خاطرات (ناصر حقیقی)

من برای انتخابات و محافظت از صندوق های رأی یک دوره آموزشی دیده بودم. رفتم سپاه نجف آباد و به آقای محمدی گفتم: می خواهم به جبهه بروم. گفت: فردا اعزام داریم. صبح روز بعد وقتی برای اعزام به سپاه رفتم، پدرم را هم آنجا دیدم، او هم برای اعزام آمده بود. با توجه به این که برادرم بزرگترم هم جبهه بود، تلاش کردم از این کار منصرف شود؛ اما تلاش هایم بی نتیجه بود و هر دو راهی کردستان شدیم. با دو مینی بوس به طرف بیجار رفتیم. شب را بیجار ماندیم و صبح روز بعد با اتوبوس به دیواندره رفتیم. به محض رسیدن ما بچه هایی که قبل از ما آنجا بودند با برگه های مرخصی سوار همان اتوبوس شدند و برگشتند. کارم در دیواندره روزها اسکورت بود و شب ها نگهبانی. روز دوم حضورم در دیواندره بود که یک بی سیم روی شانه من انداختند و گفتند داخل این ماشین بنشین و برو اسکورت. حالا اسکورت چی بود؟ برای حمل کالا و سوخت در مسیر چون امنیت وجود نداشت باید یک یا دو خودرو با کالیبر50 و چند نیروی مسلح آن را همراهی کنند.
آبان ماه بود و هوا به شدت سرد و غیرقابل تحمل بود و نشستن پشت ماشین برای اسکورت در این سرما امان مان را بریده بود. هر کدام مان چهارتا دستکش دست مان می کردیم؛ اما وقتی بر می گشتیم دست هایمان از شدت سرما بی حس شده بود، کنار بخار می نشستیم و دست هایمان را گرم می کردیم و از شدت سوزش آنها زار زار گریه می کردیم. تازه از ساعت 12 نیمه شب تا 2 هم باید در اتاقک نگهبانی پست می دادم. یک شب که من روی پشت بام ساختمان سپاه پشت تیربار ژ.3 بودم، ضدانقلاب حمله کرد. ارتفاعی روبروی ساختمان سپاه بود که معمولاً از آنجا به طرف ساختمان آر.پی.جی شلیک می کردند، به محض بلند شدن صدای درگیری تیربار را مسلح کردم و 500 تا گلوله را پشت سر هم به طرف این ارتفاع شلیک کردم. آن قدر که لوله تیربار بر اثر شدت حرارت کج شده بود.
کار من در این مدت اسکورت و نگهبانی بود. تا این که یک پایگاه برای پیشمرگان مسلمان کرد انتهای شهر ایجاد شد و من را فرستادند آنجا. شب دوم حضورم در مقر پیشمرگان در حال گشت در خیابان ها بودیم که به مقر حمله شد. ما تا حالا کومله و دمکرات ندیده بودیم، فکر می کردیم یک چیز عجیب و غریبی باشند. نفر جلویی من در پیچ کوچه گفت: عه و افتاد؛ ضدانقلاب را دیده بود. من خودم را در دهانه در خانه ای پنهان کردم. همین طور که ما از آنها می ترسیدیم، آنها هم از ما می ترسیدند و پا به فرار گذاشتند. نفری که پس افتاده بود را کنار کوچه کشیدیم. جوی آبی کنار خیابان بود، آن سه چهار نفر پریدند داخل جوی؛ اما برای من جا نبود. سریع به سمت دیگر خیابان رفتم و کنار پل روبروی آپاراتی. درگیری بیشتر به سمت مقر پیشمرگان بود. بعد از مدتی همه جا ساکت شد. بچه ها را صدا زدم؛ اما جوابی نشنیدم. نمی دانستم چه اتفاقی افتاده است. اسلحه ام را مسلح کرده و آماده درگیری بودم که متوجه شدم از حدود 100 متری من دو، سه نفر مسلح در حال عبور از خیابان هستند. گلنگدن را کشیدم و دستم را روی ماشه برم، اما اسلحه ام که از نوع ژ.3 بود، شلیک نکرد. اسلحه ام گیر داشت و برای رفع گیرش باید محکم روی زمین کوبیده می شد. این کار را کردم و دوباره وسط خیابان را نشانه رفتم و منتظر ماندم.

