خاطرات (سید محمد حجازی)

آنجا روی ارتفاع گیلانه هیچ ساختمانی نبود. سنگرهایمان در دل تپه حفر شده بود. شاید بعضاً یک پله هم میخورد و پایین میرفت. برای این که نور بیرون نرود، دور تا دورش را با پتوهای سربازی پوشانده بودیم. این خیلی مهم بود چون اگر کوچکترین نوری از سنگر بیرون میرفت جای سنگرها شناسایی میشد. غذایمان را هم از سنندج میفرستادند. از لحاظ امکانات خیلی در مضیقه بودیم. آقای صیفی تعدادی لیوان پلاستیکی به ما تحویل داد گفت این لیوانها را تحویل میگیرید و روزی هم که از اینجا میروید تحویل میدهید. تمام پوکههای فشنگی هم که شب ها شلیک میکنید، تحویل میدهید. اما مردم خوبی داشت. صبحها که ما از تپه پایین میآمدیم در قهوه خانههایشان مینشستیم، خوش و بش میکردیم. اما غروب غمانگیزی داشت، به قول آقای عسگریان بوی مرگ میداد. همین که هوا تاریک میشد ضدانقلاب بلندگو میآورد تبلیغ میکرد، اگر بیایید پایین به شما چلو کباب میدهیم و … البته نقشهشان بود؛ از این طرف با بلندگو ما را سرگرم میکردند تا از آن طرف حمله کنند. ما دیگر دستشان را خوانده بودیم.
برچسب ها :
ناموجود- نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
- نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
- نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.






ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0