ماجرای دستگيري و اعدام کاک رشيد به روایت محمود باباشاهي(حر)

دستگيري و اعدام کاک رشيد یاغی
کاک رشيد آدم کوتاهقدی بود با چهرهی سياه و موهاي فرفري. لباس ارتشي میپوشيد و 40 تا خشاب دور کمرش می بست. از زمان شاه، فراري بود و در کوه و کمر زندگي میکرد. مسلح بود و مثل آب خوردن آدم میکشت. آنقدر جنايت کرده بود که حتي خانها هم از او حساب میبردند. او با کارهایش مردم را از سالها قبل از انقلاب، عاصي کرده بود. به هر جا که به فکرشان میرسید، شکايت برده بودند. حتي پايِ ساواک هم به ميان آمده بود؛ اما هیچکدام نتوانسته بودند کاک رشيد ياغي را بگيرند. وقتي شنيدند پاسداران در پاسگاه ايرانخواه مستقر شدهاند، شکايتش را به آنها کردند، مردم حکایتهای زيادي در مورد كاك رشيد قاتل، دزد و گردنكش میگفتند كه باورش سخت بود؛ اما پروندهاش در ادارهی آگاهي سقز پر بود از شكايتي که گفتههای آنها را تأييد میکرد. آخرين جُرمي که مرتکب شده بود، کُشتن دختري اهل روستاي مؤدی بود. پاسدارها بدون اینکه از سابقهاش بترسند و در عين ناباوريِ مردم دستگيرش کردند. آقاي خلخالي محاکمهاش کرد و روبروي پاسگاه ايرانخواه و در حضور مردم اعدام شد.
ماجرای دستگيري و اعدام کاک رشيد به روایت محمود باباشاهي(حر): «يک شب که ما داخل پاسگاه ایرانخواه خواب بوديم، متوجه شديم يکي در میزند. بچهها در را باز كردند. دو جوان ورزيده و قد بلند آمدند داخل و بی مقدمه شروع به گريه کردن. علت گریهشان را پرسيديم. گفتند: کاک رشيد خواهر ما را كشته. الآن هم داخل آبادي است. من اصلاً رويِ كاك رشيدي كه اين دو جوان میگفتند، شناختي نداشتم. تصورم اين بود كه دمكرات است؛ اما بعداً معلوم شد كه بحث قتل و شرارت و یاغیگری در ميان است. به بچهها گفتم: نيرو برداريد تا برويم براي دستگيري كاك رشيد. عدهای مخالف و عدهای که خودم هم جزء آنها بودم، موافق اين کار بودند. مخالفها میگفتند اين يک تله است؛ اما ما که سرمان درد میکرد براي درگيري با ظالم و زورگو، اصرار داشتيم که برويم. معتقد بوديم اين تله نيست، چون هر دوي اینها که جوانهایی قدرتمند و قوي هستند، در آنِ واحد نمیتوانند، اینطوری گريه کنند و اشک بريزند

