خاطرات (مهدی کارگر)

بعد از انقلاب ما فکر کردیم که دیگر کشورمان با ما کاری نداره باید بیفتد دست سیاستمداران و ما هم دانشجوی انقلابیم دنبال علم و مدرکمان را بگیریم ولی اینطور نشد. ما وقتی رفتیم دانشگاه اصلاً یک جو بسیار پرشور و هیجان را دانشگاه گرفته بود و گروههای مختلفی مدعی بودند تشکیل شده بود با هم بحث میکردند بعضی وقتها به تنش ایجاد میشد و سال 58 با تنش و اضطراب گذشت. با بحث سیاسی و فرهنگی داغ در دانشگاه گذشت تا انقلاب فرهنگی به وجود آمد. در انجمنهای اسلامی همان ما دوستانی داشتیم، دوستانی که در همین جریانات دانشگاه فعال بودند. در دانشگاه کرمان اوایل سال 59 وقتی به دانشگاه برگشتیم جریان انقلاب فرهنگی شروع شده بود و دیگر دانشگاهها رو به تعطیلی میرفت. ما وقتی که دیدیم شورای عالی انقلاب فرهنگی تصمیم گرفت دانشگاه را ببندد و انقلاب فرهنگی آغاز شده، با دوستانمان در دانشگاه کرمان قرار گذاشتیم که به جهادسازندگی در فعالیتهای جهادی که در استانهای کرمان و سیستان و بلوچستان انجام میشد، شرکت کنیم.
برای دیدار خانواده از کرمان به شهرضا آمدم. چند روزی در شهرضا بودم، اما از حاج ابراهیم همت خبری نداشتم. او به خانه ما آمده و سراغ من را گرفته بود. گفته بودند به مزرعه دوستش در گردنه پوده رفته، آمد آنجا چند ساعتی را با هم صحبت کردیم و شام خوردیم. میگفت وضعیت کردستان خیلی وخیم است و از لحاظ فرهنگی نیاز است که آنجا کار بشود.تصمیم دارم به آنجا بروم، شما هم میآیید. گفتم: باید فکر کنم تا این که بالاخره به این نتیجه رسیدیم که برای آشنایی با منطقه سفری به آنجا داشته باشیم. با هم عازم کرمانشاه شدیم. چهار، پنج نفر از شهرضا بودیم؛ بنده، حاج ابراهیم همت، ضیاء طبائیان و …مینیبوس اول شب حرکت کرد و ساعت 8 یا 9 شب روبهروی دانشگاه اصفهان توقف کرد. حاج ابراهیم قبلاً با تعدادی از دانشجویان دانشگاه اصفهان هماهنگی کرده بود که با ما همراه شوند. از این تعداد 8 نفر به پاوه و بقیه به سنندج رفتند. آنهایی که همراه ما به پاوه آمدند، یکی مهدی زجاجی بود. دیگری سید محمد طباطبایی بود که در پاوه شهید شد. دو تا خانم هم بودند که یکی از آنها خانم بدیعیان بود که بعدها همسر حاج ابراهیم شد.

در کرمانشاه وارد ستاد منطقه 7 غرب کشور در خیابان طالقانی شدیم. آنجا مورد استقبال فرمانده سپاه منطقه هفت شهید محمد بروجردی قرار گرفتیم. او با همه ما مصافحه و دست و روبوسی کرد و خوش آمد گفت. صبحانه خوردیم و با مینی بوس دیگری عازم پاوه شدیم. برای بار اولین بار که به کرمانشاه میرفتم و از کنار شیشه مناظر بیرون را تماشا میکردم. طبیعت بسیار زیبای جاده کرمانشاه به پاوه دیدنی بود. آلالهها در دامنههای کوه شاهو روئیده و زیبایی خاصی به طبیعت بکر آنجا داده بود. یکی دو ساعت از حرکتمان گذشته بود که برای استراحت در قوری قلعه پیاده شدیم، کافه بزرگی آنجا بود. غذای مختصری، با ماستی خوشمزه و بسیار معطر خوردیم و دوباره راه افتادیم. هر چه جلوتر میرفتیم، گردنهها، شیبهای تندتری پیدا میکرد، ارتفاعات کوهها بلندتر میشد و درهها عمیقتر میشد. نزدیک ظهر بود که وارد پاوه شدیم. مستقیماً به سمت سپاه رفتیم. آنجا پیاده شدیم رفتیم. شهید همت وارد فرماندهی سپاه شد. حکم مأموریت را نشان داد. قرار شد ما در ساختمان روابط عمومی سپاه که داخل مدرسه ای روبهروی مقر سپاه بود مستقر شویم. خواهرها در اتاقی این سمت مدرسه و ما در سمت دیگر مستقر شدیم.
