خاطرات (یدالله نوری)

هوا آن روز آفتابی بود. آقای بهیار با نیروهایی از گشت جوله آقای عاصفی و 40،50 نفر از نیروهای گردان حضرت رسول(ص)، روی ارتفاعی روبروی روستای گلانه مستقر بودند. درگیری خیلی شدید بود و نیروهای خودی و دشمن آن قدر به هم نزدیک شده بودیم که به طرف هم نارنجک پرتاب می کردیم. ساعت یک، یک و نیم بعدازظهر بود که نیروهای گردان جندالله هم آمدند؛ اما تا آمدند مستقر شوند، مقداری طول کشید. ساعت چهار و نیم، پنج بعدازظهر بود که دستور عقب نشینی داده شد. من، آقای بهیار و ده نفر دیکر روی ارتفاع بودیم و قرار بود با آتش و حرکت آرام آرام تپه را خالی کنیم. همین طور که نشسته بودیم دیدم دو، سه نفر به صورت سینه خیز به طرف ما می آیند. به آقای بهیار گفتم: حاج آقا اینها اینجا هستند. گفت: سریع باید برویم پایین. همین که ما از روی تپه پایین آمدیم، به یکباره حدود 60،70 نفر جای ما را گرفته و شروع به تیراندازی کردند.
هوا آن روز آفتابی بود. آقای بهیار با نیروهایی از گشت جوله آقای عاصفی و 40،50 نفر از نیروهای گردان حضرت رسول(ص)، روی ارتفاعی روبروی روستای گلانه مستقر بودند. درگیری خیلی شدید بود و نیروهای خودی و دشمن آن قدر به هم نزدیک شده بودیم که به طرف هم نارنجک پرتاب می کردیم. ساعت یک، یک و نیم بعدازظهر بود که نیروهای گردان جندالله هم آمدند؛ اما تا آمدند مستقر شوند، مقداری طول کشید. ساعت چهار و نیم، پنج بعدازظهر بود که دستور عقب نشینی داده شد. من، آقای بهیار و ده نفر دیکر روی ارتفاع بودیم و قرار بود با آتش و حرکت آرام آرام تپه را خالی کنیم. همین طور که نشسته بودیم دیدم دو، سه نفر به صورت سینه خیز به طرف ما می آیند. به آقای بهیار گفتم: حاج آقا اینها اینجا هستند. گفت: سریع باید برویم پایین. همین که ما از روی تپه پایین آمدیم، به یکباره حدود 60،70 نفر جای ما را گرفته و شروع به تیراندازی کردند.
آقای بهیار و دو، سه نفر دیگر از آن طرف رفتند. من و سه نفر دیگر هم طرف دیگر بودیم. آقای معمولی کنار من تیر خورد. یکی از بچه ها دستش را با چفیه بست و در یک چشم بر هم زدن من خودم را تنهای تنها دیدم و ضدانقلابی که با شتاب برای گرفتن من می آمد. برای این که بی سیم به دست دشمن نیافتد، چند گلوله به طرفش شلیک کردم، بی سیم را منهدم کردم و پشت یک تخته سنگ بزرگ پنهان شدم. اشهدم را خواندم و منتظر ماندم تا دشمن به سراغم بیاید. در همین حین یک گلوله توپ 106 نزدیکم به زمین خورد. با اصابت گلوله ضدانقلاب ساکت شد. من هم از فرصت استفاده کردم و و خودم را به دره رساندم. آنجا هفت، هشت نفر از بچه ها را دیدم که روی زمین دراز کشیده و سینه خیز حرکت می کردند. خودم را به آنها رساندم. یکی از بچه ها به شدت از ناحیه فک و صورت مجروح شده بود و چهار نفر از بچه ها او را دنبال خودشان روی برف ها می کشیدند.
به سختی حرکت می کردیم؛ چون برف زیاد بود و گرسنگی هم امانمان را بریده بود. فرد زخمی عاجزانه از ما می خواست تا او را رها کنیم و خودمان را نجات بدهیم. کمی که جلو آمدیم همین کار را کردیم. خودمان را تا جایی که بقیه نیروها توقف کرده بودند رساندیم. هم زمان با ما آقای بهیار و چند نفر دیگر از نیروها رسیدند. آنها داخل آب رودخانه افتاده و خیس شده بودند. آن نفر زخمی هم جا گذاشتیم مردم روستا با خودشان به آبادی برده و زخم هایش را بسته بودند. صبح روز بعد وقتی به منطقه برگشتیم، او را به خودمان آوردیم. تمام جیره جنگی و تدارکاتی که برای بچه ها آورده بودند و هیچ کس هم از آن استفاده نکرد، توسط ضدانقلاب غارت و ماشینش با نارنجک منفجر شده بود. دو تویوتایی هم که جا مانده بود، منهدم شده بود.
برچسب ها :
ناموجود- نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
- نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
- نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.






ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0