بالأخره منطق ما بر منطق مخالفها پيروز شد. نزديك به 60-50 نفر از نيروها مسلح شدند و همراه آن دو برادر به طرف روستا رفتیم و آنجا را محاصره کرديم. تا ساعت 5 صبح، خانه به خانه دنبالش گشتيم، اما پيدا نشد، ما که از پيدا کردنش نااميد شده بوديم، آمديم يك جايي كنار آب و زير درختها نشستيم تا خستگي دَر كنيم. همینطور که نشسته بوديم، يكي از بچهها گفت: اين چيه بالاي درخت؟! نگاه كردم ديدم آلونكي با چوب بالاي درخت ساخته بودند و اطرافش را حصير كوبيده بودند. [شهید] ابراهيم نصر که بچهی زرنگي بود و كاراته کار میکرد، سريع از درخت بالا رفت. وقتي به آلونک رسيد با يک نفر درگير شد و با يک حرکت او را از بالاي درخت پايين انداخت؛ او خودِ کاک رشيد بود که مثل گوسفندها خودش را استتار کرده بود، يعني اگر با اين پوشش بين گلهی گوسفندي میرفت، محال بود شناسایی شود. ابراهيم میگفت: داخل آلونک خواب بوده. چندتایی تخممرغ هم روي يک چراغ والور گذاشته بوده که بپزد، صبحانهاش را بخورد و برود. از داخل آلونک پنجتا اسلحه، ده، پانزدهتا نارنجک، يک چمدان پول ايراني و يک چمدان پول عراقي پيدا کرديم. اسبش را هم دو کيلومتري پایینتر از آلونک بسته بود.
دستهایش را بستيم و به طرف آبادي حرکت کردیم. بین راه میگفت: به وحدانيت خدا اگر بيدار بودم يک نفرتان را زنده نمیگذاشتم. من بهترين تکتیرانداز منطقه هستم و راست میگفت؛ چون اهالي دِه هم گفته بودند، چند سالي است که پليس و حتي ساواك، دنبالش بودند تا جايي که با هليكوپتر هم دنبالش کرده بودند، اما باز هم نتوانسته بودند، دستگيرش كنند. همه از او میترسیدند، نهتنها مردم عادي، بلکه خانها هم از کاک رشيد حساب میبردند. چون اين ياغيِ معروف، به زن و بچهی خودش هم رحم نکرده بود. سرِ زنش را بريده بود، شكمش را پاره كرده بود و بعد سر بچهای كه در شكم زنش بوده را هم بريده بود، غیرازاین چهارده نفر ديگر را هم كشته بود.
در بازجوییهایی که از او کرديم، به همهی آن چهارده قتل اعتراف كرد. در مورد قتل خواهر آن جوانهایی هم که آمده بودند پاسگاه، گفت: دخترها با کوزه از سر چشمه آب میآوردند. از دِه تا چشمه تقريباً 3 کيلومتر راه بود. موقع برگشتشان، آن دختر را ديدم و از او خوشم آمد. براي همين پيشنهاد ازدواج دادم. دختر شروع به فحاشي کرد و گفت: تو تازه زنت را كُشتي! من هم گفتم: خوب برو. وقتي رفت، با ژ.3 از پشت زدمش. آنقدر همه از او میترسیدند که بعد از دستگیریاش هم کسي جرأت نکرده بود برود و جنازهی دختر بيچاره را بياورد. خودمان وقتي کاک رشيد را گرفتيم، با برادرهايش رفتيم و جنازه را آورديم.

اعلام خبر اعدام كار من بود، اشتباه بزرگي کرده بودم که من را در يك بنبست گير انداخته بود. كسي حاضر نبود براي اجراي حكم اعدام از پاسگاه بيرون بيايد. همه میگفتند طرح دعوت مردم را خودت دادي و خودت هم اجرا كن. البته بچهها شوخي میکردند. گفتم: من اين طرح را دادم براي اینکه از یکطرف براي دشمن قدرتنمایی کنيم و از طرف ديگر نشان بدهيم حامي مردم کُرد هستيم، حالا يک نفرتان دنبال من بیاید. در همين موقع، [شهید]رضا جعفرپيشه كه سنش از همهی ما کمتر بود؛ شايد 15 سالش بود، اما دائم نماز میخواند. هر چه بيکار بود، نماز میخواند. بچهی نوراني بود و بعدها در جنگ شهيد شد، جلو آمد و گفت: آقاي حر من با شما میآیم. پرسيدم: نمیترسی؟ گفت: حتي اگر قرار باشد من را بكشند، نمیترسم. براي احتياط دوتا نوار به تيربارهاي روي پشتبام پاسگاه اضافه کرديم به نيروها آمادهباش داديم تا وقتي از پاسگاه بيرون میرویم، تأمين داشته باشيم.
محل اعدام را دورتر از پاسگاه تعيين كرده بوديم. براي رسيدن به آنجا بايد از يك رودخانهی فصلي عبور میکردیم. آن موقع ما امکانات زيادي نداشتيم؛ نه دست بند داشتيم و نه پا بند و همینطوری کاک رشيد را از پاسگاه بيرون آورديم، من دستش را گرفته بودم، به رضا هم گفتم با يک يوزي از پشت سرش بيايد.
مردم كاك رشيد را که ديدند شروع به فرياد کشيدن و دُهُل زدن كردند. من و جعفر پيشه هم اعدامي را حركت داديم. از وسط جمعيت رَد شديم. بايد يک خيابان و شيبي که پشتش بود را رَد میکردیم. بعد از رودخانه میگذشتیم تا به محلي که براي اعدام در نظر گرفته بوديم، میرسیدیم. مردم يك خيابان وسط خودشان درست كرده بودند و ما از ميان آنها عبور میکردیم. براي ما خيلي عجيب بود، مردم روحیهی خيلي خوبي داشتند و خوشحال بودند كه سپاه توانسته يك قاتل جاني سابقهدار را دستگير كند. بعد از رودخانه به تعدادي از درختان كبوده (سپیدار) رسيديم. همانجا جمعيت متوقف شد. حكم اعدام و سابقهی جنایتهای اعدامي را با صداي بلند براي مردم خوانديم. موقع اجراي حكم مردم عقبتر رفتند. کاک رشيد نمیگذاشت چشمهایش را ببنديم و هر بار چشمهایش را میبستیم، دوباره باز میکرد. در يك فرصت كوتاه، هیجانآور و پر از دلهره حكم اعدام اجرا شد. خانوادهی کاک رشيد حاضر نشدند جنازهاش را تحويل بگيرند. براي همين خودمان مجبور شديم طبق احکام اهل سنت، غسل و كفن و بعد دفنش كنيم.

