حضور دستمال سرخها در مهاباد

حاج حسن افروخته، يکي از هم رزمان اصغر وصالي دربارهی حضور دستمال سرخها در مهاباد میگوید:
«من کم سن و سالترین عضو گردان اعزامي به مهاباد بودم. نیمهی سال58 به همراه اصغر وصالي و نيروهايش به اسم گردان پنجم پادگان وليعصر(عج) به مهاباد رفتم. از نيروهايي که با اصغر وصالي به پاوه آمده بودند، 15 نفر بيشتر باقي نمانده بودند.
در مهاباد همهی شهر به جز پادگان و مقر نيروهاي سپاه دست ضدانقلاب بود. يک خيابان نه چندان بلندي تقريباً در حاشیهی شهر وجود داشت که مقر بچههای ژاندارمري سر اين خيابان بود و پادگان ارتش و کاخ سابق جوانان به عنوان مقر نيروهاي سپاه در انتهاي اين خيابان قرار داشتند. به جز اين خيابان، باقي شهر دست ضدانقلاب بود و این کار ما را خيلي سختتر میکرد. خصوصاً که هيئت سوء نيت باعث شده بود دست و بالمان بسته شود. ما آنجا غير از کاخ جوانان و ساختمانهایش، ساختماني که سابق خانهی يکي از خانها بود را در اختيار داشتيم. حتي وقتي میخواستیم از اين ساختمان به ساختمان ديگر برويم، برايمان محدوديت ايجاد کرده بودند. گاهي اصغر وصالي از من میخواست براي کسب اطلاعات به شهر بروم، چون هنوز ريشم در نيامده بود؛ لباس کردي میپوشیدم و به شهر میرفتم. حاج محمد کوثري هم با ما به مهاباد آمده بود. چون سربازي رفته بود از افراد برجستهی گردان پنجم بود. يک روز که میخواست به ما آموزش کار با نارنجک را بدهد، نارنجک در دستش ترکيد و انگشتش قطع شد، اما به تهران نرفت و همين طوري در منطقه ماند.
يک بار در مهاباد به جنگ شهري تمام عياري ورود کرديم. قرار بود ارتش هم به ما کمک کند و بنا به دلايلي نکرد. در عوض تعدادي از سربازها که بچهی تهران بودند با عنوان اين که میخواهیم به بچه محلهای خودمان کمک کنيم درِ اسلحه خانهشان را شکستند و به کمکمان آمدند. با اين وجود تعدادمان کم بود. خصوصاً اين که ضدانقلاب در همهی خانهها نفوذ کرده بود. در آن درگيري ما مثل حضرت مسلم غريب افتاده بوديم. از هر خانه و کوي و برزني به طرفمان تيراندازي میشد. من آنجا گلويم گلوله خورد که هنور هم جاي زخمش مانده است. در همين کِش و قوس ديدم که اصغر وصالي يکي از دو آر. پي. جیمان را برداشت و زيگزاگي به طرف دشمن رفت؛ حرکتش متهورانه بود. ضدانقلاب میخواست او را بزند، اما نمیتوانستند. عاقبت وصالي جلو رفت و با شليک گلولهای سنگر ضدانقلاب را منهدم کرد.»

28 مهرماه دو نفربر ارتشي که غذاي ظهر پاسداران را میبردند به وسیلهی ضدتانکهای مهاجمان هدف قرار گرفتند. هفت نفرشان زخمي و يک نفر هم شهيد شد. در تيراندازي متقابل نيروها هم سه نفر از مهاجمان کشته شدند. البته از پشت بام خانهها هم تیراندازیهایی صورت گرفت که تا صبح روز بعد ادامه داشت. بعد از اين درگيري، شهر مهاباد کاملاً تعطيل شد. محمد حميدي، که جزء مجروحين اين درگيري بود، در اين باره میگوید:
«سوار نفربرها شديم. چهار نفر بالاي هر نفربر، هفت، هشت نفر هم پايين. اصغر وصالي گفت: آنهایی که بالا نشستهاند حواسشان به پشت بامها باشد و آنهايي که پاییناند، کف خيابان را زیر نظر بگیرند. راه افتاديم وسط چهار راه، ضدانقلاب نارنجک انداخت. درست بالاي سر ما چهار نفري که بالاي نفربر بوديم، منفجر شد. يکي از ما که حسين جمال و کاشاني هم بود، ترکش سمت راست فکش را برد و در جا شهيد شد. من و حسين گلشن هم به شدت مجروح شديم. بازوي دست چپ و پشت گوش سمت چپم ترکش خورده و صورتم سوخته بود. آنهایی که پايين بودند هم زخمي شده بودند. وسط نفربر خون موج میزد. راننده که يک ارتشي بود، خودش زخمي شده بود و پشتش خون میآمد، اما با کمال شجاعت ما را به مقر سپاه برگرداند و نفربر داخل سپاه متوقف شد. ما را از نفربر بيرون بردند و با هلي کوپتر به اروميه منتقل کردند.»