قرار شد اول منطقه را برای کارهای فرهنگی شناسایی کنیم.چون ما یک گروه فرهنگی بودیم. حاج همت مسئول گروه و من سخنران بودم. آقا ضیا طبائیان هم کارهای مربوط به فیلم برداری و پخش فیلم با پرژکتور را انجام می داد. که همه را از شهرضا با خودمان آورده بودیم. موتور برق را که دنبالمون بود و از شهرضا برده بودیم . خواهران هم برای زنها و دختران کرد کلاس میگذاشتند، با آنها صحبت میکردند و … یک روز برای تبلیغات به باینگان رفتیم. آنها تازه آزاده شده بود. آقا ضیاء طبائیان فیلمی که حاج همت از کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، تهیه کرده بود، به نمایش گذاشت. این فیلم زندگی عشایر را نمایش می داد، مثل دوغ زدن و شیر دوشیدن و … یک برادر پاسداری مسئول سپاه باینگان بود به اسم حمید. این گفت شما کار غیراسلامی کردید در این فیلم زن ها را با پیراهن های رنگی نشان دادهاند، انقلاب اسلامی را چه به این فیلمها. کل شما بازداشتید. حاج همت مقاومت کرد و گفت: بازداشت برای چی؟ ما از تبلیغات سپاهیم گفت: از کجا معلوم شاید شما را کسان دیگری فرستاده باشند. چون ما لباس شخصی پوشیده بودیم. حتی حاج همت شلوار کردی پوشیده بود.

حاج همت در پایگاه نشست و ما رفتیم تا با شهید کاظمی تماس بگیرد. ناصر کاظمی از پشت بیسیم گفت: حمید چیه؟ گفت اینها آمدند اینجا فیلم گذاشتند. گفت: خودم گفتم . زود اینها را بفرست بیایند. بازداشت ما یک ساعتی بیشتر طول نکشید. این را گفتم که فکر نکنید شهید همت از اول سرلشکر بود. او ابتدا یک نیروی تبلیغاتی عادی اما دانا، باسواد و ارزنده بود. ما با لباس معمولی بین مردم میرفتیم با مردم صحبت می کردیم. در این منطقه بر اثر جهل و بی سوادی مردم، گروهها توانسته بودند، نفوذ کنند. برای همین باید کار فرهنگی می شد، باید با مردم صحبت می شد. دو سه ماه اول حضور ما در منطقه به تبلیغات و کارهای فرهنگی گذشت. روزها به روستاها میرفتیم، جاهای مختلف، مکانهای آموزشی. بین مردم به هر حال به تبلیغ و کار فرهنگی. شبها هم کار روز را تجزیه و تحلیل میکردیم، گزارش کار مینوشتیم . مخصوصاً در این مورد حاج همت در گزارش کار، نوشتن بسیار دقیق بود. شب که میشد مینشست بیشتر مینوشت. خاطرات اگر مانده باشد دانهبه دانه دقیقه به دقیقه نوشته است. همه چیز را مینوشت و شبها تجزیه و تحلیل میکرد. آخر شب میخوابیدیم، صبح زود وقتی برای نماز بیدار میشدیم می دیدیم حیاط مدرسه و جایگاهمان آب و جارو شده، چای و صبحانه آماده است؛ حاج همت زودتر از همه بیدار شده بود، نمازش را خوانده و همه کارها را انجام داده بود.