پاسداران با حکمي که از آقاي خلخالي براي خرج کردن پولهای کاک رشيد گرفته بودند. از چشمهی آبي که زنان و دختران روستا مجبور بودند هر روز با پاي پياده از آن آب بياورند تا خود روستا لولهکشی کردند. جادهی مالروي روستا را هم تسطيح و بازسازي کردند. محمود باباشاهي(حر)، در اين بار میگوید: وضع روستا از نظر بهداشتي و عمراني خيلي بد بود. مردم براي آب آشاميدني فاصلهی زيادي را با پاي پياده تا چشمه میرفتند تا بتوانند چند دبهی پلاستيكي آب بياورند. چند نفر از بچههای نجفآباد كه [سردار شهید] حاج احمد کاظمي هم بين آنها بود به بيجار فرستاديم. پولهای عراقي و دلارها را تبديل به پول خودمان کردند. بعد با آنها لوله و پلیاتیلن خريديم. يک دستگاه پيكور هم آورديم، جاي لولهها را كَنديم و تمام کانالهای كنده شده را از چشمه تا روستا لولهکشی كرديم. براي هر پنج، ششخانه يک شير آب گذاشتيم. اسم آن دختري هم که کاک رشيد كشته بود، روي يك تابلوي فلزي نوشتيم و گذاشتيم روي چشمه.
يك جادهی مالرو هم داشتند که با پولهای باقیمانده، از سقز لودر و بولدوزر اجاره كرديم و يك جاده مهندسی شده برایشان كشيديم، چون اكثر نيروهاي گردان معمار و بنا و مهندس بودند. یکی از بچههای گردان هم که سابقهی کار در داروخانه داشت و بچهها او را دکتر صدا میزدند، درمان بيماران روستايي كه از دور و بر میآمدند را انجام میداد. داروي آنها را هم از سهمیهی داروي گردان ضربت تأمين میکرد.
يكي ديگر از مواردي كه در ايرانخواه ما را آزار میداد، عدم وجود سرویسهای بهداشتي بود. در خانههای مردم سرويس بهداشتي وجود نداشت و مردم براي قضاي حاجت به بیابانهای اطراف روستا میرفتند، حتي زنها و دخترها هم با اين مشکل مواجه بودند. نيروهاي گردان تصميم گرفتند در نقاط مختلف روستا كه در شعاع پاسگاه بود، چند سرویس بهداشتی درست كنند. ما آنجا حدود 50 تا 60 سرویس بهداشتی ساختيم و جالب اینکه خود مردم هم به تدريج آمدند و در اين امر كمك كردند و این کار با استقبال زيادي مواجه شد.
برچسب ها :
ناموجود- نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
- نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
- نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.






ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0