خاطرات مرتضی مهاجری از نحوه اسیر شدنش به دست ضدانقلاب

بعد از یک ماه که در پایگاه دکل هالتوشان خدمت کردیم، تقسیم شدیم برای تأمین جاده. با فرماندهمان حدود ده، یازده نفر بودیم. یک سیمرغ که کالیبر50 رویش سوار بود به ما دادند و ما شدیم تأمین جاده سنندج – کامیاران. یک تخت وسط سیمرغ بود. چهار نفر یک طرف و چهار نفر دیگر طرف دیگرش مینشستیم و اطراف را دید میزدیم. یک نفر پشت کالیبر50 و دو نفر هم جلو بودند؛ راننده و کمک راننده. مکان خاصی نداشتیم. گاهی پادگان سنندج میخوابیدیم. گاهی دادگاه انقلاب و گاهی هم داخل پاسگاه.
اواخر مهرماه سال 1359 بود. در دادگاه انقلاب در حال استراحت بودیم که زنگ زدند برای عملیات به ده حاج میکائیل بیایید. حاج میکائیل یکی از پیشمرگان مسلمان کُرد بود که روستایش [اسلامآباد نشور] به یکی از پایگاههای مهم ما تبدیل شده بود. سریع راه افتادیم. همه نیروها از ارتش، بسیج و سپاه که قرار بود در این عملیات شرکت کنند، آنجا بودند. شب را آنجا ماندیم. صبح زود قرار بود در جادهای که از قروه به جاده کامیاران – سنندج وصل میشد، عملیات انجام بدهیم و روستاهای این محور را پاکسازی کنیم. چون خبردار شده بودیم، چند شب قبل، ضدانقلاب جلوی اتوبوسی را در این جاده گرفته و حدود هفت، هشت نفر را با خودشان برده بودند.

نماز صبح را که خواندیم، حرکت کردیم و یکییکی روستاها را پاکسازی کردیم. در روستای اول و دوم چیزی به دست نیاوردیم. رفتیم سراغ روستای سوم. آنجا بود که بچهها، سه نفر از اسرا را آزاد کردند. وارد روستا شدیم، درگیری که شروع شد، ضدانقلاب از روستا بیرون رفت و به طرف کوه فرار کردند. چندتایی از آنها را زدیم. من و آقای طاهری هم از روستا زدیم بیرون. سمت راستمان جنگل بود. احتمال دادیم بین درختها پنهان شده باشند. یکیدو بار رگبار گرفتیم داخل جنگل که یک نفر فریاد زد، برادر نزن ما اینجائیم. رفتیم جلو، در شیار جوی مانندی ده، پانزده نفر بودند که خودشان را مردم معرفی کردند و گفتند: وقتی در روستا درگیری شد، ما آمدیم اینجا مخفی شدیم. آنها را به خط کردیم و ترفندی زدیم تا ما را به اول روستا برسانند. گفتم: من راه را تا ابتدای روستا بلدم. برای همین جلوتر از همه حرکت میکنم. اگر وارد مسیر بنبستی شدم و شما به من نگفتید که مسیر بنبست است، می فهمم برنامه ای دارید و شما را با تیر می زنم. من ابتدا و آقای طاهری انتهای ستون حرکت کردیم. همینطور که میرفتیم از یک جوی آب پریدم. یکی از آنها گفت: برادر سلاح را ندیدی. نگاه کردم دیدم یک برنو داخل آب بود. ترفند ما کارساز شد و با همین روش تا اول روستا رفتیم. آنجا از اسرایی که آزاد شده بودند، کمک گرفتیم تا این ده، پانزده نفر را شناسایی کنند. از بین آنها شش نفر جزء مردم عادی بودند، بقیه چتههای ضدانقلاب بودند که دستگیرشان کردیم.
یک روز که از پاکسازی بر میگشتیم، با چند تا از دوستان صحبت میکردیم که این کوملهها با اسیرهای ما چه کار میکنند. هر کسی چیزی گفت. من هم با خنده گفتم: اینها پوست سر آدم را میکَنند. یکی از بچهها با ناراحتی گفت: انگار خوشت میآید. ما از هم جدا شدیم. تا این که ظهر روز سیام آبانماه 1359، رفتیم سنندج. ناهار را در پادگان خوردم. یکی از نمازهایم را هم خوانده بودم که خبر دادند با خانوادهات تماس بگیر. سوار ماشین شدم رفتم دم ساختمان اداری پادگان و زنگ زدم به خانوادهام. جریان از این قرار بود که وقتی پدرم و خواهرم آمده بودند کرمانشاه دنبال کارهای اسارت شوهر خواهرم که ارتشی بود. موقع برگشت داخل اتوبوس دو نفر که فکر کنم گروهکی بودند و صحبتهای پدر و خواهرم را شنیده بودند، با هم گفته بودند یک مهاجری بود که کشته شد. برای همین خانوادهام نگران شده بودند.

