خاطرات (غلامعباس کاظمیون)

29 بهمن ماه سال 1360، ساعت 18 در 40 کیلومتری شهر بیجار حوالی منطقه حصارسفید و نجفآباد، دو دستگاه اتوبوس، یک دستگاه مینیبوس، یک دستگاه کامیون، دو دستگاه سواری (همگی شخصی)، یک دستگاه تویوتا، یک دستگاه آیفا تدارکات و یک دستگاه خودروی سیمرغ از سپاه در کمین مشترک نیروهای کومله و دمکرات قرار گرفتند که در نتیجه 6 نفر از برادران سپاه به نامهای هوشنگ رمضانزاده (مسئول امور مالی)، حقیقی (مسئول تدارکات)، عزیزی (مسئول امور شهدا)، سید ولی میرزایی (مسئول موتوری) و راننده خودرو حامل آنها از سپاه بیجار و یکی از برادران سپاه دیواندره به شهادت رسیدند و 45 نفر از سرنشینان خودروها نیز گروگان گرفته شدند. همچنین یک دستگاه تویوتا و یک دستگاه آیفا سپاه نیز منهدم شد و علاوه بر آن ضدانقلابیون 6 قبضه اسلحه کلاش و حدود یک میلیون تومان را غارت کردند.
زمستان سال 60 بود که آقای [مصطفی] ایزدی یک شب در دیواندره میهمان ما بود. در جلسهای که با مسئولین سپاه داشت، رو به من گفت: پیرو جلسههای شب چهارشنبه که در جریان آن هستید شما باید به مدت سه ماه به مریوان بروید و مینی تیپی که از جنوب میآید برای رزم در کوهستان آموزش بدهید. طبق فرمایش آقای ایزدی من به مریوان رفتم و آذر، دی و بهمن را در مریوان گذراندم. کارم که آنجا تمام شد به نجف آباد برگشتم. برای نماز به مسجد جامع رفتم. حاج مصطفی [ایزدی] را آنجا دیدم. گفت: فهمیدی دیواندره چه اتفاقی افتاده است؟! گفتم: نه گفت: حجتی شهید شده! گفتم: کجا؟ گفت: گاوشله. گفتم: من بدون اسلحه و با موتورسیکلت برای هوا خوری به گاوشله میرفتم. آنجا جای ناامنی نبود که حجتی شهید بشود. بعد گفت: فتح الله صالحی را هم در روستای حصارسفید گروگان گرفتهاند؛ فتح الله صالحی مسئول عقیدتی – سیاسی ژاندارمری دیواندره بود. گروگان گرفته شدن آقای صالحی در حصار سفید هم شوک بزرگی بود.
حصار سفید در مسیر نجف آباد به دیواندره بود و جزء اولین مناطقی بود که پاکسازی کرده بودیم و در واقع از مناطق امن ما به حساب میآمد. حاج مصطفی ادامه داد، شیخ فتح الله برای رفتن به مرخصی سر جاده آمده بود تا خودش را به ستونی که نیروها را تا زنجان همراهی میکرد، برساند؛ این ستون روزهای خاصی از هفته نیروهایی که قصد رفتن به مرخصی را داشتند از بانه سوار میکرد به سقز میآمد و بعد از آنجا به دیواندره و بعد بیجار و در نهایت به زنجان میرساند و از آنجا به بعد هر کسی به شهر و دیار خودش میرفت. شیخ کمی تأخیر داشته و ستون عبور کرده بود؛ اما دقایقی بعد یکی از اهالی دیواندره با ماشینش سر رسیده و شیخ را سوار میکند. چون قبل از آنها ستون از جاده عبور کرده بود به امن بودن جاده مطمئن بودند، غافل از این که گروه پرشنگ و حسین تیربار در حصار سفید دو طرف جاده در کمین آنها بودند.

