تاریخ انتشار : چهارشنبه 13 خرداد 1405 - 9:34 - چهارشنبه 3 ژوئن 2026 - 9:34
7 بازدید
کد خبر : 28253

خاطرات (کریم نصر)

خاطرات (کریم نصر)
خاطرات (کریم نصر)


ما قبل از سال 59 به سیستان و بلوچستان رفته بودیم و تقریباً با سلاح و نحوه درگیری با اشرار آشنایی داشتیم. وقتی خبر شهادت برادر [احمدرضا] نعمتی را شنیدم کاری در اصفهان داشتم، آن را رها کردم و برای اعزام به کردستان داوطلب شدم. برای این کار باید یک دوره آموزشی را پشت سر می‌گذاشتم. این دوره را به اتفاق یکسری از دوستانی که بعداً شهید شدند، مثل شهید اره‌کش و بارگیسو در باغ ابریشم اصفهان گذراندیم. تصویری که از کردستان که در ذهن ما از کردستان نقش بسته بود، رنج، مرارت، زحمت، سر بریدن پاسداران و… بود. ما وارد کردستان شدیم و با توجه به این که من قبلاً در سیستان و بلوچستان بودم به عنوان فرمانده یک دسته ده، پانزده نفره انتخاب شدم.
یکی، دوتا از دوستانی که مرا می‌شناختند گفتند بمانید با شما کار داریم. بعد سردار صفوی که آن موقع مسئول ستاد مشترک بین سپاه و ارتش بود، آمد ما را توجیه کرد و گفت: شما باید بروید روی ارتفاعاعی به نام دکل هالتوشان، یکی از برادران مخابرات هم همراه شما می‌آید تا دکل را راه‌اندازی کند. یکسری تدارکات، تیربار و نارنجک تفنگی به ما دادند و ما حرکت کردیم. با گروه اسکورت سه، چهارتا ماشین بودیم. از جاده سنندج – کامیاران وارد جاده خاکی که به طرف دکل هالتوشان می رفت شدیم. دکل روی ارتفاع بلندی قرار داشت که جاده‌ای با پیچ‌های تند ما را به آن می رساند. من سوار استیشن برادران مخابرات بودم ماشین کالیبر50 جلوی ما حرکت می‌کرد و بقیه ماشین ها هم پشت سرمان بودند. کمی که پیش رفتیم از راننده خواستم نگه دارد تا وضعیت بقیه ماشین ها را چک کنم. از ماشین پیاده شدم و نگاه کردم، بقیه هم یکی‌یکی پیچ‌های جاده را پشت سر می‌گذاشتند و بالا می‌آمدند.

ناگهان صدای مهیبی بلند شد. فوری سنگر گرفتم، فکر کردم دشمن خمپاره یا چیز دیگری شلیک کرده، ولی بعد از آن تیراندازی نشد. دنبال علت صدا بودم که متوجه استیشنی شدم که سوارش بودم، ماشین رفت بالا و برگشت به سمت چپ جاده. خوشبختانه داخل دره نیفتاد. همه سرنشینان ماشین سالم بودند و سریع پیاده شدند. فقط قسمتی از ماشین آسیب جدی دیده بود که من نشسته بودم و اگر من پیاده نشده بودم حتماً آسیب جدی می دیدم؛ ماشین ما روی مین رفته بود. خوب به خیر گذشت و ما به طرف بالا حرکت کردیم. هنوز خرج های پلاستیکی مواد منفجره‌ای که ضدانقلاب با آن دکل را منفجر کرده بود، آنجا بود. آنها را خارج کردیم و در همان محل چادرها را بر پا کردی. از همان شب اول استقبال از ما شروع شد. ضدانقلاب تا نزدیک سنگرهای نگهبانی ما جلو آمده بود. تیراندازی می کرد. برای تضعیف روحیه صحبت می کردند، می زدند، می رقصیدند، آواز می خواندند و از این قبیل کارها.
برنامه ریزی شد از چند محور نیروها حرکت کنند سمت نجف آباد. محوری که ما در آن وارد عمل شدیم، محور اصلی بود که شهید سلیمان پور، شهید آقابابایی، شهید روح الامین که البته مجروح بود و هنوز دوران نقاهتش را طی می کرد با این حال آمده بود توی منطقه ولی آن توان لازم را به خاطر وضعیت مجروحیتش نداشت، وارد عمل شدند. حرکت کردیم به طرف طاء. از سرچین عبور کردیم به طاء رسیدیم. از روی ارتفاعات هم آقای رستگار آمدند و الحاق انجام شد و رفتیم داخل روستا، پاکسازی انجام شد. همه چیز خوب پیش رفت غیر از یک مورد که ضدانقلاب بنا به دلایلی روی یکی از ارتفاعات روستا رفته بود و از آنجا به طرف ما تیراندازی می کرد. آقای حسینی حدود 7 متری من ایستاده بود و با خمپاره این ارتفاع را می زد که مجروح شد. تیر به پایش خورده بود. به هر ترتیبی بود نیروها را از طاء خارج کردیم.

ارائه اطلاعات در مورد شهدا

برچسب ها :

ناموجود
ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0
  • نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.