خاطرات (غلامرضا دیانت دار) آزادسازی جاده بانه – سردشت

قرار شد جاده بانه – سردشت باز شود. پایگاه اولی را که توی سویرو در پنج کیلومتری جاده سردشت گرفتیم. شب ما آن پایگاه را روی ارتفاع گرفتیم، حالا باید تدارکات می رسید به این قله. آمدند توی این جاده کمین گذاشتند و ما نتوانستیم به آن پایگاه مهمات برسانیم و عملاً پایگاه افتاد توی محاصره ی ضدانقلاب. خدا حفظش کند سردار استکی رفت روی تپه ایستاد، دستش گذاشت روی کمرش، یک نگاه دور تا دور کرد و گفت: برادر رضا ستون را بگو درخت ها از سینه ی کوه با یک لودر. مسئول جهاد هم حاج آقا احمد دیانت دار، اخوی ما بود. بولدوزر آورده بود. سردار استکی گفت: بولدوزر جلوی ستون حرکت کند، درخت ها را می خوابانید ستون مهمات و نیرو پشت سر اینها از روی تپه ها، تپه به تپه جلو برد. حالا ضدانقلاب جاده را کمین گذاشته بود. ما از روی تپه ها خودمان را به پایگاه سویرو رساندیم و آنجا را تقویت کردیم. یک جاده هم زده شد.
شروع کردیم به پیشروی به صورتی که هر چند شبی سه، چهار کیلومتر یک پایگاه می زدیم تا این که 15کیلومتر جاده بانه – سردشت باز شد. سرگرد شهرام فر در يكي از عمليات ها روی تپه ی زروار شهيد شد. بعد از زروار رسيديم به تپه ي كاني سور رسيديم. به کانی سور که رسیدیم یک مقدار كار سخت شد. به دولارزن كه رسيديم كار خیلی سخت تر شد.
ما نصف جاده ي بانه – سردشت را گرفته بوديم و تا كاني سور و دولارزن آمده بوديم. كار خیلی سخت شده بود. جمعه هفته بسيج بود. همان روز در مراسم نماز جمعه برای من به عنوان فرمانده بسیج سخنراني گذاشتند. راديو که نبود، یک بلندگو گذاشته بودند روی یک لندرور توی سطح شهر می چرخیدند و اعلام مي كردند که این هفته فرمانده ی بسیج سخنرانی دارد و صحبت های مهمی هم دارد. ما رفتیم شروع کردیم به گفتن جزئیات و این که بچه هاي بسيج چه مقام و منزلتی دارند و از این حرف ها تا مردم تشویق بشوند و بچه هایشان را بفرستند براي بسيج تا ما کارهای فرهنگی روی آنها انجام بدهیم. اردو ببریم شان. آقاي عبدالله صوري امام جمعه ي حزب الهي بانه بود كه نماينده ي مجلس هم شد. كه الآن هم آقاي خدايي هستش. در حين سخنراني نمي دانم يك مرتبه اين را چه كسي به زبان من انداخت. كه بعد فرمانده سپاه گفت: كي گفت شما اين مطلب را بگوی. گفتم: نمي دانم خدایی بود. حرفی که من زدم این بود که هفته ي ديگر نماز جمعه را سردشت مي خوانيم. اين را گفتم و آمدم.
حالا ما رسيديم دولارزن. به شکلی که هر هفته سه يا چهار كيلومتر مي توانستيم پيش برويم. حالا 30 كيلومتر داشتيم تا سردشت. خلاصه تا روز پنج شنبه ي بعد و صبح جمعه ي بعد ما يك پايگاه توانستيم از دولارزن برويم جلو. 25 كيلومتر دیگر مانده بود به سردشت. خدا رحمتشان كند، شهید ناصر كاظمي و شهيد بروجردي نشستند توي جيپ و ستون را از روی جاده؛ جاده اي كه ما 5 كيلومتر به 5 كيلومتر شب ها مي رفتيم يك قله را مي گرفتيم و مستقر مي شديم و فردا بقیه ی نیروها مي آمدند جلو و مي گفتند جاده امن شد. حالا يك دفعه این 25 كيلومتر را ناصر كاظمي و شهید بروجردي نشستند توی جيپ، ستون هم پشت سرشان حركت كرد. گفتند شهيد مصطفی طياره و نیروهایش خودشان را تا پل سردشت رسانده اند ما بايد خودمون را برسانيم به پل سردشت. امروز بايد جاده باز شود، آبروی سپاه در خطر است. چرا چون در نماز جمعه قبلي من گفته بودم ما هفته ی دیگر نماز جمعه را سردشت می خوانيم.