دوباره سر و کله دو نفر دیگر پیدا شد؛ آنها از خیابان می گذشتند تا به جنگل برسند و فرار کنند. یک رگبار سمتشان گرفتم و سریع زیر پل پنهان شدم، آنها هم چندتایی نارنجک به طرف پل پرتاب کردند، بعد هم رگبار تیربار را به سمتم گرفتند؛ اما جای من زیر پل امن بود با این وجود حسابی ترسیده بودم. کمی صبر کردم و بعد دوباره شلیک کردم، آنها که احساس کردند این کوچه برایشان امن نیست دیگر از آن طرف عبور نکردند. سه تا فشنگ بیشتر نداشتم و باید خودم را به مقر می رساندم. سینه خیز از داخل جوی تا نزدیک مقر رفتم. نگهبان ایست داد. همان جا داخل جوی نشستم و داد زدم من ناصرم با بچه ها رفته بودم کمین، آنها برگشته اند و من جا مانده ام. اجازه ورود دادند و من سریع داخل ساختمان رفتم. چندتایی از بچه ها زخمی شده بودند و من که بهیار مقر هم بودم، شروع به بستن زخم هایشان کردم. بچه ها گفتند ناصر چی شده، چرا رنگت پریده؟! گفتم: من تنها مانده بودم. حسابی ترسیده بودم اولین بارم بود از نزدیک با دشمن روبرو می شدم، تازه فهمیدم کومله کیه، چیه، چه رنگیه!
اواخر سال 1360 بود که من را به گردان جندالله دیواندره فرستادند. حسن عرب فرمانده گردان و من و آقای غلامی هم معاونان آقای عرب بودیم؛ گردان سه گروهان نیرو داشت با ادوات و تجهیزات کامل. دشمن یک راه مواصلاتی برای خودش تشکیل داده بود و از ابراهیم آباد به بست و بعد از آنجا به مرز می رفتند. از مرز هم به بست و بعد از آنجا به شریف آباد و از آنجا به ابراهیم آباد می رفتند و یارمتی جمع می کردند. فرماندهان برای قطع کردن این محور مواصلاتی تصمیم گرفتند در ابراهیم آباد یک پایگاه ایجاد کنند. در این عملیات گردان ما باید به طرف تبریزخاتون حرکت میکرد. من و آقای عرب با سه گروهان از نیروها شبانه راه افتادیم. بین راه من برای آقای عرب وصیت کردم و آقای عرب برای من. درگیری مختصری در تبریزخاتون داشتیم؛ اما توانستیم اهدافمان را بگیریم. صبح آقای حجتی هم با گروه ادوات تا نزدیکی روستا آمده بود و به این ترتیب ما توانستیم روستای تبریزخاتون را بگیریم. همزمان با ما گروهی از نیروهای سپاه بیجار به ابراهیم آباد رفته و آنجا را گرفته و در مرکز بهداشت روستا و بالاتر از آن پایگاه زده بودند.
