تامین امنیت تکاب و خدمات رسانی به مردم توسط نیروهای اعزامی از اصفهان ۱۳۵۸، برگرفته از کتاب ساعت 16 – نویسنده سردار جواد استکی

شهر تکاب بين راه بيجار به طرف سقز قرار دارد. از نظر قومي، عدهای از مردم ترک و عدهای کُرد هستند، اما اکثريت شيعه مذهباند. چون راه بين سقز – سنندج دست ضدانقلاب بود و امنیت نداشت؛ ارتش و سپاه مواد غذایی، سوخت مورد احتياج نيروها و نيروهاي کمکي را از راه زنجان – تکاب- ايرانخواه به سقز حمل میکردند. براي همين حفاظت از شهر تکاب و روستاهاي آن، از همان روزهاي اول درگيري ضروري بود و چون نيروي انتظامي ديگري پس از گذشتن ارتش از تکاب، آنجا نبود. سپاه پاسداران اعزامي از اصفهان با نيروي 30 نفري همراه با چند نفر از سپاه پاسداران محلي، تکاب را زير حفاظت امنيتي قرار دادند و بعد از کم شدن درگیریها، شروع به خلع سلاح مردم در روستاها کردند. آنها با پخش مواد غذايي، سخنراني در مساجد و ارشاد مردم سلاحهای آنها را بدون درگيري جمع میکردند، البته عدهای هم ترجيح میدادند سلاحشان را با مبلغ هنگفتي به فئودالها بفروشند تا اینکه مجاني به سپاه بدهند. يکي ديگر از فعالیتهای پاسداران اعزامي، کمک به جهاد سازندگی براي بررسي و طرح مشکلات عمراني، رفاهي روستاها در منطقه و فعالیتهای ساختماني جزئي مثل ساختن توالت و مخزن آب و تهيه مقدمات راهاندازی حمام براي روستاها بود. نگهباني و حفاظت شهر و اطراف آن و همچنین کنترل و بازديد اتومبیلها در جادهها و دستگيري افراد ضدانقلاب در منطقه هم از فعالیتهای ديگر آنها بوده است. مأموريت نيروهاي اصفهاني در تکاب، 2 مهرماه 1358 به پايان رسيد.
اسدالله شیخی: «من با حاجآقا [علیاصغر] صافی که همکارم در ذوبآهن بود، سعیدالله عسگری که بعداً شهید شد، آقای نوری، آقای کمالی، آقای طاهری که از بچههای فلاورجان بود به زنجان رفتیم. مسئولیت ما با آقای استکی بود. در تقسیم نیرویی که ایشان انجام دادند، ما را به سپاه تکاب بردند. آنجا هم گروهکهای ضدانقلاب فعال بودند، ولی وضعیتش خیلی حاد نبود. ما داخل پاسگاه شهر مستقر شدیم و بعدازآن جا به ساختمان سپاه رفتیم؛ ساختمان سپاه خانهای بود متعلق به یکی از خانهای شهر که وسط یک میدان قرار داشت. کار ما آنجا این بود که به سطح شهر و روستاهای اطراف برای خلع سلاح و جمعآوری سلاح برویم. کار به این صورت بود که ابتدا بچههای اطلاعات میرفتند و محل سلاحها را شناسایی میکردند، بعد ما میرفتیم برای خلع سلاح. طوری که فرمانده سپاه گزارش داد در این مدت بیش از سه هزار اسلحه جمعآوری شد، البته بعضی مواقع هم با ضدانقلاب درگیر میشدیم، ولی کارمان بیشتر جمعآوری سلاح بود. در چند مورد هم وقتی گروههای دیگر برای عملیات میرفتند، ما هم پشت سرشان میرفتیم برای خلع سلاح.