از آن طرف هم البته بعد خبرش رسید ضدانقلاب شنیده بود که بسیج و سپاه گفته اند ما جمعه ی بعدی نماز را در سردشت می خوانیم. برای همین جاده را رها کرده و به پایگاه های دور دست رفته بودند. به این ترتیب ما که دو کیلومتر، دو کیلومتر ده ها شهید می دادیم در این جاده، در این 25 کیلومتر به غیر از تیراندازی های تکی که آن را هم ما می زدیم هیچ مقاومتی از طرف ضدانقلاب نشد تا این که دست ما رسید به دست طیاره در پل سردشت.
به پل سردشت که رسیدیم مخبرهای ما که از همین بسیجی ها و پیشمرگ ها بودند. خبر آوردند كه ضدانقلاب تمام پل را مواد منفجره کار گذاشته اند و به محض این که ستون روی پل برسد منفجر می کنند. بررسی كرديم، ديديم همين طور است. تی.ان.تی کار گذاشته اند از ابتدا تا انتهای پل. تي.ان.تي ها را خنثی کردیم به محض اين كه ستون آمد از روی پل عبور کند، شهيد مصطفي طياره را به شهادت رساندند. دقيقاً ما این طرف پل بودیم به طرف بانه، شهید طیاره آن طرف پل بود به طرف سردشت. به هر ترتيب جاده باز شد و ستون وارد سردشت شد.
وقتی وارد شهر شدیم هوا خوب بود، ولي ظرف يك ساعت، ابري شد و باران عجيبي باريدن گرفت. مردم مي گفتند از قدم سپاه اسلام هست و آمدند استقبال. دقیقاً روز جمعه بود و صدای خطیب نماز جمعه از بلندگو شنيده مي شد.
در آن زمان، آقاي احمدي مقدم فرمانده ی بسيج سردشت بود. آمد استقبال ما و با هم رفتيم نماز جمعه. ايشان ما را به امام جمعه سردشت معرفی کرد و گفت: ایشان برادر رضا هستند، فرمانده ی بسیج بانه که آن هفته در نماز جمعه گفته بود، نماز جمعه ی بعدی را در سردشت مي خوانیم. با ورود ستون، تمام شهر شروع کردند به تيراندازي هوایی و خوشحالي كردن.
به نظر من بزرگ ترین کاری که ما کردیم که باعث شد شهرهای دیگر مثل پیرانشهر جاده هایش باز شود، این بود که چون بنده مسئول سوخت و ارزاق و نماینده سپاه در فرمانداری بودم، شبانه از سردشت به بانه برگشتیم و فردا صبح هر چه ارزاق در بانه داشتیم، بسیج کردیم. هر چه تویوتا و خاور در بانه بود پر از آرد و نفت و قند و شکر و … کردیم و به سردشت آوردیم. به این ترتیب گوني آردی که در سردشت 1000 تومان بود، شد 100 تومان. در واقع این ستون ارزاقی که ما از بانه راه انداختیم و وارد سردشت شد، چیزی کمتر از کار نظامی روز قبل نبود. چون تا آن روز ارزاق با هلی کوپتر به سرشت منتقل می شد. از رادیو تلویزیون آمدند و از توزيع ارزاق فيلم گرفتند. حتي با خود من هم مصاحبه كردند. شب اخبار كردستان چند بار فیلمش را نشان داد و اين باعث شد جاده هاي ديگر مثل پیرانشهر هم مردم خودشان كمك كنند تا بازگشايي بشود. چون مردم دیدند با ورود ستون به شهر قیمت آرد و قند و بقیه ی مایحتاج شان یک سوم قیمت قبلش شد.
برچسب ها :
ناموجود- نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
- نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
- نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.






ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0