تاریخ انتشار : دوشنبه 11 خرداد 1405 - 13:26 - دوشنبه 1 ژوئن 2026 - 13:26
15 بازدید
کد خبر : 28122

خاطرات (مجید بابایی)

خاطرات (مجید بابایی)
خاطرات (مجید بابایی)

در بانه دو تا روستا بود؛ یکی بانه زیر بود و دیگری سیاحومه؛ بانه زیر مقر دمکرات و سیاحومه مقر کومله بود. فاصله این دو روستا با هم 1000 متر بیشتر نبود، ولی خوب منطقه جنگلی بود. طرح اکبر بود خدا رحمتش کند. می‌گفت کاری کنیم کومله و دمکرات با هم درگیر شوند. از همان موقع‌ها سیاستی در این دو حزب ایجاد شد که با هم درگیر شدند. هر جا می‌رفتند، می‌جنگیدند. ما از این شرایط استفاده کردیم و برنامه‌ریزی کردیم که بین این دو تا روستا مستقر شویم. عده‌ای به سمت بانه‌زیر تیراندازی کنیم و عده‌ای به طرف سیاحومه. دو بار این کار را کردیم. لباس کردی می‌پوشیدیم و ظرف 6-5 دقیقه به طرف مقر کومله و دمکرات در هر روستا شلیک می‌کردیم و بر می‌گشتیم. کومله فکر می‌کرد دمکرات به آنها حمله کرده و دمکرات گمان می‌کرد کار کومله است. درگیری بین آنها شروع می‌شد و ما هم تماشا می‌کردیم. به این ترتیب دو، سه مرتبه، به همین شکل با هم درگیرشان کردیم.
یکی از فرماندهان رده بالای حزب دمکرات مریض شده بود آمده بود خانه‌اش در منطقه زرد. به ما مأموریت دادند که او را دستگیر کنیم. زمستان بود و برف زیادی باریده بود. ما دو تا گروه پیشمرگ داشتیم، یکی گروه حاجی سلیم بود که اینها مسن بودند، دیگری گروه شهید حسنی بود که جوان بودند. من هم بی‌سیم‌چی بودم. اینها هفته به هفته عوض می‌شدند؛ با گروهی که جوان‌تر بود، حرکت کردیم. به سیاحومه که رسیدیم در پایگاه ارتش استراحت کردیم تا هوا تاریک شود و دوباره حرکت کنیم. چون بی‌سیم سنگین بود و حمل آن در برف سخت بود، بی‌سیم را تحویل بچه‌های ارتش دادم و راه افتادیم. حدود 6-7 ساعت پیاده در برف‌ها حرکت کردیم. اما وقتی به روستا رفتیم او خانه‌اش را ترک کرده و رفته بود. پسرش اما ما را دیده بود رفته بود به مقر حزب خبر داده بود که گروه ضربت در روستا است. حالا ما 15 نفر بودیم و دمکرات‌ها حدود 200-300 نفر آنجا نیرو داشتند. تا نزدیک سیاحومه ما را تعقیب کردند. اینقدر هوا سرد بود، برف‌هایی که به کفش‌هایمان چسبیده بود، یخ زده بود. وارد روستای سیاحومه شدیم. حاج مطلب، یکی از پیشمرگهایمان ما را به خانه یکی از اقوامشان برد. آنجا خودمان را یخ زدن نجات دادیم و بعد به پایگاه مان برگشتیم.
خبر دادند که کومله وارد روستای جلدیان پیرانشهر شده. جلدیان روستای بزرگی بود. ما شبانه حرکت کردیم، صبح قبل از این که هوا روشن شود روستا را محاصره کردیم. اما وقتی وارد روستا شدیم از کومله خبری نبود. اینها که چهل نفری می‌شدند، وقتی دیده بودند ما روستا را محاصره کرده‌ایم، اسلحه‌هایشان را پنهان کرده و بین مردم پخش شده بودند. ما مردم را جمع کردیم و فرمانده سپاه پیرانشهر، آقای سرهنگی سخنرانی کرد. در واقع کومله‌ها هم بین مردم بودند و ما برای آنها جلسه سخنرانی راه انداخته بودیم اما قابل شناسایی و تفکیک از مردم نبودند. کارمان که تمام شد، برگشتیم و روز بعد خبر رسید که کومله ها بین مردم بودند و ما متوجه آنها نشده بودیم.

