خاطرات( حسن عرب)

ما یک عملیات داشتیم در گاوآهنتو و گیزمل. طبق طرح ریزی که انجام شده بود قرار بر این شده بود که من و نیروهایم که نیروهای گردان جندالله دیواندره بود به گاوآهنتو و محمود کاوه و نیروهایش به گیزمل بروند. گاوآهنتو به نسبت گیزمل نزدیک تر بود؛ اما بعد آقای بهیار من را خواست و گفت: برنامه عوض شده و شما و نیروهایت به گیزمل می روید و کاوه و نیروهایش به گاوآهنتو. گفتم: هر چه شما بفرمایید. روز عملیات نیروهای را به خط کرده و به طرف گیزمل راه افتادیم. در مسیر حرکت به یک رودخانه پر آب با سرعت زیاد برخورد کردیم. حالا نیروهای من هم اکثراً بچه های کم سن و سال بسیجی با جثه های نحیف بودند که بیم آن را داشتم آب آنها را با خودش ببرد. به روستاهای اطراف رفتیم و ده، پانزده تا اسب کرایه کردیم. بچه ها را روی اسب های می نشاندم و پاهایشان را زیر شکم اسب می بستم و از رودخانه عبور می دادم.

به این ترتیب از رودخانه عبور کردیم و با درگیری ارتفاعاتی که باید تصرف می کردیم، گرفتیم و مستقر شدیم. در همین حین خبر شهادت محمود کاوه را آوردند؛ تک تیرانداز زده بودش. ما همان جا مستقر شدیم و دیگر پیشروی نکردیم. تقریباً پانزده روز بود که روی ارتفاع بودیم. حسابی کثیف شده بودم و احتیاج به استحمام داشتم. یک روز که ناصر حقیقی معاون گردان آمد، خیلی خوشحال شدم و گفتم: ناصر تو فرماندهی را به عهده بگیر تا من بروم عقب تجدید قوا کنم و برگردم. هنوز چند کیلومتری بیشتر دور نشده بودم که تماس گرفتندو گفتند برگرد، ناصر تیر خورده؛ یعنی ناصر زودتر از من به دیواندره رسید. دوباره برگشتم. حالا با این همه کثیفی و خاک آلودگی چه کار کنم؟ کمی اطراف را جستجو کردم به حوضچه ای برخوردم که سقف داشت و از چشمه ای که آنجا بود داخلش پر از آب بود، حتی صابون هم بود. آب سرد بود؛ اما چاره ای نداشتم، تنی به آب زدم و برگشتم. بعداً فهمیدم آنجایی که من حمام کردم مرده شورخانه روستا بوده است. بعد از من بچه ها یکی یکی رفتند و خودشان را داخل مرده شور خانه شستند و آمدند.
برچسب ها :
ناموجود- نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
- نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
- نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.






ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0