البته در قالب مأموریت و عملیاتهای نظامی، کارهای عمرانی و خدماترسانی به مردم را هم انجام میدادیم، حتی بعضی مواقع خدمت به مردم را به کارهای نظامی هم ترجیح میدادیم؛ مثلاً وقتی برای عملیات میرفتیم، خانوادههایی را میدیدیم که از نظر اقتصادی ضعیف هستند، یا مریضی دارند که احتیاج به دوا و درمان دارد، این کارها را برایشان انجام میدادیم. یکبار رفتیم داخل یکخانه که گزارش داده بودند اسلحه آنجا هست. وقتی سلاحهایی که پنهان کرده بودند، جمعآوری کردیم، بچهای را دیدم که خیلی بیمار است. بدنش بهشدت ضعیف شده بود و از دهانش خون بیرون میریخت، فکر کنم زخمزبان گرفته بود. پدر و مادرش را صدا زدم و گفتم: چرا این را دکتر نبردهاید؟ گفتند: بردهایم، ولی خوب نشده. دروغ میگفتند چون کاملاً مشخص بود که این بچه را اصلاً دکتر نبردهاند. فردای آن روز با فرمانده سپاه هماهنگ کردم و بااینکه خطرناک بود باهم به آن خانه رفتیم و بچه را پیش دکتر بردیم، بستری شد و وقتی بهبودی نسبی به دست آورد، دوباره برش گرداندیم.
یکی دیگر از کارهایی که من کردم و خیلی هم اثر خوبی داشت، این بود که وقتی بازداشتیها را به سپاه میآوردند، چایی درست میکردم و با یک کِتری بزرگ آب جوش داخل بازداشتگاه میبردم و به آنها چایی میدادم یا اگر کاری داشتند، دارویی میخواستند یا میخواستند با خانوادههایشان ارتباط داشته باشند، بعد از هماهنگی با فرمانده سپاه، کارهایشان را پی گیری میکردم. همین باعث میشد که آنها با من ارتباط برقرار کنند و داوطلبانه اطلاعاتی که دارند در اختیارم بگذراند. یکی از این بازداشتیها کدخدای یکی از روستاها بود. وقتی رفتیم اسلحههای این روستا را جمعآوری کنیم، طبق اطلاعاتی که او در اختیار ما گذاشته بود، بهراحتی این کار را انجام دادیم. در همین حین نامهای از کنار اتاقِ خان پیدا کردم که با این عنوان شروع میشد، بندگان اعلا حضرت همایون شاهنشاه آریامهر به استحضار میرساند. من به زن کدخدا گفتم: من این نامه را با خودم میبرم و به کدخدا میدهم، او هم قبول کرد. وقتی به تکاب برگشتیم، سراغ خان رفتم و گفتم: تو این نامه را نوشتهای؟ گفت: آره، از طرف عراق به ما حمله شد و دامهای ما به غارت رفت. من هم نامه به شاه نوشتم، متن نامهام چیز دیگری بود اما درباریها گفتند: نامهات باید اصلاح بشود و اینطوری بنویس. خان آزاد شد و رفت و دیگر او را ندیدیم تا این یک روز در جریان سرکشیهایمان به روستاها متوجه شدیم، یکی از روستاها در آن هوای سرد نفت ندارد و این را هم میدانستیم که روستای خانی که قبلاً بازداشتش کرده بودیم، یک تانکر اضافه نفت دارد. در حدود اختیارات ما نبود، اما ما به خاطر انساندوستی سراغ روستایی که نفت اضافه داشت رفتیم در همین حین ضدانقلاب هم با دیدن ماشین ما وارد روستا شده بودند. من حاجآقا صافی را کنار محل توزیع نفت روستا گذاشتم و خودم سراغ خان رفتم تا اجازه بردن تانکر نفت را بگیرم. خانهاش نبود، مادرش فوت کرده و داخل مسجد مراسم داشتند. من هم به مسجد رفتم. تقریباً پایان مراسم بود که وارد مسجد شدم. خان که بالای مسجد نشسته بود با دیدن من از جا بلند شد، جلو آمد، دستم را گرفت و کنار خودش نشاند و پرسید: اینجا چه کار داری؟! گفتم: دوستم آن پایین است. من آمدم دستور بدهی این تانکر نفت را ببرم. گفت: رفیقت را آنجا تنها گذاشتی؟! گفتم: بله. گفت: احساس خطر نکردی؟ و سریع راه افتاد. من هم پشت سرش آمدم. وقتی رسیدیم دیدیم عدهای مسلح آقای صافی را محاصره کردهاند که با اشارهی خان، پراکنده شدند. بعد گفت: به نیروهایم گفتهام کسی حق ندارد با بچههای اصفهان درگیر بشود. بعدازاین که مأموریتمان تمام شد، به محل کارم در ذوبآهن برگشتم، اما آنها اخراجم کرده بودندُ.»