سال 60 بود. آن موقع من بسیجی بودم. در منطقه جنگلی گردنه خان با ضدانقلاب درگیر شدیم. از صبح تا عصر درگیری شدیدی داشتیم و خیلی شهید دادیم. خیلی از شهدای ما از پهلو تیر خورده بودند. تازه متوجه شدیم ضدانقلاب دو گروه شده و عده ای از آنها از روبرو و بقیه از پهلو به ما حمله می کنند. دو تا از بچه‌هاب بسیج هم اسیر شده بودند. آنها را داخل آب جوش سوزانده بودند. ما پیکر این شهدا را جنازه هایی که از ضدانقلاب گرفته بودیم مبادله کردیم.
ضدانقلاب برنامه‌ریزی کرده بود، اشنویه را بگیرد. آنها از عراق وارد شده بودند و دو تا از روستاهای بالا سر شهر را در نقطه صفر مرزی با ترکیه حدود یک هفته محاصره کرده بودند؛ نه کسی حق خروج داشت و نه کسی اجازه ورود. از آنجا که نگاه کنی کوچه پس کوچه‌ها و خانه‌های اشنویه هم قابل شناسایی است. آن موقع من با گردان جندالله پیرانشهر برای عملیات آلان سردشت بودم و یک گروهان از نیروهای را برای استراحت به پیرانشهر آورده بودیم. با ما تماس گرفتند که به اشنویه برویم. دو، سه شبانه روز جنگی تمام عیار در کوچه پس کوچه‌های اشنویه داشتیم. در گوشه و کنار خیابان‌های شهر جنازه‌های ضدانقلاب افتاده بود. البته ما هم تعدادی شهید دادیم. نیروهای بارزانی هم به کمک ما آمدند و اجازه ندادیم ضدانقلاب به شهر مسلط شود و درگیری به بیرون شهر کشیده شد. آنها از روی ارتفاعات مسلط به شهر با قناسه بچه‌ها را می‌زدند. آن قدر تعقیب شان کردیم تا فرار کردند. ما حدود دو هفته آنجا ماندیم و در اطراف شهر گشت می‌زدیم.
با گردان جندالله برای عملیات در آلان سردشت رفته بودیم. آلان مركز فرماندهي ضدانقلاب بود و كل عمليات هاي ضدانقلاب در كشور از آنجا هدايت مي شد. امیر ملکی بچه شهریار تهران فرمانده گردان و من هم معاون او بودم. ما با هم خیلی رفیق بودیم. ما با تیپ شهدا، تیپ قدس و گردان‌های دیگر در این عملیات شرکت داشتیم. ما باید سلسله ارتفاعاتی که در این منطقه بود را تصرف کنیم.
سمت راستمان لشکر شهدا و سمت چپمان گردان های دیگر و تیپ قدس بودند. شبی که قرار بود وارد عمل شویم ظلمات عجیبی منطقه را فرا گرفته بود طوری که من در این چند سالی که در کردستان بودیم همچین ظلماتی ندیده بودم. به نیروها گفتیم حمایل هم دیگر را بگیرید تا از مسیر منحرف نشوید. چندتا دره و شیار را پشت سر گذاشتیم تا به ارتفاعات مورد نظر رسیدیم. ابتدای ارتفاعات تپه کوچی بود که دشمن آنجا کمین کرده بود. همین که به بالای تپه رسیدیم دشمن شروع به تیراندازی کرد و تیری به سفیدران امیر ملکی که کنار من بود خورد و مجروح شد. خونریزی زیادی داشت و از دست ما کاری بر نمی آمد. دو، سه ساعتی زنده بود و بعد بر اثر خونریزی شدید به شهادت رسید. دشمن را از آن منطقه عقب زدیم و روی آن تپه مستقر شدیم. یک دسته از نیروها را کنار پیکر امیر گذاشتیم و بقیه پیشروی کردیم. 4-5 ساعت درگیری خیلی شدیدی داشتیم تا قله ها را یکی‌یکی گرفتیم. خدا، ائمه و امام زمان(عج) کمکمان کردند و ترسی به دل دشمن انداختند که با دو تا نارنجک فرار می‌کردند و عقب‌نشینی می‌کردند.

ارائه اطلاعات در مورد شهدا

برچسب ها :

ناموجود
ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0
  • نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.