خاطرات (رمضان زارعان)

ما یک گروهان از جندالله بوکان بودیم که با یک گروه پیشمرگ، شب با هزار زحمت با ماشین تا نزدیک ارتفاع رفتیم. وقتی رسیدیم، هوا تاریک و روشن بود. یک گروهان نيرو از سقز، تيپ 23 نوهد و نيروهاي هوابرد به فرماندهي محمدرضا فتحي، مسئول عملیات سقز براي گرفتن ارتفاع حركت كرده بود. فتحي و تركمان اللهاكبر ميگفتند و جلوتر از رزمندهها ميدويدند. موقعی که گروهان بالای تپه رسید، ضدانقلاب از سنگرهایی که داخل زمين کنده بودند، بیرون آمدند و نيروها را با دست گرفتند. ما گروهان دوم بودیم و 500 تا 700 متر با محل درگيري فاصله داشتيم. چند نفر از نيروهاي سربازي كه از نيروهاي دادبين بودند را گرفته بودند. اینها را خیلی شکنجه کردند. فتحي هم جزء آنها بود، فتحي را داخل فرغون گذاشتند و از سر تپه پرت كردند پايين. هم فتحي شهيد شد و هم تركمان.
بلافاصله ما که گروهان كمكي بودیم، به طرف ارتفاع حركت كردیم. من بیسیمچی گروهان بودم. هنگام بالا رفتن از ارتفاع تعدادي از نيروها شهيد شدند، تعدادي ديگر هم كه از پيشمرگها بودند، عقبنشینی کردند. وقتي به خودم آمدم، متوجه شدم كه تنها هستم و هيچ كس اطرافم نيست. نيروهاي دشمن مرتب با فرياد به من ميگفتند، تسليم شوم. کُدهای مخابراتي را از پلاستیکش در آوردم و خوردم. بعد با بیسیم به دادبین گفتم: من کارم تمام است و یک طوری من را نجات بدهيد. گفتند: راهی براي نجات تو نمانده. همان موقع بود كه يك تیر به گوشم و یک تیر هم به بیسیم خورد. سر آنتن بيسيم يك پرچم اللهاکبر بود. آنتن را باز کردم و گذاشتم بين سنگها و خودم یک مقدار دور شدم. آنها که پرچم را میدیدند و فكر میکردند، من آنجا هستم، آن محدوده را محاصره کردند. من هم آرام آرام آمدم داخل کلبهای كه متعلق به کشاورزها بود، پنهان شدم تا شب شد. بعد از تاريكي هوا استفاده كردم و از ارتفاع پايين آمدم. ساعت 11 شب بود که خودم را به نیروها رساندم. آنها از دیدن من خیلی خوشحال شدند، چون فکر می کردند اسیر و یا شهید شدهام.

چون مقداری با زبان کُردی آشنا بودم، خط دشمن را شنود کردم. دشمن عادی و بدون کُد حرف میزد. ما سه تا بيسيم داشتیم؛ يک پیآرسی77، يک 64 و يك 46 كه روي ماشين آقاي قرباني که جیپ فرماندهی بود، سوار بود. به دستور سردار استکی یا آقای دادبین، درست به خاطر ندارم، روی خط دشمن رفتم و شروع کردم به زبان کُردی با آنها صحبت کردم. وقتی اعتمادشان را جلب کردم از من آدرس خواستند. من هم آدرس بهشان دادم و به سردار استکی و آقای دادبین گفتم حالا اینها میآیند به آدرسی که من دادم. به بچهها بگویید، سر راهشان کمین بگذارند. قرار ما مثلاً سه ساعت دیگر در تپه فلان بود. بچهها کمین کردند و وقتی آنها آمدند، درگیر شدند و چندتایی از نفرات دشمن به هلاکت رسیدند. جنازههایشان به دست ما افتاد که بعد با پیکر شهدا معاوضه شد. به خاطر این کار آقای جبههداری، مسئول مخابرات یک قرآن و یک دست لباس فرم آمریکایی به من هدیه داد. قرارگاه حمزه هم یک موتور داد.
یک بار دیگر هم از شنود بیسیم دشمن متوجه شدم آنها قصد دارند شبانه به شهر بوکان حمله کنند. قصدشان جمع کردن یارمتی و به هم ریختن شهر بود و چون گردان جندالله برای پاکسازی ترجان از شهر خارج شده بود، خیالشان راحت بود که نیروی چندانی در شهر نیست و از طرف دیگر درگیری در شهر میتوانست نیروهای جندالله را به سمت بوكان بكشاند و عملیات ترجان ناتمام بماند. الحمدلله با اين كشفي كه از بي سيمها كرديم، حرکت دشمن لو رفت و فقط در شهر کمی درگیری شد. عملیات ترجان سه روز طول کشید. وقتی ارتفاعات اطراف ترجان گرفته شد، ما در هشت دسته 10، 15 نفري، به طرف آبادی حركت كردیم، ولی درگیری نداشتیم. دشمن كه نتوانسته بود مقاومت کند، به طرف بوکان فرار كرده بود. داخل ده كه گشت زدیم متوجه شديم آنها یک زندان داشتهاند که سه نفر هم آنجا زنداني بودهاند. از اُسرا خبری نبود، اما رد خونشان که با آن روی دیوار شعر نوشته بودند، باقی مانده بود. از این سه نفر، یک نفرشان بچه کرج بود که اسمش را نوشته بود، دو نفر دیگر هم اهل اصفهان بودند. از دشمن هیچ جنازه ایی نبود. همه را برده بودند.
برچسب ها :
ناموجود- نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
- نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
- نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.






ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0