قبل از این که جنگ شروع شود من به شهرضا برگشتم، اما حاج همت و بچههای دیگر ماندند. در همین حین مأموریت من عوض شد. شهید محسن صفوی که نسبت به من خیلی محبت داشت، گفت: میخواهم در منطقه وردشت سمیرم فعالیتهایی بکنم. مسئله شورش در اینجا تقریباً کنترل شده است، ولی نیاز به کار فرهنگی است. من با سه تا چهار تا از دانشجویان هم دوره خودم و دیگر دوستانم مثل شهید محمود همامی، ذبیح الله عابدی، حسام دهقان، حسین شفیعی و مظفر میرمحمدی رفتیم و در منطقه وردشت سمیرم ستاد مشترکی از سپاه و جهاد زدیم که هم کار فرهنگی میکرد و هم کار عمرانی. گروه پزشکی و امدادی هم داشتیم. تا اول جنگ وردشت بودم و در روستا کارهای فرهنگی و تبلیغی و کارهای جهادی مثل ساختن حمام و راه و آب لوله کشی و … فعالیت میکردیم. جنگ که شروع شد با توجه به نیاز جبههها، شروع کردیم به جذب نیرو برای آموزش. در مهرماه تعدادی از نیروهای جذب شده را به سپاه شهرضا فرستادیم. مسئولیت آموزش وردشت را به دوستانی که آنجا ماندند، سپردم و خودم با ۵۰ نفر نیروی رزمی از دانشجو، معلم و عشایر منطقه به کردستان رفتم.

وقتی با این نیروها وارد پاوه شدم و با آنها در عملیات آزادسازی نودشه که یکی از شهرهای مهم مرزی بود، شر کت کردیم. حاج همت فرماندهی یکی از خطها را به من داد. فرماندهی کل عملیات با حاج همت بود. بیشتر نیروهای بومی بودند و نیروی اعزامی همان هایی بودند که من برده بودم. یکی دوساعت صحبت و برنامه ریزی کردیم و نیروها را پیاده و با یک پشتیبانی ساده ساعت 8 شب حرکت دادیم. شروع حرکتمان از روستای نروی و با یک بلدچی بود. او ما را تا ارتفاعات روستای نودشه آورد. آن شب باران نم نم میبارید و ما از اول شب تا صبح زیر این باران راه رفتیم، از ارتفاعات با شیب های تند بالا رفتیم و با هزار زحمت نزدیک صبح به هدف رسیدیم. نیروهای دمکرات ارتفاع را تخلیه کرده بودند. سنگر کَندیم و نیروهای بومی را مستقر کردیم، چون آنها ورزیده تر بودند. در لحظات اول گونی نیاز داشتیم برای سنگر، چون بیل و کلنگ همراهمان بود، اما گونی و خیلی از وسایل گرم کننده و … نداشتیم.
زمستان بود و هوا خیلی سرد بود . روی ارتفاعات هم پر از برف بود. برای تأمین پشتیبانی و هماهنگی های لازم از ارتفاع پایین آمدم. مسافتی که در عرض پنج یا شش ساعت کوهپیمایی طی کرده و بالا رفته بودیم را در عرض نیم ساعت برگشتیم. به قدری این شیب تند بود که اصلاً آدم خودش کشیده میشد پایین. به پایگاه نروی رفتم. چهل و هشت ساعت بود که خواب نرفته بودم و برای همین همانطور که لقمه را در دهانم بود خوابیدم. یکی دو ساعت بعد بیدار شدم. ارتفاعات نودوشه را در زمستان ۵۹ آزاد کردیم و بعد ازآن شهر نودشه در فروردین ماه سال ۶۰ آزاد شد؛ یعنی با یک درگیری مختصری نیروهایی که در ارتفاعات بودند سرازیر شدند پایین وارد شهر شدند، از جانب نیروهای ضد انقلاب مقاومت چندانی نبود. رزمنده ها هم اکثراً مردم خود نودشه بودند، چون مردم مهاجرت کرده بودند آمده بودند به شهر پاوه. خیلی ها هم نیروهای محلی بودند آنها رفتند شهرستان را پس گرفتند مقاومتی هم ضدانقلاب آنجا نکرد. به راحتی وارد شهر شدیم ولی عواقب خیلی بدی داشت.