روز بعد از عملیات وقتی به دیواندره برگشتیم، از من خواسته شد که به عنوان فرمانده به ابراهیم آباد بروم. آنجا دو تا پایگاه با 180 نیرو از ارتش، ژاندارمی، بسیج و سپاه راه اندازی شده بود؛ پایگاهی بسیار حساس در دل دشمن و منِ جوانِ نابلد باید آنها را فرماندهی می کردم. پایگاه بالای روستا چندتا چادر بود و پایگاه پایین خانه بهداشت. یک پایگاه دیگر هم به نام مقر پیشمرگان مسلمان کرد راه اندازی شد که 60 تا 70 نیروی بومی مسلح داشت. کارمان شب ها اجرای کمین در روستا و اطراف آن و روزها مین یابی جاده با مین یاب بود. ضدانقلاب طی یک برنامه مشخص دو هفته یک بار به پایگاه ما حمله می کرد؛ تیراندازی می کرد، چند تا آر.پی.جی شلیک می کرد و می رفت تا این که یک روز یک کالیبر50 برای ما آوردند. کالیبر50 را در پایگاه یالا مستقر کردیم. خدمه کالیبر50 شروع کرد به باز کردن قطعات اسلحه و تمیز کردن آن، ولی وقتی می خواست دوباره آن را سر هم کند، نتوانست این کار را انجام بدهد.

آن شب مردم روستا خیلی زود به خانه هایشان رفتند. همان شب ما سه گروه ده نفره برای کمین فرستادیم؛ یک گروه بسیجی، یک گروه ژاندارمری و یک گروه ارتشی ها. ساعت 10 شب بود که نیروهای کمین اطلاع دادند، حرکات مشکوکی دیده می شود. گفتم: تا مطمئن نشدید، شلیک نکنید. ساعت 11 شب درگیری شروع شد. از همه طرف تیراندازی می شد و تا چشم کار می کرد، نیروهای دشمن حضور داشتند. به برادرم رسول [حقیقی] گفتم خمپاره 60 را بیاورد. 45 تا گلوله خمپاره 60 و 12 تا گلوله خمپاره120 داشتیم. کالیبر50 هم که عملاً از رده خارج شده بود. دو، سه تا تیربار هم داشتیم که متأسفانه کسی بلد نبود درست از آنها استفاده کند. به نیروهای بسیجی همدانی که مشغول تیراندازی بودند، گفتم چندتا صندوق فشنگ دارید که این طوری تیراندازی می کنید، گفتند: سه تا، گفتم: سه تا صندوق فشنگ این طوری که شما تیراندازی می کنید نیم ساعت دیگر تمام می شود. حوصله کنید و تیراندازی نکنید تا دشمن نزدیک شود. هفت، هشت تا مین تلویزیونی اطراف پایگاه کار گذاشته بودیم، گفتم: وقتی مین ها منفجر شد شما حق تیراندازی دارید. صندوق های فشنگ را داخل سنگر خودم بردم تا بیخود مصرف نشود چون ما باید تا صبح مقاومت می کردیم.
با بچه های کمین هم در ارتباط بودم. متأسفانه ضدانقلاب اسامی بچه ها را به دست آورده بود و آنها را به اسم صدا زده و به شهادت رسانده بود؛ هشت یا نه نفر از بچه ها را به همین ترتیب شهید کرده بودند و یکی از گروه های کمین ما از دست رفته بود. خمپاره60 را سوار کردم و هر 5 دقیقه یک بار یک گلوله به جهتی که احساس می کردم منطقه حساسی است شلیک می کردم. بعد از بچه های کمین می پرسیدم که گلوله کجا خورده؟ به همین ترتیب تا ساعت 4 صبح مقاومت کردیم. ساعت 4 صبح از مقر پیشمرگان مسلمان تماس گرفتند و گفتند دارند با کلنگ دیوار ساختمان ما را سوراخ می کنند که بیایند داخل. تمام خمپاره های 60م.م را شلیک کرده بودم. رفتم سراغ 120م.م خرج های گلوله را درآوردم و سر لوله خمپاره را تیز کردم و بعد شلیک کردم. بعد از شلیک صدای پیشمرگ ها پشت بی سیم بلند شد که می گفتند: بمب زدن. گلوله ای که شلیک کرده بودم دقیقاً به پشت ساختمان مقر پیشمرگان خورده و چهار نفر از نیروهای ضدانقلاب را به هلاکت رسانده بود. هوا داشت روشن می شد؛ اما دشمن دست بردار نبود و درگیری همچنان ادامه داشت.