احمد اسليمي يکي از نيروهاي گروه اصغر وصالي که بعد از بهبودي جراحتهایش در نبرد پاوه، به يارانش در مهاباد پيوسته بود، در اين باره میگوید:
«آخرين مرحلهی درمان سه، چهار ماههی من گذاشتن دندان بود. مسئلهی دندانهایم که حل شد به تهران رفتم و خودم را معرفي کردم. آن موقع گفتند: اصغر وصالي و نیروهایش مهاباد هستند. من هم خودم به تنهايي و با لباس مبدل به مهاباد رفتم و سراغ بچهها را گرفتم. برج هفت يا هشت بود. همان زمان که هيئت حسن نيت گفته بود پاسدارها بايد از منطقه بيرون بروند، اما اصغر توي مهاباد تظاهرات راه انداخته بود و گفته بود ما سنگرهايمان را خالي نمیکنیم. مقام معظم رهبري هم آن موقع در شوراي انقلاب بودند. يک عریضهای هم براي ايشان نوشته بودند و گفته بودند اگر کسي بخواهد سپاه را از شهري بيرون کند، در واقع میخواهد اسلام را از آن شهر بيرون کند. حضرت آقا پشت پاسدارها در آمده بودند و گفته بودند کسي حق ندارد نيروهاي سپاه را بيرون کند. به اين ترتيب اصغر و نيروهايش براي جلوگيري از تنش و بهانه تراشیهای ضدانقلاب، مقرهايشان در سطح شهر را تخليه کرده و به پادگان مهاباد رفته بودند.
انتظامات شهر دست ارتش و شهرباني بود. حزب دمکرات هم مداخله میکرد، ولي سپاهي نمیتوانست توي شهر باشد. بچهها میآمدند، ولي به صورت مبدل.
گروه دستمال سرخها که سي، چهل نفري میشدند، داخل پادگان بودند. تعدادي از بچهها شهيد شده بودند، عدهای هم جديد به آنها اضافه شده بودند، مثل ابراهيم هادي و اينها. اصغر معتقد بود کاري که اينها کردند [محصور کردن نيروهاي نظامي و انتظامي در پادگانها و بيرون کردن نيروهاي سپاه از منطقه] عقبهی نابساماني براي مملکت در بر خواهد داشت. براي همين ما بايد دست به کار شويم و فعالیتهایمان را مخفيانه ادامه بدهيم. نيروها را به گروههای دو و سه نفره تقسيم کرد و هر کدام را با لباسهای مُبدل پِي مأموريتي فرستاد تا از سطح منطقه جمع آوري اطلاعات داشته باشند. مثلاً دو نفر را فرستاد تا بين چپیها تا نفوذ کنند و اطلاعات به دست بياورند. دو نفر ديگر را مسئول کسب اطلاعات از منافقين کرد. به من و شهيد علي تيموري هم يک ماشين خاور داد و گفت: يکي از شما راننده و ديگري شاگرد میشود. از اين شهر به آن شهر بار ببريد و بياوريد. پياز بفروشيد. سبزي بفروشيد. يک چنين کارهايي بکنيد و از بنکههاي اینها عکس برداري کنيد و اطلاعات جمع کنيد. اين که توي هر منطقهای اينها چند نفرند، کجا مقر و بنکه دارند و اين چيزها.
علي عکاس بود، دوربين داشت و عکس میگرفت من هم از بنکه ها و اينها گزارش تهيه میکردم که کجا قرار دارد و وضعيتشان چطوري است. همين شناساییها در آزادسازی شهر سنندج خيلي به درد ما خورد. دو، سه ماه حدوداً کار ما طول کشيد. البته به طور مستمر در منطقه نبوديم؛ میرفتیم تهران و بر میگشتیم.»
برچسب ها :
ناموجود- نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
- نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
- نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.






ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0