به محض اینکه خبر آزادسازی نودشه به گوش بعثیها رسید. شهر را با هواپیما بمباران کردند. من هیچ شاید روز دوم یا سوم آزادسازی بود. وقتی بمباران کردند من در یکی از پایگاههای نزدیک نودشه بودم. یک جاده خاکی کوهستانی باریک اندازه یک ماشین بود و دو ساعت طول میکشید که زخمیها را از نودشه به پاوه برسانند. عراق چند بار با هواپیما شهر را بمباران کرد آن هم با بمب خوشهای و اولین بار بود که از بمب خوشهای استفاده می شد. بمب خوشه ای وقتی از هواپیما جدا می شد وقتی به زمین می خورد به تعداد زیادی بمب کوچک تبدیل میشد و هر کدام از اینها چند نفر را میکشت، برای همین تلفات زیادی داشتیم. آن موقع شهید همت نودشه بود و بی سیم میزد به من که در پایگاه نزدیک بودم تا هر چه امکانات و آمبولانس دارم بفرستم. خودش هم آنجا کمک میکرد تا زخمیها را به بیمارستان پاوه برسانند.
با حکم حاج همت من شدم فرمانده سپاه نودشه با این مأموریت که شهر را بازسازی و نیروها را سازماندهی کنم. من هم اطاعت امر کردم و ماندم. آنجا نیروی محلی زیادی داشت که همه را سازمان دادیم و محل سپاه را درست کردیم. اطراف شهر را خمپاره و آتشبارهای دفاعی گذاشتیم که دیگر نیروهای ضد انقلاب نتوانند وارد شهر شوند. عراقیها که جرأت وارد شدن نداشتند، چون ورود نیروهای عراقی به نودشه، مساوی بود با مرگشان.
برای راه سازی، بلدوزر و گریدر را از اداره راه درخواست کردیم و سریع تنها گریدری که در منطقه بود، آمد و شروع به صاف کردن جاده کرد. چون رنگش زرد بود استتار نداشت، به شدت زیر آتش بود. تقریباً جاده درست شده بود اما باز هم کار داشت که راننده گریدر را گذاشت و رفت مرخصی. مسئول یکی از گروهانها که اعزامی کرمانشاه بود، گفت: من می توانم این کار را بکنم. نشست پشت فرمان و شروع به صاف کردن جاده کرد که یک مرتبه کنترل گریدر از دستش خارج شد خودش پرید بیرون اما گریدر رفت ته دره عمیقی که آنجا بود.

در عملیات آزادسازی ارتفاعات نودشه دو نفر از نیروهای ضدانقلاب خودشان را با اسلحه تسلیم کردند. من و حاج همت که از منطقه عملیاتی به پاوه برمیگشتیم، این دو نفر را سوار ماشینمان کردیم. حالا با چه شرایطی؟ من راننده بودم، حاجی هم کنار دست من نشست و این دو نفر هم همان طور که اسلحههایشان در دستشان بود روی صندلی عقب نشستند. تا پاوه با آنها صحبت کردیم و آنها مرتب ابراز پشیمانی میکردند و میگفتند حاضرند برای کشور بجنگند. حاج همت گفت: کار اینها را درست کن تا جذب شوند. همین کار را کردیم و نیرویی که تا دیروز علیه پاسداران و پیشمرگان مسلمان کرد میجنگید کنار آنها قرار گرفت با دشمن جنگید و اتفاقاً هر دو به شهادت رسیدند. یک بار هم یک گروه سی نفره از دمکراتها که در قوری قلعه بودند همگی تسلیم شدند. شهید کاظمی به ترکیب آنها دست نزد و این دسته مخصوص را به عملیاتها میفرستاد و اتفاقاً از بین آنها هم تعداد زیادی شهید شدند.
