خاطرات (سردار جواد استکی)

اواخر سال 1360 بود در یکی از مناطق کردستان ، با پیگیریهای دائم اطلاعاتی، تعداد زیادی از ضدانقلاب را گیر آوردیم. طرحی برای وارد آوردن ضربه شدید و انهدام آنها فراهم کردیم. دو گردان، یکی به فرماندهی حاج اکبر آقابابایی و دیگری به فرماندهی محمدرضا افیونی را به قصد محاصره و نابودی آنها اعزام کردیم. قرار بود این دو گردان در سکوت کامل شبانه، دشمن را محاصره کنند و در گرگ و میش صبحگاهی، از همه سو به آنها حمله کرده و ضدانقلاب را منهدم کنند. من به همراه برادر محمد بروجردی و اصغر جوانی، در قرارگاه فرماندهی بودم. بعداً فهمیدیم، عملیات لو رفته است. دشمن از حرکت ما مطلع شده بود؛ راه را باز کرده و ضمن فریب دادن هر دو گردان آنها را محاصره کرده بود. در سپیده صبح متوجه شدیم که گردانها محاصره شدهاند و هیچ راهی برای عقبنشینی ندارند. گردانها حالت دفاعی به خودشان گرفتند. ضدانقلاب با آتش سنگین هر لحظه حلقه محاصره را تنگتر میکردند.
در قرارگاه، نقشه منطقه را پهن کرده و به دنبال راهی برای شکستن محاصره ضدانقلاب و نجات دو گردان بودیم. دل توی دلمان نبود. هر لحظه منتظر حادثه سهمگینی بودیم. احساس میکردیم اگر کاری نکنیم، تلفات بالایی خواهیم داشت و تعداد زیادی از رزمندگان شهید، مجروح و اسیر خواهند شد. مسیری را مشخص کردیم و یک گردان فرستادیم تا به ضدانقلاب حمله کند و بتواند دو گردان دیگر را نجات دهد. اما با هجوم شدید ضدانقلاب مواجه شد و نتوانست کاری از پیش ببرد. زمان به سرعت میگذشت و حلقه محاصره تنگتر میشد. از شب گذشته تاکنون خواب به چشم هیچ کدام مان نیامده بود. واقعاً مستأصل شده بودیم. نمیدانستیم چه باید بکنیم. بروجردی در حالی که به نقشه نگاه میکرد، ناگهان در کنار نقشه دراز کشید و به خواب رفت. به بچهها گفتم: سر و صدا نکنید بگذارید کمی استراحت کند. مدتی که گذشت، ناگهان از خواب پرید و گفت: نقشهها را بیاورید، تازهآباد کجاست؟! روی نقشه تازهآباد را پیدا کردیم. بروجردی گفت: گردان کمکی را از همینجا بفرستید.
نیروها را فرستادیم. بعد از مدت کوتاهی به شدت با ضدانقلاب درگیر شدند. دشمن که انتظار حمله از این محور را نداشت، به تکاپو افتاد. اما حمله رزمندگان آن چنان غافلگیرانه و دور از انتظار دشمن بود که ضدانقلاب به سرعت نظم و سازمان خود را از دست داد. اکنون فضا برای اقدام دو گردانی که محاصره شده بودند، فراهم شده بود. آنها هم از داخل شروع به حمله کردند. آنها از درون و بیرون مورد حمله قرار گرفته بودند. 20 نفر از ضدانقلاب کشته شدند و هفت نفر را نیز اسیر کردیم و عملیات با موفقیت تمام پایان یافت. بعد از عملیات، به بروجردی گفتم: جریان خواب و روستای تازهآباد چی بود؟ ایشان چیزی نگفت. چندبار دیگر هم سؤال کردم، ولی جوابی نداد. بعد از گذشت چند روز، مجدداً سوالم را تکرار کردم. ایشان فرمود: در پای نقشه که بودم، ناگهان خواب شدیدی مرا فراگرفت. در خواب آقایی را دیدم. از من پرسید: چرا ناراحتی؟ گفتم بچهها در محاصرهاند و هیچ راهی برای نجات آنها به فکرمان نمیرسد. گفت: گردان را از تازهآباد بفرستید، مشکل حل میشود. از خواب برخاستم و بقیه مطلب را هم که میدانی.
برچسب ها :
ناموجود- نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
- نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
- نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.






ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0