تاریخ انتشار : شنبه 16 خرداد 1405 - 14:38 - شنبه 6 ژوئن 2026 - 14:38
5 بازدید
کد خبر : 28538

عملیات امام خمینی خاطرات (احسان درستکار)

عملیات امام خمینی خاطرات (احسان درستکار)
عملیات امام خمینی

شام روز چهارم اردیبهشت ماه 1359 عملیات امام خمینی که برای درهم شکستن محاصره باشگاه افسران اجرا شده بود با 24 شهید و 89 نفر مجروح پایان یافت. از جمع واحدهای عمل‌کننده، حدود صد نفر در گوشه و کنار استانداری پراکنده بودند. پیشمرگان مسلمان، پاسداران قم، کاشان و تهران و معدودی از داوطلبین سرباز ارتش بدون این‌که از هویت هم‌دیگر اطلاع دقیقی داشته باشند، ترکیب این نیروها را تشکیل می‌دادند. آن چند نفری از نیروهای کاشان هم که در ساختمان نیمه‌کاره مستقر بودند با دستور فرماندهی به ساختمان استانداری رفتند. آن شب در استانداری محشر کبری بود.
هوا که تاریک شد از ساختمان نیمه‌کاره بیرون آمدیم و وارد استانداری شدیم. حدود 100 نفر از بچه‌های قم و تهران و پیشمرگان مسلمان کُرد کیپ تا کیپ داخل سالن، اتاق‌ها و حتی راهروهای استانداری مثل مُرده افتاده بودند. من هم که خسته و گرسنه بودم، روی یک صندلی نشستم تا چُرتی بزنم. پنج‌دقیقه‌ای نگذشته بود که آرامش صدایم زد، احسان بلند شو، الآن وقت خواب نیست، دور‌تا‌دور استانداری محاصره است. از جا پریدم، با آر.پی.جی و گلوله از فاصله سی چهل متری به ساختمان شلیک می‌کردند. سراغ آن‌هایی که خوابیده بودند رفتیم، بیدارشان می‌کردیم و می‌گفتیم اینجا محاصره است، بیدار شوید؛ اما آن‌ها از فرط خستگی دوباره روی زمین می‌افتادند و می‌خوابیدند. فایده‌ای نداشت، خودمان هفت، هشت نفر باید تا صبح مقابل حملات ضدانقلاب می‌ایستادیم وگرنه استانداری سقوط می‌کرد و ضدانقلاب همه را سر می‌برید. همه‌‌جا در تاریکی مطلق فرورفته بود. آب و برق ساختمان قطع بود. تانکر آب ذخیره را هم زده بودند و آبش در ساختمان راه افتاده بود. مهدی نشاسته گفت: با پادگان تماس بگیر، به‌هرحال یک فرد تصمیم‌گیرنده‌ای آنجا هست، درخواست آتش پشتیبانی یا منور کن تا بفهمیم اطرافمان چه خبر است. بی‌سیم را برداشتم تا تماس بگیرم، ناگهان تیری شلیک شد که فکر کنم روی زمین خورد بعد کمانه کرد و به پای مهدی نشاسته‌ای که یکی از نیروهای خوبمان بود، خورد. پایش را محکم با چفیه بستم از او خداحافظی کردم و به بقیه بچه‌ها روی پشت‌بام پیوستم. من، آرامش، حسن‌زاده، پکوک، عربیان، مناقبی و یک پیشمرگ مسلمان کرد، تنها مدافعان استانداری در آن شب سخت و وحشتناک بودیم و تا صبح به‌صورت درازکش در جهت‌های مختلف تیراندازی می‌کردیم تا دشمن فکر کند، تعداد ما زیاد است و جرئت نزدیک شدن به ساختمان را پیدا نکند. وقتی مهدی زخمی شد، بی‌سیم را آوردم بالای پشت‌بام و با پادگان تماس گرفتم، نمی‌دانم چه کسی پشت بی‌سیم بود؛ اما از او خواستم منور شلیک کند تا کمی اطرافمان را ببینیم. منور شلیک شد و اتفاقاً آمد روی سر ما؛ شاید بیشتر، آن‌ها ما را دیدند تا ما آن‌ها را. چون همین‌طور که پشت یک کیسه شن نشسته بودم و نگاه می‌کردم، چیزی پای چشمم خورد؛ نرمی فشنگ بود که به کیسه شن خورده و بعدازآن پای چشم من را خراشیده بود. آن شب، سخت‌ترین شب عمرمان بود، از ساعت 10 شب تا خود صبح یک‌لحظه آرامش نداشتیم. برتری دید و تیر با آن‌ها بود. بیشترین حجم آتش هم از بنکه‌ای پشت استانداری بود. ما وسط لانه زنبور گیر افتاده بودیم و چاره‌ای جز شلیک‌های پی‌در‌پی نداشتیم. آنچه تحمل سختی آن شب هولناک را برایمان دشوارتر و طاقت‌فرساتر کرد، انفجار آمبولانس و جزغاله شدن مجروحین داخل آن بود؛ آمبولانس داخل محوطه استانداری بود و سه نفر مجروح داخلش بودند. باید آن‌ها را به پادگان می‌فرستادیم که امکانش نبود. پشت آمبولانس هم یک ماشین پر از مهمات بود. ضدانقلاب اول آمبولانس و بعد ماشین مهمات را با آر.پی.جی زد. آمبولانس آتش گرفت. من از بالای پشت‌بام شاهد این صحنه بودم. زخمی‌ها در میان شعله‌های آتش ضجه می‌زدند و التماس می‌کردند و کاری از دست ما برنمی‌آمد. ماشین مهمات را که زدند صدای انفجار مهیبی بلند شد. گلوله‌ها و فشنگ‌ها پشت سر هم منفجر می‌شد. این وضعیت حاد تا صبح ادامه داشت و ما خسته، تشنه و گرسنه تا صبح مقاومت کردیم. صبح آقای بروجردی و معمار به استانداری آمدند. ما که خسته بودیم را به پادگان برگرداندند و نیروهای جدید و تازه‌نفس جایگزینمان کردند. چند روز بعد دوباره برای استقرار از پادگان خارج شدیم
برگرفته از کتاب پاسداران تنگه احد

ارائه اطلاعات در مورد شهدا

برچسب ها :

ناموجود
ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0
  • نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.