حالا دیگر باید آماده می شدیم برای بازپسگیری ارتفاعات مرزی از دست عراقی ها. این ارتفاعات شامل بزرگترین ارتفاع منطقه مثل شوشمی بود. وقتی روی ارتفاع شوشمی قرار میگرفتی، تمام منطقه حلبچه زیر دیدمان بود. علاوه بر شوشمی ارتفاع کله قندی و کاوه زهرا و گردنه ملهند تا کوههای تخت باید تصرف می شد.. چند فروند هلیکوپتر درخواست کرده بودیم که از هوا نیروز آمده بودند. یک افسر جوانی هم فرمانده آنها بود. آنها را در خانه ای جا دادیم و هر چه نیاز داشتند در اختیارشان گذاشتیم. فرمانده عملیات حاج همت و من مسئول پشتیبانی بودم. به همین خاطر موقع عملیات من در پایگاه فرماندهی بودم. چون قبلاً منطقه را شناسایی کرده بودم و مسیرها را بلد بودم. صبح زود به ارتفاعات رفتم. با یک درگیری مختصر در شوشمی روبرو شدیم که عده ای از نفرات دشمن فرار کردند و عده ای هم تسلیم و اسیر شدند.
بعد از اینکه همه قله ها تثبیت شد و نیروها مستقر شدند، من با ماشین به پاوه برگشتم. هلی کوپترهای هوانیروز آماده بود. تورها پر از خواروبار و وسایل مورد نیاز و مهمات بود. خودم داخل هلی کوپتر نشستم، یکییکی به قلهها می رفتیم و با تور اینها را برای رزمندگان می انداختیم. افسران هوانیروز در این عملیات خیلی به ما کمک کردند. نیروهای عراقی روبروی ما و کاملاً در تیررس بودند. عراقی ها چند تا پاتک زدند، سعی داشتند ارتفاع را پس بگیرند، ولی موفق نشدند و مجبور به عقب نشینی شدند. پس از ارتفاعات شوشمی، عملیات آزادسازی ارتفاعات کاوه زهرا، کله قندی، گردنه ملهند و ارتفاعات کوه تخت هم انجام شد، با انجام این عملیات ما به نیروهای مریوان متصل شدیم و جاده مرزی که نوسود و پاوه را به مریوان وصل می کند در اختیار ما قرار گرفت به این ترتیب ارتباط گروهک رزگاری با عراق قطع شد.

اولین روستای بزرگی که در منطقه اورامان پاکسازی کردیم، روستای دله مرز بود. ما با 5 گروه که همه بومی بودند به طرف روستای دله مرز رفتیم. از نزدیکترین جایی که ماشین تا روستای دله مرز می رفت یک روز پیاده روی بود. یعنی صبح که حرکت کردیم عصر به آنجا رسیدیم. روستا را محاصره کردیم، دمکراتها روستا را خالی کرده و به روستای مجاور رفته بودند. وارد روستا شدیم، مردم به استقبالمان آمدند. نیروها را در نقاط مختلف و در تپهها مستقر کردیم و خودمان هم داخل مسجد روستا مستقر شدیم.
تعدادی نیرو به استعداد یک گردان را به طرف کوه شاهو حرکت دادیم. کوه شاهو خیلی بلند و سنگلاخی بود. شب که حرکت کردیم فردا صبح در ارتفاع بودیم. کمی استراحت کردیم و دوباره حرکت کردیم. بیسیمچی آمد کنار من کفشهایش را در آورد و گفت نگاه کن برادر مهدی پاهایم تاول زده من دیگه نمی توانم راه بروم. حرکت در سنگلاخ خیلی سخت بود حالا بعضی از نیروهای محلی گیوه داشتند شاید راحت تر بود و کمتر شکایت می کردند، ولی با پوتین پاها تاول می زد. گفتم: چارهای نیست باید ادامه دهیم. از شاهو که سرازیر شدیم اولین روستا، روستای دیوزناو بود. بدون درگیری وارد روستا شدیم، یعنی اگر ضدانقلابی هم بود فرار کرده بودند.
