خاطرات(رمضانعلی زارعان)

حول و حوش برج دو سال 1360 بود که آمدم سنندج. چند وقتی در سپاه کردستان بودم و بعد ازآنجا رفتم به باشگاه افسران در عملیات شهری. کار ما اسکورت نیروها در جاده کامیاران بود. من بیسیمچی گروه بودم. یک بار در راه برگشت از اسکورت، وقتی به روستای نجفآباد رسیدیم، یکی از بچهها گفت: چطوره سری به روستا بزنیم. همین که خواستیم به طرف روستا برویم، به طرفمان تیراندازی شد. خوب که نگاه کردیم دیدیم دشمن بالا سر ماست و عده ای هم به طرف جاده در حال پیشروی بودند. سریع دور زدیم تا از مهلکه خودمان را نجات بدهیم. در همین حال متوجه شدیم هدف افرادی که تیراندازی می کردند ما نیستیم بلکه نیروهایی بودند که روی تپه بزرگی آن سوی رودخانه مستقر بودند. دیگر کسی با ما کاری نداشت. ابتدا فکر کردیم اینها نیروهای تأمین ارتش هستند که به کمک ما آمدهاند، اما وقتی آمدند پایین متوجه شدیم لباس کردی پوشیدهاند. خلاصه ما از آن کمین جان سالم به در بردیم و فردای آن روز خبر آوردند که فلان ساعت که شما فلان جا بودهاید کومله و دمکرات با هم درگیر شدهاند. اینها خودشان به جان هم افتاده بودند و به خواست خدا این وسط کاری به ما نداشتند.
شبها کومله و دمکرات میآمدند داخل شهر سنندج، یک درگیری راه میانداختند، اظهار وجود میکردند، شهر را ناامن میکردند و میرفتند. چون قد من کوچک بود یک کلاش تاشو تحویلم دادند، اما گفتند: حق تیراندازی ندارید. چون ضدانقلاب هم کلاش دارد و اگر تیراندازی کنی، ممکن است با دشمن اشتباه گرفته شوی. گفتم: پس این اسلحه را برای چی به من دادید؟ گفتند: اگر دشمن را دیدی، بزن. گفتم: چشم. همین که داشتیم میرفتیم طرف سیلو، سر فلکه سیروس نزدیک تپه الله اکبر متوجه شدم تعدادی با لباس کردی نزدیک می شوند. سریع گلنگدن را کشیدم تا تیراندازی کنم. یک از بچه ها مچم را گرفت و گفت: اینها خودی هستند. گفتم: اینها لباس کردی پوشیدند، پس دشمناند. گفت: اینها لباس کُردی پوشیدند تا بین نیروهای دشمن نفوذ کنند. وقتی که آنها وارد عمل شدند و ما آمدیم عقب. حالا آنها از نیروهای اطلاعاتی بودند یا از پیشمرگ های کرد مسلمان بودند، نمی دانم. اسلحه داشتند، چفیه هم بسته بودند، مثل خود کردها. من فکر کردم اینها دشمن هستند. آنها با دشمن درگیر شدند و یکسری از آنها را هم کشته بودند. ولی ما درگیر نشدیم

حدود 100 متر بیشتراز ماشین کالیبر رد نشده بودیم که صدای تیراندازی بلند شد. برگشتیم دیدیم از روی پشت بام دارند تیراندازی می کنند به سمت کالیبر30. افراد کالیبر30 را که سه، یا چهارتا بودند زده بودند و داشتند کالیبر30 را باز می کردند. رفتیم توی تاریکی و ماشین را خاموش کردیم. آنها فکر کردند ما صدای تیراندازی را نشنیده ایم و رفته ایم. یکی از بچه آرام رفت جلو و نفری که در حال باز کردن کالیبر30 بود را زد. ما هم سریع بی سیم زدیم به باشگاه افسران و درخواست نیرو کردیم.
سریع خانه های اطراف را محاصره کردیم. حالا ساعت دوازده و نیم، یک نیمه شب بود. وارد یکی از خانه ها که شدیم کسی داخل خانه نبود. خانه را بازرسی کردیم متوجه شدیم که دو، سه نفر داخل زیرزمین هستند. وقتی وارد زیرزمین شدیم یکی از آنها یک چوب باتوم برداشت تا من را بزند. من چون کوچک و ریز نقش بودم سریع فرار کردم و داد زدم. درست به خاطر ندارم که شهید آقابابایی بود یا حاج امیر اصفهانی، رسیدند بالا سر طرف. دو، سه نفر آنجا بودند که داشتند، مشروب درست می کردند. علاوه بر مشروب ها، یک قبضه کلت و یک چوب باتوم و بیست و پنج رول تریاک از آنجا پیدا کردیم. شهید آقابابایی از آنها بازجویی کرد و گفت: این اسلحه و باتوم را از کجا آوردید. گفتند: ما تا حالا دوتا پاسبان را کشتیم، این ها هم مال آنهاست. پرسید: توی این درگیری شرکت داشتید. گفت: نه، گفت: حالا مشخص می شود. بردیمشان باشگاه افسران. شهید روح الامین از آنها بازجویی کرد و آنها هم اعتراف کردند و گفتند افرادی که امشب حمله کردند و سه، چهار نفری که روی کالیبر30 بودند را به شهادت رساندند، می شناسیم. همان شب بچه ها همه از داخل خانه هایشان آنها که طرف جاده دیواندره بود دستگیر کردند
برچسب ها :
ناموجود- نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
- نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
- نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.






ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0