خاطرات (غلامعلی طاهری) سقوط پایگاه دویسه

من در پایگاه دویسه در خدمت دوستان بودم. آن شب کومله از چهلگزی حرکت کرد، به تازهآباد آمد، پایگاه این روستا را به سقوط کشاند و 26 نفر از بچهها را به شهادت رساند. شب حمله ساعت 11 نیروهای مستقر در تپه بالایِ دویسه اعلام کردند، صدای تیراندازی شدیدی از سمت تازهآباد میشنوند. مقر ما داخل روستا بود. بلافاصله خودم را روی ارتفاع رساندم، پایگاه تازهآباد به شدت درگیر بود. ده دقیقه بعد، دود و شعلههای آتش به آسمان بلند شد و ارتباط بیسیمی ما با تازهآباد قطع شد. تصمیم گرفتم با راهنمایی یکی از پیشمرگها سراغ پایگاه بروم؛ اما چون یک هفته قبل تعدادی از پیشمرگان ما به قصد رفتن به مرخصی از دویسه حرکت کردند، ابتدای روستای تازهآباد کمین خورده و هر هفت نفرشان به شهادت رسیدند، هیچکدام از پیشمرگها حاضر نبودند، در آن شرایط و تاریکی هوا همراهم بیایند. میگفتند اجازه نداریم شب حرکت کنیم و درست هم میگفتند. من هم به آقای صالحی جانشینم و آقای جواهری مسئول پیشمرگان پایگاه گفتم مواظب اوضاع در دویسه باشند تا من به طرف تازهآباد بروم. علیرغم مخالفت آنها و خطراتی که ممکن بود در کمینم باشد، از بیراهه حرکت کردم. یک ساعت و نیم طول کشید تا به تازهآباد برسم.
ساعت تقریباً 2 نیمه شب بود. پایگاه در حال سوختن بود. از دور تیراندازی کردم، چند باری هم سنگ پرتاب کردم که اگر کسی هست، واکنش نشان دهد؛ اما خبری نبود. ضدانقلاب کارِ پایگاه را ساخته و رفته بود. وارد پایگاه شدم. تانکرِ نفتی که بالای سرِ ساختمان بود، بر اثر اصابت گلولهها سوراخ شده بود. نفت جاری شده و پنجشش نفر از بچهها که داخل چادر بودند، در آتش جزغاله شده بودند. صحنه وحشتناکی بود، تمام پوست و گوشتشان سوخته و سفیدی استخوانهایشان مشخص بود. از ابتدای تپه راه افتادم و علائم حیاتی آنهایی که روی زمین افتاده بودند را چک کردم تا اگر کسی زنده است، نجاتش بدهم؛ اما متأسفانه همه شهید شده بودند. هفت نفر از شهدا پیشمرگان هشمیزی بودند که با سخنرانی حاج اکبر آقابابایی مسلح شده بودند. آنها به صورت شیفتی به پایگاه تازهآباد میآمدند. همان شب دسته پیشمرگها تازه عوض شده بود، فرمانده آنها هم احمدی بود که او هم شهید شده بود. هر26 نیروی پایگاه را از نظر علائم حیاتی چک کردم، اما دیگر کار از کار گذشته بود.
از آن طرف دِپو آمدم این طرف، یک نفر هم آنجا وارونه روی زمین افتاده بود. همین که پا گذاشتم کنارش، لیز خوردم و صدای نالهای ضعیف بلند شد. بیشتر که بررسی کردم متوجه شدم تیر به شکمش خورده و تمام دل و رودهاش بیرون ریخته است. کمکش کردم تا برگردد. مرتب با لهجه کُردی میگفت: تو را به خدا من را نکشید. او را شناختم، لطفی یکی از پیشمرگان هشمیزی بود، قبلاً در هشمیز او را دیده بودم. گفتم: نترس، من طاهری هستم؛ اما اصلاً متوجه حرفهای من نبود و فقط ناله میکرد و میگفت من را نکشید. رودههایش را داخل شکمش جمع کردم و محکم با شال خودش بستم. او را روی شانهام انداختم و به طرف سرابقامیش حرکت کردم. خیلی سخت بود، اما خدا کمک کرد و تا نزدیکیهای سراب قامیش آمدم. آنجا بود که نیروهای کمکی را دیدم، حاجی رهنما بود و صالح کتانی معروف به صالی شریفی بچه کتان که پشت کالیبر بود. من بیسیم نداشتم و احتمال اینکه آنها فکر کنند ضدانقلاب هستم و به طرفم تیراندازی کنند، زیاد بود. به همین خاطر کنار جاده پنهان شدم. اولین ماشین که عبور کرد، فریاد زدم، صالح منم، نزن. ماشین توقف کرد. لطفی را داخل ماشین گذاشتیم تا به بیمارستان منتقل شود و خودم هم با نیروهای کمکی به پایگاه تازهآباد رفتم.
برچسب ها :
ناموجود- نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
- نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
- نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.






ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0