قرار شد شب حرکت کنیم. باید رودخانه سیروان را پشت سر میگذاشتیم. رودخانه پل نداشت. فقط یک کابل از این طرف رودخانه به آن طرف بسته بودند که محلیها به آن ون میگفتند. بسیار مرتعش بود که یک نفر هم بیشتر نمیتوانست، از آن عبور کند. نیروها را از روی این کابل عبور دادیم. رودخانه سیروان را پشت سرگذاشتیم و اول شب نزدیک روستای پالنگان مستقر شدیم. نیروها کمی استراحت کردند، شام خوردند و نماز خواندند. ساعت 10 شب فرمان حرکت دادم تا روستای پالنگان را محاصره کنیم. روستا پایین دره بود و دورتا دورش را تپه گرفته بود. از قسمت غربی روستا وارد شدیم. همه نیروها به ستون یک حرکت می کردند و خودم با راهنما جلوتر از همه بودم.

با این که به نیروها سفارش کرده بودم تیراندازی نکنند اما یکی از فرماندهان دسته ها تیراندازی کرد. نیروهای کومله و دمکرات با شنیدن صدای گلوله متوجه شده بودند که محاصره شدهاند. چوپان ها را مجبور کرده بودند حرکت کنند تا دست و پا گیر ما شوند و خودشان هم مهمات و وسایلشون را بردارند از پایگاه و فرار کنند. ما وقتی نزدیک روستا رسیدیم، با چندین گله گوسفند مواجه شدیم. به یکی از چوپان ها گفتم: چرا الان راه افتادید؟ گفت: به زور به ما گفتند همین الان باید حرکت کنید. ضدانقلاب فرار کرده بودند و در نقطه مقابل در ارتفاعات شرقی روستا مستقر شده بودند. ما در نقطه ای بود که حصار و سنگچین داشت نیروها را مستقر کردیم خودم هم با دو تا از نیروهای بومی که منطقه را می شناختند وارد روستا شدیم. تقریباً کسی در روستا نمانده بود . همه همراه گله ها حرکت کرده بودند به سمت ارتفاعات، آنهایی هم که مزرعه دار بودند، به مزرعه هاشون رفته بودند.
از صبح درگیری شروع شد. روستای پالنگان دست ما بود اما ارتفاعاتش را باید میگرفتیم. همین طور که در حصار سنگی عملیات را هدایت میکردم، به خاطر این که دو یا سه شبانه روز نخوابیده بودم، از هوش رفته بودم و بعد از یکی دو ساعت چشمهایم را که باز کردم، هنوز صدای تیراندازی میآمد. به کاک انور، فرمانده گردانمان گفتم: چرا من را بیدار نکردی و بعد وضعیت نیروها را پرسیدم که متأسفانه ما یک شهید و یک نفر زخمی داده بودیم. البته دشمن هم چهار، پنج تلفات داده بود که جنازهها را با خودشان برده بودند. برای انتقال پیکر شهید و مجروحمان به بیمارستان درخواست هلیکوپتر کردیم و به پادگان لشکر28 در سنندج منتقل کردیم. مجروحمان را با آمبولانس به بیمارستان فرستادیم و شهیدمان را هم به پاوه. خودم هم برای ادامه عملیات با ناصر کاظمی و برادر استکی هماهنگیها لازم را انجام دادم.
صبح روز بعد طرف پالنگان حرکت کردم. با ماشین های سپاه مریوان که از سنندج حرکت می کردند تا وسط راه آمدم. تنها بودم و فقط یک قبضه کلاشینکف تاشو، سه تیر فشنگ و دو تا نارنجک داشتم. برای عبور از رودخانه سیروان مجبور شدم از اسکلت پلی که قرار بود احداث شود و به خاطر ناامنیها متوقف شده بود عبور کردم. اولین روستا بعد از رودخانه، روستای دگادگا بود. وارد روستا شدم. خواستم برای ادامه راه یک قاطر کرایه کنم اما کسی به من قاطر کرایه نداد و مجبور شدم سی کیلومتر راه را پیاده طی کنم. با این که تند راه میرفتم، تا غروب تازه به روستایی وسط راه رسیدم. آنجا مرد بزرگواری به استقبالم آمد و من را به خانهاش برد. شب را آنجا ماندم و صبح زود با با قاطری که برایم آماده کرده بود خودم را به پالنگان رساندم.
برچسب ها :
ناموجود- نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
- نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
- نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.






ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0