قبل از خودرویی که حامل شیخ بوده است یکی از اتوبوسهای ستون که ازبقیه عقب افتاده بود در دامی که پرشنگ پهن کرده بود، گرفتار شده بود. پرشنگ که یک خانم بوده سرجاده ایستاده و جلوی اتوبوس را گرفته بود.راننده به خاطر این که یک زن در این برف ویخبندان کنار جاده ایستاده بوده است، ماشین رامتوقف کرده و در را باز میکند و میگوید خانم بفرمایید بالا.خانم هم کلت را کشیده و گفته بود:چرا من بیام بالا شما بیایید پایین. همه را پیاده کرده وپای برهنه در برفها حرکت داده بود تاطویلهای که همان نزدیکیها بود. اتوبوس را هم از روی جاده پایین میکشند. ماشین بعدی که سر میرسد،ماشین حامل شیخ بوده است. ماشین را نگه داشته واز راننده پرسیده بودند، این شیعه است؟راننده گفته بود:نه. آنها را از ماشین پیاده کرده و همه جا راجستجو کرده بودند تا این که به کارتن وسایل شیخ رسیده بودند. شیخ لباسها و عمامهاش را داخل ساکی درون کارتن گذاشته بود. پرشنگ رو به شیخ گفته بود:بَه بَه تو ماموستایی؟ شیخ گفته بود:بله من ماموستا فتح الله هستم.دستور داده بود به صورت چهار دست و پا روی زمین قرار بگیرد. شیخ از این کار سرپیچی میکند. یکی از افراد پرشنگ با قنداقه اسلحهاش به پشت شیخ میکوبد و شیخ روی زمین می افتد. پرشنگ بر پشت شیخ سوار میشود. شالی که به گردن داشته باز میکند و مثل افسار به گردن شیخ میاندازد و شیخ را به طرف ساختمان طویلهای که سایر گروگانها را به آنجا برده بودند، هدایت میکند. سه ماشینی که برای آوردن تدارکات و مهمات برای سپاههای بیجار و دیواندره به سنندج رفته بودند، قربانیان بعدی این کمین بودند.
ماشینهای سپاه بیجار که دو دستگاه آیفا بودند با چهار، پنج نفر از نیروهای شورای فرماندهی از سه راهی بیجار – دیواندره میپیچد به سمت نجف آباد، جلوی آنها را میگیرند و به محض این که متوجه میشوند برادران سپاه هستند امانشان نداده و از دم رگبار گذراندند و همه را به شهادت رسانده بودند. ماشینها را میکشند پایین و هر چه داخل ماشینها بوده از برنج گرفته تا لباس، مهمات و حقوق یک ماه پاسدارهای بیجار غارت میکنند. ماشین دیواندره که عباس صالحی و یکی دیگر از بچهها بودند، میروند از سمت جاده خاکی که از قروه به بیجار میرفت تا امنیت بیشتری داشته باشه که جلوی آنها را هم گرفته بودند. صالحی همیشه یک کارد سنگری به کمرش بسته بود، حتی موقع خواب هم آن را از خودش جدا نمیکرد. به محض این که در ماشین را باز کرده بود با همان کارد به طرف ضدانقلاب یورش برده بود که با تیر به قفسه سینهاش شلیک کرده و شهید شده بود. ولی نفر دوم را زنده دستگیر میکنند و به همان طویله انتقال میدهند. هر آنچه که در جریان این کمین به دست آورده بودند بین خانههای مردم تقسیم میکنند و می گویند اینها را امانت نگه دارید تا در فرصت مناسب برای بردنشان بیاییم و گروگانها را با پای پیاده در برف و سرما راه میاندازند و از سمت چپ جاده به طرف هزارکانیان حرکت میکنند.

صبح روز بعد از ملاقات با حاج مصطفی به دیواندره برگشتم. آقای [علی] فنایی را دیدم که دم در سپاه نشسته و تسبیحش را به این طرف و آن طرف میچرخاند. او را قبلاً در سنندج دیده بودم. سلام کردم و گفتم: شما اینجا چه کار میکنید؟ گفت: ناسلامتی من اینجا فرمانده ام! گفتم: خیلی هم خوب. چقدر اینجا خلوتِ. گفت: کلکان درگیری بود، نیروها را فرستادهام آنجا. گفتم: وسیله هست که من هم بروم؟ گفت: هیچ، هر چه بوده با خودشان بردهاند، حتی نگهبان هم نیست و من خودم نگهبانی میدهم. گفتم: الآن بعدازظهرِ اگر درگیری به شب بکشد، اتفاق بدی می افتد. ضدانقلاب در تبریزخاتون، یاپل، قلعه گاه و شریف آباد پایگاه دارد. نیرو گسیل میکنند و بچهها را قتل عام میکنند. این را که گفتم، گفت: یک موتور پرشی هست. از تدارکات یک اسلحه گرفتم و با یکی از پیشمرگ ها که داوطلبانه همراهم شد به طرف محل درگیری که قبرستان روستای کلکان بود، راه افتادیم.
