تاریخ انتشار : دوشنبه 11 خرداد 1405 - 9:09 - دوشنبه 1 ژوئن 2026 - 9:09
7 بازدید
کد خبر : 28010

پاکسازی روستای روستای سوئیچ بالا (مجید بابایی)

پاکسازی روستای روستای سوئیچ بالا (مجید بابایی)
پاکسازی روستای روستای سوئیچ بالا (مجید بابایی)

قرار شد روستای سوئیچ بالا را پاکسازی کنیم. آنجا مقر فرماندهی حزب دمکرات بود و تقریباً 15 کیلومتر با منطقه ما فاصله داشت. این طور برنامه ریزی شد که شب را در روستای سید صارم استراحت کنیم. سیدصارم پایین تر از منطقه کوخان و روبروی ارتفاعات دارساوین قرار داشت و اکثر مردم این روستا سید، مذهبی، مؤمن و انقلابی بودند. برای استراحت وارد مسجد روستا شدیم. یک نگهبان هم دم در مسجد گذاشتیم. من بی‌سیم‌چی گروه ضربت بودم. حالا همان زمان که ما داخل مسجد بودیم، 200 نفر از نیروهای دمکرات از طرف عراق آمده بودند که به روستای سوئیچ بروند. وقتی فهمیده بودند گروه ضربت داخل مسجد هستند، روستا را محاصره می کنند حتی تا نزدیک مسجد هم می آیند اما وقتی می خواستند با آر.پی.جی7 آنجا را بزنند، مردم جلوشون را می گیرند و می گویند اگر اینجا را بزنید ارتش هم روستای ما را با خمپاره می زند. دمکرات ها هم منصرف می شوند البته نه به خاطر احترام به مردم به خاطر این که قبلاً به صورت اتفاقی از یکی از پیشمرگ های ما که دید ضعیفی داشت و برای استراحت به خانه یکی از آشنایانشان در روستا رفته بود، متوجه هدف ما شده بودند و گفته بودند بهتر است در مسیر برایشان کمین بگذاریم. ماجرا از این قرار بود که روستا برق نداشت و همه در روشنایی ناچیز چراغ های نفتی شب را می گذراندند. او هم چون چشمش نمی دید، وقتی ضدانقلاب برای شام به منزل فامیل شان می آید و سر سفره کنار او می نشیند، متوجه آنها نشده و به گمان این که فامیلشان هست به سوالاتشان درباره مأموریت ما پاسخ داده بود.

نیم ساعت قبل از اینکه ما حرکت کنیم، آنها حرکت کرده بودند و اطراف روستایی که قرار بود پاکسازی کنیم، کمین می زنند و منتظر می شوند که ما برسیم. نزدیک‌ صبح ما به منطقه رسیدیم. من و 7 نفر دیگر روی یک تپه به عنوان تأمین مستقر شدیم. 8 نفر هم روی تپه‌ای بالا سر یک روستای دیگر مستقر شدند تا موقع برگشت بچه‌ها به کمین نیفتند. بقیه هم که 12 نفر بودند رفتند جلو تا مقر حزب را بزنند. داخل روستا شدند و از پشت سر مقر را زدند. همین که صدای انفجارها بلند شد، 200 نفری که در کمین خوابیده بودند، بیدار شدند و درگیری شروع شد. ما فقط صدای تیر را می شنیدیم، ولی کسی را نمی دیدیم چون منطقه جنگلی بود. نگران منتظر بودیم که نیروها برگردند. ولی درگیری 4-3 ساعت با شدت ادامه داشت. چهار نفر از بچه ها که برای خوردن آب به چشمه رفته بودند همه به کمین دشمن افتاده و به شهادت رسیده بودند. حتی به آب هم نرسیده بودند و با لب تشنه به شهادت رسیده بودند. اما بقیه موفق شدند عقب بکشند و برگردند.
حالا ما مانده بودیم و تعداد زیادی از نیروهای دشمن که مثل مور و ملخ از تپه بالا می آمدند. یکی از پیشمرگ ها که عزت شهیدی بود گفت: بلند شوید، فرار کنید. هر کسی از هر راهی که می‌تواند از دست دشمن فرار کند. هر کسی از یک طرف رفت. من بی‌سیم‌چی بودم. بی‌سیم هم سنگین بود با آن آنتن بلندش. تازه اسلحه هم بود. حالا دشمن هم همیشه سعی می کرد بی‌سیم چی را زنده بگیرد، چون اطلاعات زیادی داشت. خوب اینها هم سعی کردند من را بگیرند. از تپه پایین آمدم. دورتا دور تپه را دشمن گرفته بود و تیراندازی می کرد. ولی خوب هیچ کدام از تیرها به من نخورد. چند بار هم سعی کردند بگیرندم که از دو طرف هل‌شان دادم و فرار کردم. یک منطقه شیب داری بود، این را غلط زدم و رسیدم به روستا. آنتن بیسم شکسته و پایم زخمی شده بود. نمی توانستم راه بروم. وارد روستا شدم اما نمی دانستم باید از کدام طرف بروم. یک مسیری را گرفتم و لنگان لنگان حرکت کردم. یک دفعه یک پیرزن آستین لباسم را کشید و گفت: بیا این طرف. کومله آنجا کمین کذاشته اشت. من را داخل جوی آبی که دو طرفش درخت بود فرستاد و گفت از این طرف برو. بعد از یکی دو ساعت پیاده روی به نیروهای خودمان رسیدم.

ارائه اطلاعات در مورد شهدا

برچسب ها :

ناموجود
ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0
  • نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.