مردمیاری (حسین مدنیان)

البته یکی از پایههای اصلی عمران و آبادی در کردستان نیروهای جهادسازندگی بودند که با قبول خطرات در منطقه مانده و تنها دغدغهشان آباداني و ساختن زندگي مردم بود. جهاد یکی از معتبرترين و مناسبترین مراجعي به شمار میرفت که قادر بود با جذب بودجههای عمراني قدمهایی بیمنت، انقلابي و مؤثر براي رفع فقر و بيکاري و رشد کشاورزي منطقه بردارد. جهاد و نیروهای جهادی در مسيري گام بر میداشتند که گروههای سياسي چپ فقط شعارش را داده بودند و همین باعث شده بود دیدگاه مردم منطقه نسبت به نظام تغییر کند، حال آن که گروهکها این را نمی خواستند و جهادگران نیز از هجمه آنها در امان نبودند.
حسين مدنيان، يکي از نيروهاي جهادسازندگی اصفهان که در روزگار پرالتهاب خروج پاسداران از منطقه در شهر سنندج بوده است، آنچه را که شاهدش بوده، این گونه روایت می کند: ورود ما به کردستان سال 58 بود. آن موقع برادران يزدان پناه در جهاد سازندگی کردستان فعاليت میکردند؛ آنها تيرماه 58 با نيت خدمت به مردم و آگاه کردن آنها به کردستان رفته بودند. ما و آنها در محله چهارسوق زندگی میکردیم و به تعبیری بچه محل بوديم. آنها هم به خاطر شناختي که از ما داشتند، دعوتمان کردند برای کار به کردستان برویم. من، رضا سهرابي، محسن عقيلي، حسين کامران و علي درويش هم برای خدمت به کردستان رفتيم. آنجا به ما گفتند اول بايد به سپاه برويد تا آنها شما را در تقسیمها به جهاد بفرستند. ما هم پيش برادر کريمي، فرماندهی سپاه سنندج رفتيم.
گفتيم ما برای خدمت آمدهایم؛ حالا نه دورهی آموزشي ديده بوديم و نه میدانستیم بايد چه کارکنيم. گفت: شما برويد براي حفاظت از جهاد سازندگی؛ آشنا هم که داريد، برادر يزدان پناه آنجا هستند. گفتيم: ما آموزش ندیدهایم. گفت: با چند نفر ديگر میفرستیم براي آموزش. جهاد سازندگی در طبقهی زيرين ساختمان راديوتلويزيون که قبلاً محل سازمان زنان کردستان بود، مستقر بود. مسئول جهاد آقاي حبيبي، يکي از بچههای تهران بود. [شهید]مهدي يزدان پناه را آنجا ديديم. پرسيد: قضيه چيست؟ گفتيم: ما آمدهایم اينجا کمک کنيم. گفت: شما که کارتان مشخص است. حسين کامران و رضا سهرابي را گذاشت براي کارهای جوشکاري. من هم که شیشهبری بلد بودم، رفتم براي شیشهبری، اما علي درويش که سرباز بود، رفت براي کار نظامیگری. بعدازاین که وظایفمان مشخص شد، شروع به کار کرديم. غروب که میشد يک يا دو نفر از نيروهاي حفاظت راديوتلويزيون که از بچههای کرمان بودند، میآمدند پايين داخل جهاد و به ما کار با انواع اسلحه را آموزش میدادند. کار آموزشمان ساعت 11 شب تمام میشد. آنها میرفتند سرکار خودشان، ما هم تا صبح با ژ.3 نگهباني میدادیم؛ ده نفر بچه محل بوديم که کار حفاظت از جهاد سازندگی را قبول کرده بوديم، روزها هم البته کار میکردیم.

يکي، دو ماهي را سنندج بوديم، بعد آمديم مرخصي و دوباره برگشتيم منطقه. ده، پانزده روزي از ورود دوبارهی ما به سنندج نگذشته بود که گروهکها وارد شهر شدند. يک روز صبح که بيدار شديم، ديديم روبروي جهاد سازندگی با بيل و کلنگ سنگر میکنند. رفتيم به آقاي يزدان پناه و آقاي حبيبي گفتيم اینها همه مسلحاند و دارند سنگر درست میکنند. آنها هم با سپاه و پادگان تماس گرفتند و علت را جويا شدند. گفتند: هيئت حسن نيت آمده و آتشبس است. اینها آمدهاند داخل شهر و ما هم نمیتوانیم کاري بکنيم. روزها سنگر میکندند و شب که میشد، میرفتند. درحالیکه ما سنگر نداشتيم. پشت يک راهپله مینشستیم و نگهباني میدادیم.
