خاطرات (اصغر نصر)

در سال 60 در اوج درگیریهای شهری و کمبود نیرو جهت گشت در شهر نیروها یا به صورت پیاده یا سواره به صورت ائتلافی از سپاه، شهربانی و پیشمرگان کرد مسلمان گشت میرفتند گشت سپاه تا ساعت 1 شب بود و گشت شهربانی تا ساعت 2 شب و من با دو نفر از شهربانی گشت بودم با توجه به درگیریهای زیاد و کمبود نیرو من حدود 3 روز بود که نخوابیده بودم و از ساعت 5/12 به بعد اصلاً نمیدیدم حدود ساعت12:45 بود به راننده گفتم من دیگر نمیبینم و شما به طرف سپاه بروید تا یک نفر دیگر را به دنبال شما بفرستد وقتی به سپاه رسیدیم و داخل شدم شهید مهدی نصر وسط حیاط بود وقتی از او خواستم که یک ساعت همراه آنها به گشت برود او هم قبول کرد و لباس پوشید و رفت در همین حین که هنوز به ساختمان نرسیده بودم امراکبر کیانی گفت بیا تا برویم میدان آزادی یک مغازه را بازرسی کنیم و من دو مرتبه برگشتم وقتی به میدان آزادی رسیدیم وسط فلکه جیپ گشتی ایستاده بود و 5 سرنشین آن هم پیاده شده بودند. من نزد آنها رفتم و امر اکبرکیانی هم به مغازه رو به رویمان رفت و پس از چند دقیقه برگشت و گفت بیا برویم وقتی خواستم بروم با اسرار بچههای گشت قبول کردم یک ساعت دیگر هم به دنبال آنها بروم.
راننده گشت یک پیشمرگ کرد مسلمان به نام سیدحسین حسینی بود و مسئول گشت هم سیدمنصور منصوری و ماشین گشت هم یک جیپ سیمرغ اتاق دار قدیمی. وقتی ماشین حرکت کرد منصوری در کنار راننده و در وسط ماشین هم احمد خدیوپور از اصفهان و اکبر اصغری از اراک نشسته بودند و من روی درب عقب سمت راست و یک پیشمرگ به نام عبدالله سمت چپ نشسته بودیم چرخ زاپاس ماشین به صورت عمودی پشت سر من گذاشته بود خیابان آزادی و فردوسی را طی کردیم و وارد خیابان استانداری شدیم و به طرف پادگان توحید حرکت کردیم وقتی سه راهی مردوخ را پشت سر گذاشتیم امر منصوری به راننده گفت دور بزن و از خیابان مردوخ برو. خیابان مردوخ از دو طرف شیب بندی دارد و در قسمت انتهای شیب دو کوچه رو به روی هم قرار گرفته و فضای مناسبی برای کمین میباشد. وقتی ماشین وسط سربالایی رسید ناگهان از چند طرف همزمان به طرف ما شلیک گردید به طوری که مسئولین سپاه فکر میکردند انفجاری رخ داده است من که به صورت چهار زانو روی درب عقب نشسته بودم و سرسلاح هم دقیقاً به طرف مهاجمین بود چون همیشه سلاحم مسلح و از ضامن خارج بود اولین تیر را شلیک کردم با شلیک اولین گلوله اسلحهام گیر کرد و من ناچار به عبدالله گفتم که عبدالله بزن من رفتم وسط خیابان پریدم و به طرف مقابل پشت مقداری مصالح ساختمان پریدم در طول 5 یا 6 متر عرض خیابان انگار به من الهام شده بود و اصلاً تا آن زمان نه مشابه آن اتفاق افتاده بود و نه شنیده بودم و قبل از رسیدن به مصالح ساختمانی با دست زدم ته خشاب و مسلح کردم و با رسیدن آن طرف خیابان شروع به تیراندازی کردم که عبدالله پیشمرگ هم پیش من آمد.

با شروع اولین تیراندازی راننده و سید منصور به شهادت رسیدند (ضمناً سید منصور اهل تبریز بود و شب قبل هم مرخصی گرفته بود جهت انجام مقدمات ازدواج برود اما آن شب با اصرار خودش به گشت آمد و به شهادت رسید) و اکبر اصغری و احمد خدیوپور هم که وسط ماشین نشسته بودند در هنگام پیاده شدن از ماشین از ناحیه ران پا زخمی شدند و وسط خیابان افتاده بودند. وقتی به طرف مقابل رفتم دو نفری که تیراندازی میکردند فرار کردند و وقتی به صورت خوابیده در حال تیراندازی بودم ناگهان صدایی از پشت سرش دیدم که سریع برگشتم و تا اینکه خواستم تیراندازی کنم دیدم یک قلاده سگ که از دست آن دو نفر فرار کرده بود و به محض دیدن من شاید حدود 5 متر ترمز کشید و برگشت.
وقتی دو مرتبه برگشتم که به طرف خیابان تیراندازی کنم دیدم یک زن بلند بالا چارشانه که حدود پنجاه سال داشت با یک قبضه سلاح ژ.3 به وسط خیابان آمد ایست دادم و دیدم عبدالله با او با لهجهه کردی شروع به صحبت کرد و من هم تا حدودی متوجه میشدم او گفت که مادر دو تن از پیشمرگان که شوهرش هم پیشمرگ بود میباشد و میگفت که هر زمان که اینها به خانه میآیند، مادرشان اسلحه را بر میدارد و روی پشت بام نگهبانی میدهد و خانه آنها هم نبش کوچه سر خیابان و محل درگیری بود. این درگیری شاید دو ساعت بیشتر طول نکشید و حدود 9 نفر از ضدانقلاب در این کمین شرکت داشتند و هزاران تیر هم شلیک کردند اما پس از اینکه به اوضاع مسلط شدیم و به طرف کوچهها جهت پاکسازی رفتیم حتی یک عدد پوکه هم پیدا نکردم و این از حفاظت شهید اطلاعات در گروهها و حفظ اسرار نظامی خبر میداد که به زعم خود نمیگذارند دشمنان از نوع سلاحهای آنها با خبر شود.
برچسب ها :
ناموجود- نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
- نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
- نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.






ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0