علیاصغر صافی حضورشان در تکاب را اینگونه روایت میکند:
«ما داخل پادگانی در زنجان مستقر بودیم. قرار بود یک شب آنجا بمانیم، اما مسئول پادگان که به شدت کمبود نیرو داشت، از ما خواست دو، سه روزی تا رسیدن نیروی کمکی، برای تقویت پادگان آنجا بمانیم. یک گروه هجده نفره از ما سه روز در پادگان زنجان ماندیم، اما بقیه همراه آقا جواد استکی حرکت کردند. ما برای حفاظت از خودمان و پادگان، دمِ در و رویِ پشتبام و … نگهبان گذاشتیم. وقتی نیروی کمکی به پادگان رسید، ما آنجا را ترک کردیم و با مینیبوس بهطرف تکاب رفتیم. از کسانی که همراه ما بودند، سعیدالله عسگری را به خاطر دارم او اهل روستای هوی بود و بعداً شهید شد. آقای قاسمی، اهل روستای شِروِدان که ایشان هم شهید شد، سید رسول هاشمی، آقای [عبدالله] جمالی یکی از سرداران شهید منطقه قهدریجان، رجبعلی کریمی و اسدالله شیخی هم با ما بودند؛ با آقای شیخی قبلاً در ذوبآهن همکار بودم.
ما داخل سپاه تکاب مستقر شدیم. کار اصلیمان خلع سلاح و سازندگی بود. وقتی برای خلع سلاح به روستایی میرفتیم، یک گروه را دور آبادی به عنوان تأمین میگذاشتیم و بقیه وارد روستا میشدیم. درِ تکتک خانهها را میزدیم و اسلحهها را جمع میکردیم.
در جریان خلع سلاحها مردم روستا مشکلاتشان را برای ما مطرح میکردند، مثلاً میگفتند: بچهی همسایهی ما مریض است؛ نه پولی برای درمانش داریم و نه حتی ماشینی که او را به بیمارستان برسانیم. میگفتیم: ما فردا صبح او را برای درمان پیش دکتر میبریم و این کار را میکردیم؛ با ماشین به روستا میرفتیم بیمارشان را سوار میکردیم به بیمارستان میرساندیم و با هزینهی خودمان درمانش میکردیم و این اثر خیلی خوبی داشت. اولین بیماری را که به بیمارستان تکاب رساندیم، از دیدن وضعیت بیمارستان شوکه شدیم. همهجا بسیار کثیف بود و اصلاً شکل و شمایل بیمارستان نداشت. سراغ رئیس بیمارستان رفتم، خودم را معرفی کردم و گفتم: چرا وضعیت اینجا اینطوری؟ گفت: برادر ما هیچکس را برای نظافت نداریم، بودجهای هم برای استخدام نیروی خدماتی نداریم. گفتم: اگر بخواهید ما میتوانیم یک روز وقت بگذاریم و بیمارستان را نظافت کنیم؟ گفت: یعنی میشود؟! گفتم: بله ما اصلاً برای همین آمدیم که به شما کمک کنیم. اصلاً باورش نمیشد! فردا صبحِ اول وقت همراه ده، دوازده نفر از بچهها، با سطل و پارچه و جارو و پودر لباسشویی به بیمارستان رفتیم. یکی از نیروها را برای تأمین دم در بیمارستان گذاشتیم و بقیه از حیاط تا راهروها و اتاق عمل را تا ظهر تمیز کردیم. وقتی رئیس بیمارستان آمد، گفت: به جز روزی که این بیمارستان افتتاح شده، هیچوقت به این تمیزی و پاکی نبوده است و خیلی از ما تشکر کرد. از آن به بعد وقتی ما بیماری را به آن بیمارستان میبردیم، تمام پرسنل از دکتر تا پرستار به استقبال ما میآمدند.