به محل استقرار بچهها رسیدیم. آقای کریمی را پیدا کردم. با شهادت آقای حجتی و نبودن من کریمی را به عنوان مسئول عملیات مشخص کرده بودند. به کریمی گفتم: چرا داخل روستا نمیروید؟ از تیراندازیها مشخصه، چهار، پنج نفر بیشتر داخل روستا نیستند. گفت: پس شما می گویید برویم داخل روستا. گفتم: شما به تیراندازیتان ادامه بدهید تا ما به روستا برسیم. چهار نفر از نیروها با همان پیشمرگی که از دیواندره همراهم آمده بود و یک بی سیم برداشتم و راه افتادم از کنار رودخانه حرکت کردیم. داخل برف فرو میرفتیم و همین حرکتمان را کُند کرده بود، اما به هر حال به روستا رسیدیم. دو نفرشان را بچهها زدند، سه نفرشان هم تسلیم شدند. به این ترتیب نیروها از محاصره خارج شدند و برگشتیم دیواندره. تازه رفتم سراغ شیخ فتح الله و بقیه گروگانهای کمین حصارسفید. سید منصور که فهمیده بود من به دیواندره برگشتم پیغام فرستاده بود که به دیدنش بروم. از کمین حصارسفید خیلی ناراحت بود. یک مخبر به من معرفی کرد و گفت شاید اطلاعاتی در این زمینه داشته باشد.
مخبر پیرمردی بود اهل روستای کول که زمینهای کشاورزیاش کنار جاده بود. با لباس مبدل به سراغش رفتم و گفتم: بچههای ما را کجا بردند؟ گفت: من خبر ندارم، ولی یک نفر را میشناسم که میتواند اطلاعاتی در اختیارتان بگذارد. مخبر جدید از اهالی روستای حسین تیربار بود. سراغش رفتم و گفتم: از شیخ ما خبر داری؟ گفت: همین طور که اینها را حرکت میدادند اگر کسی توان راه رفتن نداشت سرنیزه را به شکمش فرو میکردند و به مردم میگفتند جنازه را کنار جاده بیاندازند. ده، پانزده نفرشان را به گاوآهنتور بردند. گفتم: حالا شیخ ما کجاست؟ گفت: گاوآهنتور. گفتم: میتوانی نامهای از ما برای شیخ ببری؟ گفت: حالا به خاطر برف جاده بسته است، بعد که وضعیت بهتر شد این کار را میکنم. برفها که کمی آب شد، روی برگهای نوشتیم؛ اگر شما واقعاً شیخ فتح الله صالحی هستی، جواب را پشت همین برگه بنویس و دادیم به همان پیرمرد اهل کوله تا به دستش برساند. او هم پشت نامه نوشته بود، من سالم و مشغول عبادت هستم و به بچههای روستا قرآن و نماز یاد میدهم و امضا کرده بود. امضای پشت نامه با امضاهایی که پای نامههای شیخ در ژاندارمری بود، مطابقت داشت و ما مطمئن شدیم که شیخ زنده است. به همین ترتیب چند نامه مبادله کردیم. میفهمیدیم شیخ زنده است، اما جایش مشخصی نبود.

اوایل سال 1359 عده ای حدود بیست،سی نفر انتخاب شدند.گروه ما به اصفهان اعزام شد.از اصفهان به پادگان ولی عصر تهران و از آنجا به زنجان،سپس به بیجار رفتیم.دو،سه روزی بیجار بودیم.این شهر شیعه نشین است و مردم مهمان نوازی دارد.روز اول که وارد شهر شدیم،به سپاه بیجار رفتیم.پیرمردی که محاسن سفیدی داشت و خوشرو بود،با سلام و صلوات،منقلی آتش،اسپند و نمک به استقبال مان آمد.بسیار شوخ طبع بود و به بچه ها میگفت:کُره خاص،یعنی پسر خوب.ما کُردی بلد نبودیم؛ ولی معنی برخی کلمات را میفهمیدیم.آن چند روزی که در بیجار ماندیم،با ضدانقلاب درگیر بودیم.آنها روی ارتفاعات شهر موضع گرفته بودند و چون ساختمان سپاه پایین تر از ارتفاعات قرار داشت،از بالا آنجا را زیر آتش میگرفتند.بلندی های اطراف شهر پاکسازی شد و آنان عقب نشینی کردند.رفتند به قبا سرخ،پنج کیلومتر بعد از بیجار به سمت روستای نجفآباد دیواندره.آنجا اولین پایگاه ضدانقلاب بود.برای پاکسازی،مرحله اول مأموریت خود را از این روستا آغاز کردیم.روز 9 فروردین ماه 1359،روستای نجفآباد آزاد شد.درگیری ما در نجفآباد چهل دقیقه طول کشید.نیروهای ضدانقلاب از آنجا به روستای حصارسفید عقب نشینی کردند.ما به صورت پیاده نظام وارد عمل شدیم.یک جنگ کوهستانی بود.سلاح پشتیبانی نداشتیم که بتوانیم عملیات آتش و حرکت اجرا کنیم.نیروهای ضدانقلاب جنگ چریکی انجام میدادند.ما هم در کنار چند چریک کار میکردیم.
