تاریخ انتشار : دوشنبه 11 خرداد 1405 - 12:49 - دوشنبه 1 ژوئن 2026 - 12:49
4 بازدید
کد خبر : 28096

خاطرات( سید مرتضی حسینی)

خاطرات( سید مرتضی حسینی)
خاطرات( سید مرتضی حسینی)


از تیپ قدس به سپاه سنندج آمدم و از آنجا به محور حسن آباد منتقل شدم. اکبر انصاری فرمانده محور حسن آباد و آقای دیانتی هم مسئول گروهان کیلانه بود. آقای دیانتی و آقای جمالی هم آنجا بودند. سه ماه در پایگاه اصلی محور که داخل روستای حسن آباد بود ماندم تا این که یک روز آقای مقیمیان سراغم آمد و گفت: ما می‌خواهیم در روستای خُشکه دول پایگاه بزنیم. چون ضدانقلاب از طرف کامیاران وارد این روستا می‌شود، می‌خواهیم راهشان را ببندیم. شما می‌توانی این کار را بکنید. گفتم: مشکلی نیست. یکسری از بچه‌های نجف آباد را فرستادیم آنجا چادر زدند و مستقر شدند تا پایگاه را راه‌اندازی کنیم. شب بی‌سیم زدند که ضدانقلاب به ما حمله کرده است. سریع با گروه اسکورت پایگاه حسن‌آباد و نیروهای جوله حرکت کردیم. ضدانقلاب چادرها را آتش زده بود. یکی از بچه‌ها هم تیر خورده بود. فردای آن روز به آقای مقیمیان گفتم من می‌روم آنجا پایگاه می‌زنم به شرطی که نیرویش را خودم انتخاب کنم.
از بین بچه‌ها هفده نفر را انتخاب کردم؛ نجف‌آبادی، مشهدی و قمی بودند. در 3 گروه 6 نفره تقسیم شدیم. یک گروه بنایی می‌کرد، یک گروه شب و یک گروه روز نگهبانی می‌دادیم تا این که پایگاه را روی ارتفاع بالایِ سر روستا ساختیم. یک شب ضدانقلاب مقداری به طرف پایگاه تیراندازی کرد، اما نتوانست کاری بکند و رفت! به بچه‌ها گفتم: ما باید مسائل امنیتی را رعایت کنیم. از این به بعد وقتی برای تهیه تدارکات به روستا می‌روید بیشتر از آنچه که باید تهیه کنید بخرید. این طوری آمار نفراتمان بالاتر نشان داده می‌شود. از فردای آن روز مثلاً اگر همیشه یک دبه ماست می‌گرفتیم، دو یا سه تا دبه می‌گرفتیم. اما ضدانقلاب دست بردار نبود و تقریباً هر شب ما درگیر بودیم. تا این که یک شب تصمیم گرفتیم به جای این که منتظر بمانیم ضدانقلاب به ما حمله کند، ما سر راه‌شان کمین بگذاریم. موقعیت پایگاه را تثبیت کردیم و با تعدادی از بچه‌ها که یکی از آنها فرهاد پیشمرگ مسلمان کُرد بود، رفتیم تا راه دشمن را ببندیم.

از قضا به کمین ضدانقلاب برخورد کردیم و درگیر شدیم. ضدانقلاب که دید ما راهش را بستیم، رفت و دیگر خبری نشد. تقریباً بیست روز بعد، روزِ سیزدهم عید پایگاه روستای خُشکه‌دول از همه جهت آماده شد؛ هم از نظر ساختمان و استحکامات و هم از نظر امکانات. خوب روز سیزده به در بود و بچه‌ها هم بعد از تلاشی مضاعف و طاقت فرسا کار پایگاه را به نتیجه رسانده بودند، ما هم برای رفع خستگی آنها تصمیم گرفتیم ببریم شان سیزده به در. بعد از هماهنگی که با آشپزخانه مرکزی در حسن آباد غذایی تهیه کردیم و کنار پایگاه و در دامنه سرسبز ارتفاع سفره انداختیم. سر سفره نشسته بودیم که آقای مقیمیان و آقای ربیعی هم آمدند! گفتند: اینجا چه خبره؟! فکر ضدانقلاب را کرده‌اید؟! گفتم: امروز را کاری به ضدانقلاب نداریم، می‌خواهیم برای خودمان باشیم. سردار ربیعی گفت: چی می‌خوای؟ گفتم: من برای این بچه‌ها که واقعاً زحمت کشیدند، تشویقی می‌خواهم. گفت: هر طور که خودت صلاح می‌دونی، برای هر کدام از بچه ها ده، پانزده روز تشویقی نوشتیم.

ارائه اطلاعات در مورد شهدا

برچسب ها :

ناموجود
ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0
  • نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.