از همانجا چندتا گونی دادند که ما در مسیر سنندج به طرف کامیاران بین پاسگاهها پخش کنیم. آن روز من فراموش کردم نماز عصرم را بخوانم، فکر میکنم برای همین توفیق شهادت نداشتم. حرکت کردیم و پاسگاهها را یکییکی پشت سر گذاشتیم تا این که رسیدیم به پاسگاه شماره 4، آنجا یک رفیق ارتشی داشتم به نام آقای الیاسی. گفت: شما کامیاران می روید. گفتم: بله. گفت: خوب من هم با شما می آیم و بر میگردم.
راه افتادیم به طرف کامیاران، از پلیس راه سنندج که میخواستیم عبور کنیم، دوستان جلوی ما را گرفتند و گفتند: نمیخواهد بروید. گفتیم: ما باید برویم کامیاران و برگردیم. شب را هم باید در روستای دولکرو بمانیم. بقیه پاسگاههای بین راه هم گفتند نمیخواهد بروید. حتی سپاه کامیاران هم خیلی اصرار کردند که اینجا بمانید، ولی نماندیم و برگشتیم توی جاده. روبروی دهکده لاین یک کافه بود. از آنجا کمی برای شام خرید کردیم و دوباره راه افتادیم. هوا تاریک شده بود که پاسگاه 5 را رد کردیم. بین پاسگاه 4 و 5 نزدیک روستای نجفآباد، یک نفر با آر.پی.جی وسط جاده ایستاده بود. در آموزشها به ما گفته بودند این طور مواقع به هیچ عنوان نایستید، با همان سرعت به راهمان ادامه دادیم و او مجبور شد از سر راهمان کنار برود. اما تیراندازیها شروع شد. مثل باران گلوله میبارید. ماشین سوراخ سوراخ شده بود، ولی به خواست خدا هیچ کدام به ما نخورد. در چهار نقطه برای ما کمین گذاشته بودند. این کمین را رد میکردیم، به کمین بعدی میافتادیم. آنها مثل همه کمینها سعی کرده بودند، اول از همه راننده را بزنند، اما تیرها به آقای طاهری که کنار دست آقای ثنائی نشسته بود خورده بود. یک تیر از عقب به سر شانهاش خورده بود؛ اما فرو نرفته بود، فقط پوستش را سوزانده بود. یک تیر هم زیر چانهاش خورده بود که باز این هم رد شده بود. ولی من، آقای سنائی، آقای بابایی که پشت کالیبر50، آقای الیاسی و یک نفر دیگر که اسمش را به خاطر ندارم. کاملاً سالم بودیم.

بعد از کمین چهارم بود که کنترل ماشین از دست راننده که ولیالله سنایی بود، خارج شد و بعد از این که ماشین چندباری به کوه برخورد کرد، افتادیم داخل دره.قبل از آن، آقای بابایی که پشت کالیبر50 بود، پرت شد توی جاده. ما هم که عقب نشسته بودیم بعد از چندباری که ماشین معلق زد پرت شدیم توی دره. ولی دو نفری که جلو نشسته بودند، داخل ماشین گیر افتاده بودند. کمی زخمی شده بودیم، ولی سرپا بودیم. دره ی عمیقی بود. من و الماسی با هم بودیم. بقیه ی بچه ها سریع خودشان را کشیده بودند بالا و با یکی از کامیون های عبوری از آنجا رفته بودند. آقای بابایی را هم با خودشان برده بودند. البته ضدانقلاب به طرف شان تیراندازی کرده بودند، اما توانسته بودند از مهلکه فرار کنند.
حالا فقط من مانده بودم و آقای الماسی. به او گفتم: بیا برویم زیر پل سنگر بگیریم. ولی الماسی که خودش کرد بود و تجربه ی بیشتری از من داشت، قبول نکرد. من هم به تنهایی رفتم زیر پل و پنهان شدم. الماسی هم رفته بود داخل جوی آبی که از آنجا می گذشت، خوابیده بود. به صورتی که فقط بینی اش از آب بیرون مانده بود
نیروهای ضدانقلاب که برای پیدا کردن ما از دره پایین آمده بودند، من را زیر پل پیدا کردند، اما متوجه الماسی نشدند. من کار خودم را تمام شده، میدانستم. کتک مفصلی به من زدند. چند باری سرم را محکم به سنگهای پل کوبیدند. هر لحظه منتظر بودم سرنیزه هایشان را بیرون بکشند و سرم را ببرند. از بس کتکم زده بودند و با ضربههایی که به سرم زده بودند، چندان هوشیار نبودم. فقط احساس کردم سرم سوخت و بعد از آن دیگر چیزی نفهمیدم و بیهوش شدم. اینها سرم را از پیشانی تا پشت سر شکافته بودند و بعد پوست سرم را از دو طرف تا روی گوشهایم کشیده بودند پایین. رگ دستم را هم زده بودند و رهایم کرده بودند تا بر اثر خونریزی بمیرم. نیمههای شب به هوش آمدم. صدای آب هنوز هم توی گوشم هست. یک لحظه بلند میشدم، ولی دوباره میخوردم زمین. نمیدانستم چه اتفاقی برایم افتاده است. چون خون زیادی از دست داده بودم، حال خود نبودم. احساس میکردم مادرم و خواهرم آن طرفتر خوابیدهاند. فریاد زدم، چرا بلند نمیشوید به داد من برسید و دوباره بیهوش شدم.