شب در روستای نجفآباد مستقر شدیم.ساختمانی که در آن بودیم دولتی و محل بهداری روستا بود.دیوار بیرونی و حیاط نداشت.پنجره هایش بی حفاظ بود و در کل جان پناه مطمئنی نبود.بعد از اقامه نماز مغرب و عشا لقمه نانی خوردیم.نان خشک بود و ماست.بچه ها به شوخی میگفتند:ما حرفی نداریم هر وعده نان و لبنیات استفاده کنیم،نان و ماست و یا نان و پنیر! ولی اگر همه یک جا شهید شدیم و ما را در یک محل خاک کردند،از قبر ما شوره میزند بالا و مردم میگویند که خدا لعنت شان کند تا زنده بودند مردم را عذاب میدادند،حالا هم قبرشان شوره زار است و مرده هاشان هم دست از سرمان بر نمیدارند! مسئولان هم میخندیدند و میگفتند:شما نمیمیرید،شهید میشوید.شما با بقیه فرق میکنید.ما روی قبرتان سنگی میگذاریم که شوره پس ندهد.بعد همه با هم میخندیدیم و نان و پنیر میخوردیم.تازه میخواستیم استراحت کنیم که درگیری شروع شد.تا آن زمان من خمپاره منور ندیده بودم.با شلیک خمپاره منور 120 روی سر مقرمان،آن را مشاهده کردم.نیروهای کومله و دمکرات امکانات زیادی از عراق گرفته بودند و استخبارات ارتش عراق هم در خدمت شان بود.جایی که نیاز بود،با خمپاره شلیک میکردند یا کالیبر 50 شان را به کار میانداختند.آن شب تا صبح خمپاره منور زدند.گاه یک خمپاره جنگی اطراف مقرمان فرود می آمد.

یگانی از ارتش از گردان زرهی لشکر 16 قزوین به ما مأمور بود.یک دسته زرهی که شامل سه دسته بی.ام.پی بود،همراه ما و پشتیبان مان بود.پس از پاکسازی روستای نجفآباد،به مقصد روستای حصار سفید حرکت کردیم.روز دوم پاکسازی روستای نجفآباد،شهردار بیجار با یک جیپ آهو برای بازدید آمد.عصر میخواست به بیجار برگردد.یکی از بسیجی های بیجار که اسمش فریدون شفیعی بود و حدود سیزده،چهارده سال داشت،به شهردار گفت:«اگر اشکال ندارد،موقع بازگشت،من هم همراه تان به بیجار میآیم.شهردار گفت:مشکلی ندارد،شما هم بیایید.تصمیم گرفتم برای خرید شلواروکفش،همراه شان بروم.پرسیدم منم بیایم؟ گفت:اشکالی ندارد،خوشحال میشوم،شما بیاید.گرم صحبت با مرتضی ناصحی و یکی دو نفر دیگر بودم.یک لحظه پیش خودم گفتم کجا میخواهی بروی؟ فردا،پس فردا بر میگردی بیجار.موقع حرکت،به شهردار گفتم:از آمدن به بیجار منصرف شدم.شهردار پشت فرمان نشست و فریدون در کنارش.خداحافظی کردند و از روستای نجفآباد به سمت بیجار رفتند.بین راه،ضدانقلاب به آن ها کمین زده بود.شهردار ماشین را متوقف کرده بود.فریدون پریده بود پایین و شروع کرده بود به تیرانداری و به شهردار گفته بود:شما دور نزن.برو بیجار و نیروی کمکی بیاور.ایشان هم به سوی بیجار حرکت کرده بود.فشنگ های فریدون که تمام شده بود،نیروهای ضدانقلاب او را به اسارت گرفته بودند.پاهایش را طناب پیچ کرده بودند و به عقب لندرور بستند.آن قدر او را روی زمین کشیده بودند که به شهادت رسیده بود.
