خدمه‌ی 106 هم تير خورد و از دور خارج شد. به گفته‌ی برخي امکان استفاده از بی‌سیم‌ها نبوده است، چون دشمن در همان لحظه‌ی اول بی‌سیم‌چی‌ها را زده بود. علاوه بر اين، بی‌سیم نيروهاي سپاه به علت کوهستاني بودن منطقه، امکان برقراري ارتباط با پادگان سردشت يا بانه را هم نداشت تا درخواست نيروي کمکي کنند.
درگيري 7،8 ساعت طول کشيد. از نيروها چندتايي بيشتر سالم نمانده بودند؛ همه شهيد و يا مجروح شده بودند. آن‌هایی که سالم مانده بودند، محاصره را شکسته و به‌طرف سردشت رفتند تا خودشان را به پادگان برسانند. در کل چند نفر از پاسداران توانستند از اين مهلکه جان سالم به در ببرند که از بین آن‌ها هم يکي بعد از عمل جراحي در بيمارستان شهيد شد.

مهدي عقيلي شروع درگيري و صحنه‌ی نبرد را این‌چنین بازگو می‌کند:
«هلي کوپتر 20 متري که بالا رفت، ما که پخش شده بوديم، جمع شديم. در همين لحظه بود که به طرفمان تيراندازي شد. با آتش شديد دشمن به‌یک‌باره چندتا از برادران مورد اصابت گلوله قرار گرفتند؛ بعضی‌ها در جا جان دادند، بعضي هم چندساعتی طول کشيد تا شهيد شدند. آن قسمت از جاده که کاميون ما آنجا متوقف‌شده بود، شيب خيلي تندي داشت و سنگي بود. درختي هم وجود نداشت. درواقع ما داخل يک بريدگي بوديم، چون 6-5 متر از کنار کوه را با شيب خيلي تندي مثل ديوار بريده بودند. از بالاي اين بريدگي به‌طرف ما تيراندازي می‌شد. در همان لحظات اولِ درگيري، يک رگبار مسلسل کاليبر 50 در سمت چپ من گرفته شد. گلوله‌ها به سنگ‌های آن قسمت کوه برخورد کرد و تکه‌های سرب داغ گلوله‌ها که در برخورد با سنگ‌ها متلاشی‌شده بود به اطراف پاشيده شد و به سمت چپ من خورد، احساس سوزش شديدي کردم؛ اول فکر کردم تیرخورده‌ام، اما بعد از مختصري وارسي، فهميدم تکه‌های سرب داغ بوده که بدنم را سوزانده است.
به‌سرعت با تاکتيک استفاده از زمين، داخل جوي آبي که آنجا بود، موضع گرفتم، اما موضع بدي بود؛ چون کف جاده‌ بوديم و دشمن روي ارتفاعات و در پناه جنگل بود. خدا می‌داند که موضع آن‌ها چقدر به ما مسلط بود و کوچک‌ترین حرکت ما از ديد آن‌ها در امان نبود. داشتم نگاه می‌کردم تا بفهمم از کجا به سمتمان آتش می‌آید که يک گلوله درست در مقابلم به زمین خورد. فکر می‌کنم شخص من را نشانه گرفته بودند، چون وقتي آمدم عقب، دومين گلوله را هم شليک کردند. مرگ را خيلي محسوس می‌دیدم. زانوهايم می‌لرزید. آقاي عرب خوان هم با ما بود. روي زمين خوابيديم و چند آیت‌الکرسی و ذکرهاي ديگر را خوانديم. مهماتی برای شلیک نداشتيم. کاهه داد زد، خمپاره 60 را به من برسانيد. پريديم بالا و جعبه‌های خمپاره60 را از آن بالا انداختم پايين، چون کسي نبود بگيرد و به کاهه برساند. يک چوب داشتم که با آن جعبه‌های مهمات را از کاميون بيرون می‌کشیدم. با رگباري که به سمتم گرفتند چوب از دستم رها شد و کار بيرون کشيدن جعبه‌های مهمات سخت‌تر شد. به هر ترتيبي بود، مهمات را به بچه‌ها رسانديم. بعد زخمی‌ها را جمع کرديم و کشيديم زير کامیون‌ها براي این‌که هم در سايه باشند و هم از تيررس دشمن دور شوند. اکبري و کاهه خيلي خوب مقابله کردند. 8 ساعت بچه‌ها در اين کمين دفاع کردند. من تا غروب با محمد کاظمي بودم. من پاي اورال بودم، محمد هم رفته بود بالا، تيربار را لبه‌ی شيشه گذاشته بود و از آن بالا به طرف دره آتش می‌ریخت. من هم از پايين با ژ.3 و نارنجک تفنگي به طرف دره تيراندازي می‌کردم. احمد کياني و عزيزالله بابايي از سپاه زازران هم بودند؛ احمد کياني را گذاشته بوديم، خشاب‌ها را پر کند. ما دشمن را نمی‌دیدیم. اکثرا از جاي گلوله‌هایی که اطرافمان به زمين می‌خورد، سمت و جهت دشمن را پيدا می‌کردیم و بعد با در نظر گرفتن خط رأس‌ها و يا کمینگاه‌های موجود در اين خط تيرها، مواضع آن‌ها را زير آتش می‌گرفتیم؛ راهِ خوبي براي پيدا کردن جايِ دشمن پیداکرده بوديم.
تنها اميدمان رسيدن کمک از پادگان سردشت بود؛ چون محلِ درگيريِ ما با پادگان سردشت بيشتر از 20 کيلومتر فاصله نداشت. در ضمن دو هلي کوپتر کبرا هم در حين درگيري ما را ديده بودند و مطمئن بوديم به ياري ما خواهند آمد؛ اما انتظارمان بيهوده بود و نه از زمين و نه از هوا کمکي برایمان نرسيد. در آن لحظاتِ مرگ و زندگي، تمامي افکارم را روي شهادتين و ياد خدا و ائمه اطهار(ع) متمرکز کرده بودم و هر آن منتظر مرگ بودم. وضع بقیه‌ی بچه‌های ستون هم بهتر از من نبود. همگي در شرايطِ سختي قرار داشتيم و حسابي خسته شده بوديم.
بازماندگان کمین دارساوین بعد از ساعت‌ها درگیری، تعداد انگشت‌شماری سالم و بقیه مجروح بودند که تقدیر برای هرکدام از آن‌ها سرنوشتی مقدر کرده بود؛ عده‌ای که توان راه رفتن داشتند و از دید دشمن پنهان ماندند، خودشان را به نزدیک‌ترین پایگاه رسانده و نجات یافتند. عده‌ای خودشان را به ماشین‌های عبوری رسانده و به سردشت رفتند. عده‌ای دیگر به گروگان گرفته‌شده و بقیه هم که جراحاتشان خیلی شدید بود و توان راه رفتن نداشتند، در منطقه باقی ماندند و روز بعد توسط نیروهایی که برای تفحص و بررسی ماجرا به محل کمین آمده بودند، به کرمانشاه منتقل شدند

