خاطرات(سید جواد مرتضوی)

6 اردیبهشت ماه 1359، وارد سپاه لنجان سفلی شدم. بعد از یک ماه برای آموزش به پادگان 15 خرداد اعزام شدیم. بعد از یک دوره یک ماهه، به فرماندهی محمود افشار و معاونت قاسم محمدی که بعدها شد معاون شهید احمد کاظمی، به کردستان رفتیم. حدود چهل، پنجاه نفر بودیم که با یک مینی بوس و یک اتوبوس به پادگان سنندج منتقل شدیم. یکی، دو روز بعد تقسیم شدیم و من با تعداد دیگری از دوستان مثل قاسم محمدی، حاج نعمت الله گردانی، ذبیح الله کریمی، محمد قربانی، رجبعلی قربانی و … به تپه الله اکبر رفتیم؛ تپه الله اکبر گلوگاهی حیاتی برای شهر سنندج بود، چون منبع اصلی آب شهر روی این تپه قرار گرفته بود و ضدانقلاب چندبار تلاش کرده بود که یا منبع آب را از بین ببرد و یا آب را مسموم کند که به لطف خدا موفق نشده بود. از طرف دیگر مشرف به بیمارستان بود. نیروهایی که قبل از ما آنجا مستقر بودند، نقل می کردند که تا همین چند وقت پیش، بقایای پیکر بچه هایی که در جریان آزادسازی شهر روی این تپه به شهادت رسیده بودند را جمعآوری می کردند.
روزها شهر دست نیروهای نظام و شب ها در اختیار گروهک های ضدانقلاب بود. دم غروب که می شد از داخل خانه ها به طرف ماشین ها و نیروهای سپاه نارنجک پرتاب می شد، چند موردش زمانی اتفاق افتاد که ما آنجا بودیم. ما حتی برای حمام کردن هم باید از تأمین استفاده می کردیم؛ چون مجبور بودیم از تپه پایین بیاییم و از حمام عمومی استفاده کنیم. برای گروه های قبلی پیش آمده بود که موقع حمام کردن از پنجره های حمام نارنجک انداخته بودند و بچه ها را شهید کرده بودند، برای همین طبق برنامه ریزی که شده بود. یک روز در هفته حمام را برای ما نظامی ها در نظر می گرفتند. ما هم با اسکورت به حمام می رفتیم. یک گروه برای استحمام داخل حمام می شدند و یک گروه برای دفع حمله احتمالی حمله ضدانقلاب بیرون از حمام نگهبانی می دادند.
یک روز خبر آمد دیشب در سنندج عروسی بوده و مهریه عروس قربانی کردن سه تا پنج پاسدار جلوی پای عروس بوده است. عروس و داماد هر دو از گروهک کومله بودند. داماد کُرد بود، اما عروس از دخترهای تهرانی بود که به کردستان آمده و به کومله پیوسته بود. پاسدار اول را که سر بریده بودند، عروس گفته بود، کافی است، بقیه را آزاد کنید تا بروند و ماجرا را برای دوستانشان تعریف کنند. دو نفر دیگر خودشان را به یکی از پایگاه ها رسانده و ماجرا را گفته بودند. چون محل برگزاری عروسی به منبع آب نزدیک بود، آنها هم با بی سیم به ما خبر دادند و به این ترتیب ما از طرف تپه الله اکبر و آنها از آن طرف آمدند. هر چه خانه ها را زیر و رو کردیم، چیزی پیدا نکردیم. همان شب عروس را برداشته و از آنجا رفته بودند، جنازه پاسداری را هم که قربانی شده بود، نیروهایی که زودتر از ما به آنجا رسیده بودند، با خودشان برده بودند.

قرار بود، ما را که پانزده نفر بودیم با هلیکوپتر از مریوان به منطقهای در 13 کیلومتری سردشت، در جاده بانه به طرف سردشت برای کمک به نیروهای صیاد شیرازی که در کمین ضدانقلاب افتاده بودند، ببرند. هر کدام از ما یک ساک و یک اسلحه ژ.3 داشتیم به اضافه یک بیسیم. ما خودمان را داخل یک هلی کوپتر پر از اثاث و وسیله جا دادیم. دو تا هلی کوپتر کبری اسکورتمان می کردند چون ضدانقلاب همه جا ضدهوایی داشت و هواپیما و هلی کوپترها را می زدند. ساعت 5 بعدازظهر بود که به منطقه رسیدیم. هلی کوپتر هنوز روی زمین نرسیده بود که کمک خلبان وسایل ما را پایین ریخت و گفت خودتان هم بپرید بیرون. به محض این که پریدیم پایین آمدیم، کوله پشتی و وسایلمان را برداریم و برویم که گفتند فعلاً بروید داخل سنگر و هر دو نفر نیروی ما را با دو سرباز ارتش داخل یک سنگر کوچک با سقف کوتاه جا دادند. همین که داخل سنگر شدیم، کومله ما را با خمپاره زیر آتش گرفت. خط آتش که می گرفتند یک ردیف مستقیم می زد، می رفت جلو. گلوله اش یک پله بالاتر یا پایین تر، دوباره همان را می زد، نمی دانم گلوله چهارم بود یا پنجم که روی سقف سنگر ما فرود آمد. همه زخمی شدیم و اسلحه، کوله پشتی، لباس و تجهیزات مان دود شد، رفت هوا.
من یک زخم کوچک برداشته بودم؛ سقف سنگر از چوب درخت بلوط بود، خورد توی سرم و یک شکستگی زیر پوستی ایجاد کرده بود. چند تا از بچه ها هم موجی شدند، من بیهوش شدم و وقتی چشم باز کردم، داخل بیمارستان سردشت، روی تخت بودم. وقتی به هوش آمدم شنیدم که پرستارها به هم می گفتند: باید سریع لباس هایش را عوض کنیم و لباس سربازها را تنش کنیم، اگر کومله یا دمکرات به اینجا بیایند و ببینند، او سپاهی است، سرش را همین جا روی تخت می بُرند. وقتی لباس هایم را عوض کردند، دوباره بیهوش شدم و بعدازظهر بود که به هوش آمدم. حالم خیلی بهتر شده بود و می خواستم هر چه زودتر به جمع دوستانم برگردم. برای همین من را با نیروهایی که قصد داشتند از سردشت به محل درگیری اعزام کنند، همراه کردند. همان شب نیروهای ضدانقلاب حمله کردند. آن قدر جسارت پیدا کرده بودند که از جاده اصلی آمده بودند. همگی سلاح هایمان را به طرفشان نشانه رفتیم و رگباری آتش ریختیم. هوا که روشن شد، ده، پانزده متری سنگرمان یک جنازه از ضدانقلاب پیدا کردیم که پیشمرگ کومله بود؛ از آن نیروهایی که جلو می آمد تا اگر خطری نبود، بقیه نیروها آرام آرام پشت سرش حرکت کنند. البته خون زیادی آنجا ریخته بود ولی ما فقط همان یک جسد را پیدا کردیم. داخل جیبش یک کارت کوچک پیدا کردیم که رویش نوشته شده بود؛ نیم کیلو چای، دو کیلو قند و چند کیلو آرد.
برچسب ها :
ناموجود- نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
- نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
- نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.






ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0