از طریق بی سیم،خبر کمین ضدانقلاب را به ما اطلاع دادند.به سرعت یک گروه از بچهها را به نقطه درگیری رساندیم.روی جاده پوکههای فشنگ ریخته بود.مسیرراادادمه دادیم،ولی کسی راپیدانکردیم.از چوپانها سراغ گرفتیم،گفتندخبرنداریم.این ها مثل گرگ مکی میمانند! به کوه رفته اند.هوا داشت تاریک میشد که به مقرمان برگشتیم.روز بعد رفتیم وجنازه شهید را پیدا کردیم.سه روز بعد از پاکسازی نجفآباد،به سمت حصارسفید رفتیم..بین راه با خاکریزی مواجه شدیم که بین مسیر این دو روستا احداث کرده بودند.در آنجا جنگی شبیه جنگ کلاسیک و چریکی روی داد.نفربرهای ارتش شلیک میکردند و ما در پوشش آتش آن،جلو میرفتیم.با خاکریز،جان پناهی درست کرده بودند که قبل از درگیری ها،بتوانند امکانات و نفرات خود را به عقب منتقل کنند.نفرات زبده شان را پشت خاکریز گذاشته بودند،تا بقیه بتوانند سریع منطقه را ترک کنند.نفربرها گلوله های 23 م.م را به سمت خاکریز شلیک کردند و یورش برق آسا پیش رفتند و نهایتاً دیدیم پشت خاکریز کسی نیست.به سمت حصار سفید سرازیر شدیم.حصار سفید یک روستا در ته دره بود.آنجا پاکسازی شد و ضدانقلاب عقب رفت.در این عملیات،یکی از بچه های بیجار شهید شد و دو نفر از بچه های اصفهان زخمی شدند.به مقرمان در روستای نجفآباد برگشتیم.چند روز بعد،پاکسازی سه راهی نساره انجام شد.در آن مسیر،روستای درویش خاکی هم پاکسازی شد.این روستا تا دیواندره بیست کیلومتر فاصله داشت.میگفتند در این روستا خان و چهل نفرتفنگچی اش با ضدانقلاب همکاری میکنند.اما آن روز در روستا نبودند.

هفدهم یا هجدهم فروردین ماه سال 1359 بود به قصد پیشروی به طرف دیواندره و سه راهی نساره دوباره در پوشش همان سه دستگاه نفربر جلو رفتیم. اگر نفربرها نبودند کار برای ما خیلی سخت میشد؛ چون کردها تیراندازهای ماهری بودند، روی ارتفاعات موضع میگرفتند و با تفنگ برنو بلند از 3 یا 4 کیلومتری نیرو را هدف میگرفتند. آنها از فاصله 700 یا 800 متری لوله کالیبر 50 را پشت سیمرغ در حال حرکت با 60 تا 70 کیلومتر سرعت، هدف قرار میدادند و میزدند. روستاهای سمت راست و چپ جاده را پاکسازی کرده و تا سه راهی نساره پیش رفتیم. اما نفربرهای ارتش اعلام کردند که بیشتر از این نمیتوانند پیشروی کنند، چون سوخت ندارند. همه سوار نفربرها و سیمرغها شدیم و به نجف آباد برگشتیم. اعلام شد گروهی که از اصفهان آمدهاند، باید برگردند و آنها از ما جدا شدند و نیروی ما که با حضور آنها هم برای این عملیات کم بود، به یکباره کمتر هم شد.
روز بعد با همان تعداد نیرو و همراهی گردان لشگر 16 زرهی قزوین در محور شروع به حرکت کردیم. دوباره روستاهای سمت راست و چپ جاده را پاکسازی کردیم و تا حصارسفید پیش رفتیم. از حصارسفید آمدیم نساره و به طرف پل حرکت کردیم. روی پل نساره، درگیری سختی شروع شد. دشمن داخل بقعهای که عقبتر از پل بود و ساختمان دیگری موضع گرفته و به شدت تیراندازی میکرد. اما وقتی نفربرها شروع به تیراندازی کردند، آتش آنها خاموش شد. از روی پل عبور کردیم و به طرف دیواندره رفتیم. جادهای که به طرف دیواندره میرفت دالانی شکل بود و سمت چپ و راستش ارتفاع بود. ضدانقلاب از روی این ارتفاعات به طرف نفربرها شلیک میکردند. فرمانده ارتشی خودش را به من رساند و گفت: با آتش و حرکت به سمت دوراهی میرویم. گفتم: چرا؟ گفت: مهماتمان رو به اتمام است و باید برویم عقب. برای حرکت در این محور باید پشتیبان آتش داشته باشیم. گفتم: پشتیبان آتش چیست؟ گفت: آتش تهیه. خوب این اصطلاحات برای ما آشنا نبود و نمیدانستیم، آتش تهیه چیست؟ همینطور که نفربرها شلیک میکردند تا سه راهی بیجار عقب نشینی کردیم. آنجا سوار ماشینها شدیم و به نجف آباد برگشتیم. ناصحی گفت: چه کار کردید؟ گفتم: تا ده کیلومتری دیواندره پیش رفتیم. چندتا شهید و مجروح هم دادیم.
برچسب ها :
ناموجود- نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
- نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
- نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.






ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0