يک شب، يک تير از روي سر ما رد شد و به ديوار خورد. بچهها رفتند داخل فضاي سبزي که آنجا بود، سروگوشی آب بدهند که از کجا به طرفمان تيراندازي میشود. متوجه شدند کار همینهایی است که سنگر میکندند. یکبار هم دو تا از بچهها را گرفته بودند و حسابي کتک زده بودند. براي همين ما زياد از ساختمان بيرون نمیرفتیم تا اینکه يک روز که حوصلهمان سر رفته بود، با محسن عقيلي و رضا شيخ و سه نفر ديگر از بچههای تهران، با يک شورلت رفتيم داخل شهر چرخي زديم و برگشتيم. اتفاقي هم برایمان نيفتاد؛ اما از شب بعد متوجه شديم عدهای از آنهایی که در جهاد کار میکردند، شبها میروند داخل پادگان میخوابند و صبح دوباره بر میگردند

چند روزي همینطور گذشت تا اینکه روز دوم از آذرماه سال 1358، براي رفتن به مرخصي از ساختمان بيرون زديم. روبهروي ساختماني که بعداً دادگاه انقلاب شد، سمت چپ خيابان به ساختمانی رسیدیم که یک پارچه بزرگ سر درش آویزان بود و روی آن با خط درشت نوشته شده بود «حزب دمکرات کردستان، شاخه سنندج» همان جا یک جيپ جلو و یکی هم پشت سر ما توقف کردند. من، رضا سهرابي، محسن عقيلي و دو نفر از بچههای تهران داخل ماشين بوديم. يک سرباز هم راننده بود.
يکي از دمکراتها جلو آمد و به سرباز گفت: سوئیچ ماشين را بده. سرباز گفت: ماشين تحويل من است و نمیتوانم این کار را بکنم. با مشت محکم به بيني سرباز کوبید. صورتش پر از خون شد. بعد دست کرد داخل ماشين و سوئيچ را برداشت. صندوق عقب را بازرسی کرد و برگشت سوئیچ را به سرباز داد و گفت: دنبال من بیا. مقداری که جلو رفتیم، دوباره آمد. اين بار سرباز و يکي ديگر از بچهها را از ماشين پياده کرد و يکي از افراد خودشان را پشت فرمان نشاند. دو نفر ديگر هم يکي روي صندلي جلو و ديگري عقب کنار من نشستند. بعد حرکت کردند، از شهر خارج شدند و به طرف جاده سقز رفتند. وارد يک دره شدند و آنجا ايستادند. ما را از ماشین پیاده و به صف کردند. بعد شروع به سؤال و جواب کردند؛ يکييکي میپرسیدند، اسم و فامیلتان چيست؟ از کجا آمدهاید؟ براي چي آمدهاید؟ من دو، سه تا پوکه فشنگ داخل جيبم داشتم مخفيانه آنها را پرت کردم آن طرف. دو نفرشان با هم کردي حرف زدند. بعد يکي از آنها اشاره کرد. دو، سه تا ماشين از تپه آمدند پائين.
هر دو نفر ما را داخل يک ماشين گذاشتند. بعد دوباره برگشتند داخل شهر و آروبروي مقر حزب اايستادند و گفتند: پیاده شوید. افرادشان چیزی حدود 30،20 متر، در دو ردیف برای استقبال از ما ایستاده بودند. به ما گفتند از وسط اینها حرکت کنيد. دو نفری که اول از همه رد شدند، زیر مشت و لگد آنها خرد و خمیر شدند. من جثه کوچکي داشتم، به سرعت شروع به دويدن کردم و تا انتهاي دالان رفتم اما آنجا با گِلپایی، يکي از دمکراتها زمين خوردم؛ اما سريع بلند شدم و داخل مقر رفتم. رضا سهرابي بر خلاف من، هيکل درشتي داشت، سینهاش را سپر کرده و آرام آرام اين راه را آمد، يکي مشتش میزد، يکي لگدش میزد، بنده خدا حسابی کتک خورد. ما را داخل اتاقی زنداني کردند؛ اما صداي قفل شدن در نیامد. کنجکاو شدم ببينم در باز است يا نه. دستگيره را فشار دادم و در باز شد. وارد راهرو شدم. سفره پهن بود و دمکراتها مشغول خوردن نان و پنير و خرما و چايي بودند. من هم رفتم کنار سفره نشستم و شروع به خوردن کردم. هيچ کس هم نگفت تو کجا بودهای و از کجا آمدهای؟ شامم را خوردم، يک چايي هم خوردم و نشستم کنار. دو نفري که بغلدست من نشسته بودند، کردي حرف میزدند. گفتم: من فارسي بلدم. یکدفعه يکی از در وارد شد، دورتادور اتاق را برانداز کرد، چشمش که به من افتاد، گوشم را گرفت تاباند و همینطوری از روي زمين بلندم کرد. هُلم داد جلو و با تيپ پايي، آوردم داخل اتاقي که بچهها داخلش زنداني بودند، پَرتَم کرد داخل و در را بست. بچهها گفتند: کجا رفته بودي؟ گفتم: رفتم شام خوردم و آمدم!