به دیواندره خبر داده و درخواست کمک کرده بودیم، ولی باید تا رسیدن نیروی کمکی خودمان هر کای از دستمان بر می آمد انجام بدهیم. خمپاره 120 را مسلح می کردم و نقاط حساسی که فکر می کردم دشمن ممکن است آنجا تجمع داشته باشد، هدف قرار می دادم. کار با خمپاره و هدف گیری دقیق را نمی دانستم، اما با توکل به خدا شلیک می کردم و به هدف هم اصابت می کرد. به همین ترتیب تا ساعت 10 صبح مقاومت کردیم تا نیروی کمکی رسید. نیروهایی که از دیواندره برای کمک به سمت ما می آمدند در جاده مین روبی کرده و جلو آمده بودند و حالا در کانی سفید، دو، سه کیلومتری ابراهیم آباد بودند. نیروها که به کانی سفید رسیدند، ضدانقلاب پراکنده شد. در این درگیری ما ده، هفده تا شهید و چندتایی هم مجروح دادیم. از این که هفده تا شهید داده بودیم خیلی ناراحت بودم و احساس بدی داشتم. یکی از شهدای آن شب آقای جبلی بود، پاسدار رسمی و خیلی فرز و چابک بود، برای همین مسئولیت پایگاه پایین را به او داده بودم. حمید یوسفی هم مجروح شد. دم صبح وقتی باطری بی سیم نیروهای کمین تمام شد، سوار موتور شد تا باطری را به آنها برساند که مجروح شده بود.
برای گرفتن شریف آباد باید قله ای به نام کل کوژه را می گرفتیم. از ابراهیم آباد تا ارتفاع کل کوژه راه زیادی بود. شبانه با یک گروهان نیرو حرکت کردیم. حسن عرب ابتدای ستون و من انتهای ستون بودم. یک گروهان دیگر هم حرکت کرده بود که فرمانده اش را به خاطر ندارم. گروهان دوم زودتر به هدف رسیده با دشمن درگیر شده بودند. ما هم به محض رسیدن درگیر شدیم. تا برسیم به قله 5 نفر از نیروهایمان را از دست دادیم. دشمن فرار کرد و ما ارتفاع را گرفتیم. حالا همه نیروها از سر شب تا صبح پیاده روی کرده و حسابی خسته، گرسنه و تشنه بودند. اما نه چیزی برای خوردن وجود داشت نه آبی برای آشامیدن. حاج حسن از شدت تشنگی می خواست آب آلوده داخل یک کاسه را بنوشد که با لگد زیر کاسه زدم و اجازه ندادم بخورد.

بعد از مدتی چهارتا هندوانه آوردند برای یک گروهان نیرو به هر ترتیبی که بود هندوانه را بین نیروهای گروهان تقسیم کردیم. بچه ها اول گل هندوانه را خوردند و بعد پوستش؛ یعنی چیزی از آن قاچ هندوانه که سهم هر نفر بود دور نریخته شد. بعد از هندوانه ها، سه بشکه آب آوردند. آب را جیره بندی کردیم. به هر نفر یک در بشکه آب می رسید. برای نماز هم باید تیمم می کردیم. صبح روز بعد یک دسته از نیروها را روی قله مستقر کردیم و بقیه آمدیم پایین. حالا نوبت آزادسازی دره دوزان(دره وزان) بود؛ روستا را پاکسازی کردیم و عده ای از نیروها را به فرماندهی آقای[شهید فضل الله] رشید زاده آنجا گذاشتیم و به راه مان ادامه دادیم. در دره دوزان، دره ای مخوف و ترسناک بود که بین دو رشته کوه قرار داشت و 5 تا 6 کیلومتر راه بود.
