خاطرات (علی محمدی)

«ساعت دو بعدازظهر مردادماه 1358 فرمان حضرت امام از رادیو پخش شد و دستور آمادهباش دادند. ما هم بهسرعت مهماتی که داخل ماشینهای ارتشی بود، تخلیه کردیم و با پنج شش ماشین راهی سپاه اصفهان شدیم. برای رسیدن به سپاه که در خیابان کمال اسماعیل بود، باید از سیوسه پل میگذشتیم؛ اما تجمع داوطلبان اعزام به پاوه قبل از پل و روی پل مسیر حرکت را کاملاً بسته بود. چند نفری از مربیان آموزش از ماشینها پیاده شده و مردم را کنار میزدند تا ماشینها بتوانند حرکت کنند. مردمی که مشتاقانه برای رفتن به پاوه سر و دست میشکستند، التماس میکردند که آنها را هم با خودمان ببریم. به هر سختی بود خودمان را به سپاه رساندیم. یکی دو ساعتی معطل بودیم تا هواپیما در فرودگاه به زمین بنشیند. در این فاصله مربیها با زبان روزه آنقدر به بچهها آموزش داده بودند که خودشان از حال میرفتند. روی سرشان آب میریختند و مربی دیگری جای آنها را میگرفت و آموزشها را ادامه میداد. بچهها برای کاستن از شدت گرما و رفع عطش شلنگ آب را آورده و روی سرشان میگرفتند. بعضی هم کلاهآهنیها را پر از آب میکردند و روی سرشان خالی میکردند. وقتی هواپیما آمد به ما گفتند نیازی نیست شما اعزام شوید و ما برای تکمیل دوره آموزشیمان به پادگان برگشتیم.

تا این که اوایل فروردینماه سال 1359 به پایگاههای سپاه در شهرستانها اعلام شد، کسانی که آموزشدیدهاند را برای اعزام به شهر پاوه معرفی کنید. ما هم که چهلوپنج روزی در پادگان 15 خرداد آموزش دیده بودیم از مبارکه به اصفهان رفتیم و همراه سایر نیروهایی که از اصفهان و سایر شهرستانها آمده بودند به فرماندهی حاج حسین خرازی با دو دستگاه اتوبوس راهی تهران شدیم. ساعت ده شب بود که به پادگان خلیج در تهران رسیدیم آن شب تا صبح آموزش میدیدیم و اگر برای استراحت به آسایشگاه میرفتیم گاز اشکآور می زدند و ما دوباره بیدار میشدیم و از آسایشگاه بیرون میزدیم. به محض خروج از آسایشگاه باید از یک دیوار صاف بالا میرفتیم. با کسی هم شوخی نداشتند، اگر قدری تعلل میکردی به اطرافت تیراندازی میکردند.
صبح روز بعد به طرف کرمانشاه حرکت کردیم. ساعت ده شب بود که به شهر رسیدیم. آن شب را کرمانشاه ماندیم و صبح روز بعد با چهار، پنج زیل ارتشی راهی پاوه شدیم. جاده از کرمانشاه تا پاوه پر پیچوخم و صعبالعبور بود. رانندههای زیل ها هم سربازهای نابلدی بودند که تجربه کافی برای رانندگی در این شیبهای تند و گردنههای خطرناک را نداشتند. راننده ماشینی که ما سوارش بودیم گواهینامه پایه دو داشت و در سراشیبیها نمیتوانست ماشین را کنترل کند. یکی از بچههایی که گواهینامه پایه یک داشت کنار دستش نشسته بود و میگفت: تو نمیتوانی ماشین را کنترل کنی، اجازه بده تا من رانندگی کنم، اما او قبول نمیکرد تا اینکه در یکی از گردنهها وقتی به مکافات ماشین را بالا برد، هنگام پایین آمدن نزدیک بود ماشین را داخل دره بیندازد که رفیق ما به داد رسید، پایش را روی ترمز گذاشت و ماشین را متوقف کرد؛ جانمان به لبمان رسید تا به پاوه رسیدیم. در بین راه حاج حسین که با یک سیمرغ جلوتر از همه حرکت میکرد، مرتب به ستون سرکشی میکرد. نزدیک پاوه هم به کمین ضدانقلاب برخوردیم که با کمک بچههای سپاه پاوه که روی ارتفاعات شمشیر مستقر بودند، بدون مشکل خاصی آنها را پشت سر گذاشتیم. ساعت 8 شب بود که به پاوه رسیدیم. محل استقرار ما ساختمان نیمهساز دانشسرا در غرب شهر پاوه بود.»
برچسب ها :
ناموجود- نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
- نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
- نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.






ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0