اعلام عزاي عمومي در اصفهان
بعد از انتشار خبر شهادت پاسداران، آيات عظام سید تقی طباطبائي قمي، سید الشهاب الدین مرعشي نجفي و حاج سيد کاظم مرعشي پيام دادند و به خانواده‌های پاسداران تسليت گفتند. در اصفهان هم عزاي عمومي اعلام شد. محمدکاظم موسوي بجنوردي، استاندار اصفهان در اطلاعیه‌ای به مناسبت شهادت پاسداران، سه‌شنبه و چهارشنبه 17 و 18 مهر را عزاي عمومي و تعطيل اعلام کرد. مردم اصفهان بعد از شنيدن خبر، بازار و مغازه‌های شهر را بستند و بعد از راهپيمايي، در مسجد سيد اصفهان اجتماع کردند. ساعت سه بعدازظهر روز چهارشنبه 18 مهر، هواپيماي حامل جنازه‌ی 7 نفر از پاسداران که شناسایی‌شده بودند به همراه يک جسد سوخته که قابل شناسايي نبود در فرودگاه اصفهان به زمين نشست.

روز تشييع در اصفهان غوغا بود؛ ده‌ها هزار نفر از مردم، علما، روحانيون، پاسداران انقلاب، افراد مرکز آموزشي مرکز توپخانه‌ی اصفهان، هوانيروز و پادگان شکاري نيروي هوايي اصفهان در مراسم شرکت کرده بودند. مردم تابوت شهدا را روي دست بلند کردند. در همين حال بود که احساساتشان به اوج خودش رسيد. درحالی‌که به سر و سینه‌هایشان می‌زدند، با شعارهاي «عزا عزاست امروز، روز عزاست امروز، شهيد گلگون کفن پيش خداست امروز»، «عزا عزاست امروز، روز عزاست امروز، خميني بت‌شکن صاحب عزاست امروز» و «آمريکا، آمريکا مرگ به نيرنگ تو، خون شهيدان ما می‌چکد از چنگ تو» در خیابان‌ها حرکت کردند. بعد تابوت شش شهيد با آمبولانس به قهدريجان، نجف‌آباد و شهرضا برده شد و پيکر شهيد سيد محمد کاظمي به طرف گلستان شهدا تشييع و به خاک سپرده شد

ارائه اطلاعات در مورد شهدا

برچسب ها :

ناموجود
ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0
  • نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.