دره را پاکسازی کردیم و در ادامه به روستای شاه قلعه (گل قلعه) رسیدیم؛ روستا جمعیت زیادی نداشت و تقریباً 20 خانوار بیشتر ساکن آنجا نبودند. در شاه قلعه هم یک دسته نیرو گذاشتیم و به راه مان ادامه دادیم تا توکلان. موقع برگشت وقتی دوباره به شاه قلعه رسیدیم آقای عرب به من گفت شما در شاه قلعه بمان. من هم اطاعت امر کردم و ماندم. نیروهایی که آنجا مستقر بودند، اهل یزد بودند. دو یا سه روز بعد یک ماشین پر از انار برای ما فرستادند. بعد از مدتی کنسرو و کمپوت فرستادند، یزدی ها خیلی خوب نیروهایشان را پشتیبانی می کردند. ما هم اندازه مصرف مان بر می داشتیم و بقیه را بین سایر بچه ها تقسیم می کردیم. کارمان در این مدت جوله بود. گروهی تاب می خوردیم و تا توکلان و آب باره می رفتیم. چون تابستان بود و هوا سرد نبود، در اداره پایگاه ها مشکلی نداشتیم تا این که یک پایگاه مستحکم در شریف آباد زدند. ما هم گردان را جمع کردیم و برگشتیم دیواندره.

من مرخصی بودم و به محض برگشت دستور دادند که به منطقه بروم. آقای غلامی و نیروهایش روی تپه بالایی و آقای عرب روی تپه پایینی مستقر بودند. رفتم پیش حسن عرب. چشمش که به من افتاد گفت: ناصر بیا که خوب آمدی. هوای کار را داشته باش تا من بروم تنی به آب بزنم و برگردم. به محض رفتن آقای عرب درگیری شروع شد. بعد از این که درگیری سبک شد به چادر تدارکات رفتم و به بچه ها گفتم: سنگرها و مین های تلویزیونی را آماده کنید، چون با تاریکی هوا دوباره حمله می کنند. گفتند: ناصر خسته شدی بنشین یک چایی بخور. نشستم، چایی را دست من داد، همین که خم شدم قند را بردارم، انگار که کتفم آتش گرفت. تک تیرانداز دشمن قلبم را نشانه گرفته بود؛ اما چون فاصله زیاد بود به کتفم خورده و از کمرم بیرون آمده بود. تمام بدنم بی حس شد و به شدت سردم شده بود. بچه ها روی زخمم را بستند و چندتا پتو آوردند و روی من انداختند. شیرعلی داخل چادر کنار من ماند. همین که زیر پتو به خودم می لرزیدم، احساس کردم چیزی کنارم تکان می خورد. سرم را از زیر پتو بیرون آوردم دیدم شیرعلی افتاده روی زمین و به شدت تکان می خورد.
فکر کردم در حال مرگ، با دستی که سالم بود او را به قبله کشیدم و مرتب می گفتم: شیرعلی شهادتین بگو! در یک لحظه کفی از دهانش بیرون آمد. با خودم گفتم: این مرد و شهادتینش را هم نگفت. خودم شروع کردم به خواندن شهادتین و به خدا التماس می کردم که این از من به جای شیرعلی قبول کند. فکر کردیم شیرعلی مرده است. با خودم گفتم شیرعلی ام چه مفتی مفتی مرد. بعد از مدتی خونریزی ام بند آمد و بدنم کمی گرم شد. سری به سنگرها و بچه ها زدم و اوضاع را بررسی کردم. در همین هنگام خبر آوردند که شیرعلی زنده شده؛ بنده خدا دچار بیماری صرع بوده و غش کرده بوده، ما هم که چیزی در این مورد نمی دانستیم فکر کردیم مرده و اشهدش را هم خواندیم. وقتی شیرعلی آمد، گفتم: نوبتی ام باشد، نوبت توست. حواست به بچه ها باشه تا آقای عرب برگردد. من را داخل تویوتا گذاشتند که ببرند عقب و آقای عرب کثیف و ژولیده برگشت.
برچسب ها :
ناموجود- نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
- نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
- نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.






ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0