کمی صبر کردم. بعد به بچهها گفتم: بگذاريد ببينم در باز است يا نه و دوباره در باز شد. دَمِ در نگهبان داشت و حسابي هم شلوغ بود، براي همين نمیشد، بيرون رفت. در اتاق بغلي را باز کردم. يک نفر با قد بلند و چهارشانه سرش را آورد بالا. سريع در را بستم که فرار کنم، اما شروع کرد به داد زدن. من را گرفتند و بردند پيش هماني که داخل اتاق بغلي بود. داخل اتاقش ميز و صندلي داشت. گفت: بنشين اينجا. نشستم. پرسيد: اسمت چيه؟ گفتم: حسين مدنيان. گفت: براي چي آمدهای؟ گفتم: ما نيروي جهادسازندگی هستيم و آمدهایم کمکتان کنيم. همینطور که نشسته بود با پشت دست کوبيد توي صورتم و گفت: میشود ما کمک نخواهيم و شما بروي به شهر خودتان. گفتم: خوب باشد میرویم، بگو آزادمان کنند تا برويم.
حالا از آن طرف وقتي ما را گرفته بودند، آقاي اميني يکي از اهالي شهر که شیشهبر بود و هر وقت کاري داشتيم، میآمد کمکمان شيشه نصب میکرد. به آقاي حبيبي خبر داده بود. ايشان هم زنگ زده بود اين طرف و آن طرف. خلاصه طوري شده بود که داريوش فروهر، يکي از اعضاي هيئت حسن نيت از تهران زنگزده بود به دفتر حزب دمکرات و گفته بود، شما چند نفر از جهادگران ما را گرفتهاید. اگر آزادشان نکنيد، آتشبس به هم میخورد. آقاي حبيبي هم براي آزادي ما خيلي تلاش کرده بود. براي همين ما را جمع کردند داخل اتاق رئیسشان و گفتند: تعهد بدهيد. او میگفت و ما مینوشتیم. بعد امضاء کرديم و تحويلشان داديم. گفتند: حالا آآزاديد و میتوانید برويد.
گفتيم: پس ساکهایمان چه طور میشود؟ گفتند: فردا بیایید بگيريد. صبح روز بعد گفتم: اگر ماشين به من بدهيد، میروم ساکها را میگیرم. يک جيپ آهو در اختیار من گذاشتند. آقاي يزدانپناه گفت: از سر ساک و محتوياتش بگذر و نرو. گفتم: نه، میروم. رفتم دم مقر حزب دمکرات. گفتند: چه کار داري؟ گفتم: با رئیستان کار دارم. گفتند: برو داخل. رئيس ديروزي عوض شده بود. گفتم: آمدهام ساکها را ببرم. من از وسايل داخل ساکها صورتبرداری کرده بودم. تا ساکها را آوردند، یکییکی وسايلش را چک کردم. دوربين يکي از بچههای تهران با مقداري پول از خودم و يک نفر ديگر نبود. گفتم: بعضي از وسايلمان نيست. گفت: اینها را ببر، بعدازظهر بيا بقیهاش را بگير. ساکها را برداشتم و برگشتم به طرف جهاد. همه نگران ايستاده بودند و از آن بالا نگاه میکردند ببينند من کِي برمیگردم. فردا دوباره برگشتم مقر حزب. گفتم آمدهام بقیه وسایلمان را بگيرم. گفتند: برو توي اين اتاق. داخل که شدم، دو تا تيپ پايي به من زد و گفت: نکشتیمتان، وسایلتان را هم داديم تازه آمدهای دنبال بقیهاش و بيرونم کردند. وقتي برگشتم. بچهها دورهام کردند و گفتند: گرفتي؟ گفتم: نه. ديروز رفتم ساکها را گرفتم. امروز رفتم کُتکش را خوردم. بعدازآن قضيه که از دست دمکراتها آزاد شديم، برگشتيم اصفهان.
برچسب ها :
ناموجود- نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
- نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
- نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.






ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0