خاطرات (احمد وطنخواه)
خاطره ی دیگر از وطن خواه «من با نیروهایی از تیپ قدس و بچههای پایگاه خودمان ساعت 10 یا 11 صبح پیاده حرکت کردیم. ابتدا روي گردنه هَشَميز بعد ارتفاعات شيانه و از آنجا به سمت هويه، سرهويه و آويهنگ رفتیم. تقريباً 13 ساعت طول كشيد تا روي زمينهاي پوشيده از برف به هدف برسيم

بنده اواخر سال 60 دوباره به کردستان رفتم. شهيد ابراهيمي مسؤل دفتر هماهنگي بود . گفتم: من كجا بروم؟ گفت: برو مسؤل پاسگاه4 صلواتآباد باش. قبل از من هم بچهها تحرك خوبي داشتند و ما با مردم ارتباط پيدا كرديم. روستايي آنجا بود بود به دولتآباد، ما اختلافات داخلي مردم اين روستا را حل ميكرديم. قبلاً چون در روستا رفت و آمد كم بود، مشكلاتي براي مردم به وجود ميآمد، گاهی در حقشان ظلم ميشد، اگر هم شكايت ميكردند، كسي جرأت نميكرد، برود و رسيدگي كند. مردم هم ميرفتند سراغ دمکراتها و به آنها میگفتند. اما با ورود ما و ارتباط خوبی که با مردم پیدا کردیم آنها به ما اعتماد پیدا کردند و دیگر مشکلاتشان را با ما در میان می گذاشتند.
بعد از مدتی مسئول محور حسن آباد شدم. يك روز هداياي مردمي که مقداري پسته و بادام بود به حسن آباد رسید. شروع کردیم به تقسیم بین بچه ها. از جاده اي که تازه زده بودند، روي ارتفاع كانيمشكان رفتيم، مقداری از آجيل ها را به بچهها دادیم. موقع برگشت به آقاي قرهباغي که پشت فرمان نشسته بود، گفتم: از كنار جاده نرو، خاك نرم است و ممکن است چپ كنيم. از قضا همین اتفاق افتاد و ما سقوط کردیم داخل دره. تا ته دره پايين رفتیم. کاليبر50 روی تويوتا كنده شد، ولي ما آسيبي نديديم. موقع سقوط انگار به ته دره نمی رسیدیم. به شدت عرق كرده بوديم، راننده مي خورد توي سر من، من مي خوردم توي سر راننده. وقتی به انتهای دره رسیدیم و ماشین متوقف شد، پیاده شدیم. بچهها آن بالا توی سرشان مي زدند و وقتي ما را سالم دیدند، خیلی خوشحال شدند.

هر آنچه داخل ماشین بود، شبانه برديم بالا، صبح يك آمبولانس آمد، ما دوباره آجيلها را برداشتيم و راه افتادیم. نرسيده به كرهسي رودخانه اي هست وقتي مي خواستيم از پل رد شويم پل تخريب شد. بچهها گفتند خمپاره ضدانقلاب به جاي اينكه پايگاه را بزند آمده است روي پل و آن را تخريب کرده. توي راه فكر كردم ضدانقلاب كجا ايستاده كه گلوله اش به پل خورده، چطور به جاي ديگری نخورده؟ در اين فكر بودم و روي تپه شهيد محمدي رفتیم، مقداری آجيل بین بچهها تقسيم كرديم وقتی می خواستیم بر گردیم، روي پل توقف کردیم، آمدم پايين و اطراف را گشتم، اثري از اصابت تركش خمپاره نبود، مقداري پشم پيدا كرديم، گفتم اين مين بوده و در اثر عبور حيوان منفجر شده. در همين فكر بودم که متوجه شدم خاک های جلوي چرخ ماشين دست خوردگي دارد. کمی که خاک ها را کنار زدم مين بزرگي پیدا شد. یک مین دست ساز بود داخل يك دبه 20 ليتري. دورش را خالی کردیم، باطرياش را درآورديم، چاشنياش را جدا كرديم و خميرها را در آورديم
خاطره ی دیگر از وطن خواه
«من با نیروهایی از تیپ قدس و بچههای پایگاه خودمان ساعت 10 یا 11 صبح پیاده حرکت کردیم. ابتدا روي گردنه هَشَميز بعد ارتفاعات شيانه و از آنجا به سمت هويه، سرهويه و آويهنگ رفتیم. تقريباً 13 ساعت طول كشيد تا روي زمينهاي پوشيده از برف به هدف برسيم و تمام ارتفاعات مسير را تا سهراه ساليان پوشش دهيم. در گردنه هشميز، باد تيغهاي از برف به طول 20 متر ایجاد كرده بود و ما مجبور بوديم با قنداقه اسلحه روی این ديواره برفی جای پا درست کنیم و از برفها بالا برويم.
صبح روز بعد فرمانده ضدانقلاب چوپانی به نام جبار مصطفي را اجير كرده بود. نامهاي روي پاكت سيگار نوشته و گفته بود آن را به نیروهایشان در آويهنگ برساند. ما متوجه او شدیم و به يكي از پيشمرگهايمان که هشميزي بود، گفتم: ما لباس فرم پوشیدهایم، شما برو جلو تا فرار نکند. از پیشمرگ ما پرسيده بود: شما كي هستيد؟ او هم گفته بود: ما كومله و از پَل سعيد هستیم. او هم اعتماد کرد و بالا آمد. وقتي متوجه ما شد، نامه را انداخت. داخل نامه نوشته شده بود: من از سمت هويه گرفتار شدم. جاشها ارتفاعات شيانه را گرفتهاند، مواظب باشيد كه سنگسرخ و سنگساغر به دست پاسدارها نيفتد.»
برچسب ها :
ناموجود- نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
- نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
- نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.






ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0