آقای الیاسی وقتی سر و صداها خوابیده بود و مطمئن شده بود که ضدانقلاب از آنجا رفته از داخل آب آمده بیرون. او به خیال این که آنها من را با خودشان بردهاند، راه افتاده بود طرف پاسگاه شماره4. رسیده بود کنار پاسگاه و بچهها را صدا زده بود و خودش را معرفی کرده بود. بچههای پاسگاه هم آمده بودند پایین و او را با خودشان برده بودند. ماجرای کمین را برایشان تعریف کرده بود و گفته بود مهاجری رفت زیر پل و من دیگر از او خبری ندارم. آنها هم وقتی هوا روشن شده بود آمده بودند به محل کمین. دوستانم برایم تعریف کردند، خون زیادی زیر پل ریخته بود. روی سنگهای اطراف هم خون بود. با خودمان گفتیم یا شهید شدهای و یا در حالی زخمی بودی به اسارت ضدانقلاب درآمدهای. با این حال مقداری در آن حوالی جستجو کردیم. ولی اثری از شما غیر از جای پاهایت پیدا نکردیم.
وقتی دوباره به هوش آمدم هوا روشن بود. یک نفر بالای سرم نشسته بود از من سؤال کرد، دوستانت کجا هستند. گفتم: نمیدانم و دوباره از هوش رفتم. وقتی دوباره به هوش آمدم روی برانکارد بودم و میشنیدم که یک نفر پشت سرم میگفت: برادر پاسدار خدا دشمنانت را بکشد. نگران نباش من هم پاسدار هستم. پیش خودمان هستی. من دوباره از هوش رفتم. این بار طبق گفته دوستان 24 ساعت بیهوش بودم.
بعد از عمل وقتی که به هوش آمدم خیلی درد داشتم. بچههایی که کنارم بودند، گفتند: قرآن بخوان. من هم شروع کردم به خواندن سوره نصر آن هم با صوت. قرائتم که تمام شد، گفتم: درست خواندم. گفتند: بله، درست خواندی. یک دکتر هندی به نام راهو در بیمارستان توحید سنندج عملم کرده بود. نمی دانم سرم چندتا بخیه خورده بود. ولی یک روز در میان پانسمان سرم را عوض می کردند. یک روز زمانی که در بیمارستان بستری بودم، آقای روح الامین و مهدی کروشانی را آوردند بیمارستان. زخمی شده بودند. مهدی کروشانی یک چشمش را از دست داده بود. روحالامین هم فکش آسیب دیده بود. جریان از این قرار بود که دور آتش ایستاده بودند که گرم بشوند یکی از بچهها، یک نارنجک تفنگی عمل نکرده را داخل آتش انداخته بود، منفجر شده بود و آنها زخمی شده بودند. بعد از پانزده روز که بیمارستان بودم، دامادمان آمد و همراه با تأمین جاده تا کرمانشاه آمدیم و از آنجا هم به اصفهان رفتیم. اما در تمام این سال ها این سؤال در ذهنم بود که چه کسی من را از آن مهلکه نجات داده است.
برچسب ها :
ناموجود- نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
- نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
- نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.






ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0