برای خلع سلاح به یک روستا رفته بودیم، متوجه شدیم مدرسهی روستا سرویس بهداشتی ندارد. فردا صبح آجر و شن و سیمان تهیه کردیم و راه افتادیم طرف روستا. بین بچهها دو، سه نفر بنا داشتیم، بقیه هم کارگری میکردند. برای ناهارمان هفت، هشتتا نان برمیداشتیم و بچهها بهصورت جهادی کار میکردند؛ یعنی هر کدام، اندازه دو نفر کار میکردند و تا شب یک سرویس بهداشتی برای بچههای مدرسه ساختیم؛ هم بچهها، هم معلم و هم ساکنان روستا خیلی خوشحال شدند.
در روستای دیگری بچهای بیمار بود. خانوادهاش وضعیت مالی خوبی نداشتند که او را پیش دکتر ببرند. به آنها قول دادم، فردا صبح برگردم و او را به دکتر ببرم. باور این موضوع که من برای یک پسربچه بیمار دوباره به آن روستا برگردم مشکل بود، چون از نظر نظامی هم کاری اشتباه بود. فردا صبح با آقای شیخی و یک راننده به روستا برگشتیم. منزل آن پسر بچه داخل یک کوچه بنبست بود؛ وقتی وارد کوچه شدیم، دیدیم بیست، سی نفر از اهالی داخل کوچه ایستادهاند. آقای شیخی گفت: نکند کمین باشد. گفتم: اگر هم کمین باشد دیگر راه برگشتی نیست. در بین جمعیت مرد قدبلندی را دیدم که دیروز این بچه را به ما معرفی کرده بود. سراغش رفتم و گفتم: من به قولم عمل کردم، آمدهام آن پسربچه را ببرم. شروع کرد به گریه کردن و گفت: دیگر فایدهای ندارد، بچه از دنیا رفت. اینهایی هم که اینجا جمع شدهاند، برای تشییع جنازه و خاکسپاری آمدهاند. خیلی ناراحت شدیم. پدر بچه با اینکه عزادار بود به استقبالمان آمد، صورتمان را بوسید و گفت: شماها خیلی مرد هستید.
قرار بود برای روستایی که تنها منبع آبشان چشمهای کم آب بود، حوضچهای بسازیم تا همان آب اندک چشمه در آن ذخیره شود و اهالی برای برداشتن آب با مشکل کمتری روبهرو شوند. برای این کار مصالحی که مورد نیاز بود با تعدادی از نیروها برداشتیم و راهی شدیم تا جایی که میشد با ماشین رفتیم. نیروهای بومی سپاه تکاب ما را تا روستایی قبل از روستای موردنظر همراهی کردند و آنجا ما را به نیروهای انقلابی و پیشمرگان مسلمان روستا که داخل اتاقکی بیرون روستا مستقر بودند، سپرده و خودشان برگشتند. از نیروهایی که آنجا بودند سؤال کردیم چطور میشود، این مصالح را از راه کوهستانی و دشوار به روستای مورد نظرمان برسانیم؟ گفتند: تنها راه این است که شما با اسب به آن روستا بروید و از اهالی آنجا بخواهید که با چندتا الاغ به اینجا بیایند و مصالح را تا روستا حمل کنند. ما هم همین کار را کردیم، از داخل روستا دو تا اسب که گمان میکنم تنها مرکبهای روستا بود، آوردند؛ یکی را من سوار شدم و دیگری را آقای شیخی، راهنمای کُردمان هم مجبور بود راه را پیاده طی کند و ما شرمندهاش شده بودیم که او پیاده و ما سواره هستیم، اما چون بومی همان منطقه بود، حتی بسیار سریعتر و چالاکتر از اسبها حرکت میکرد. وقتی به آبادی رسیدیم کدخدای روستا را خبر کردند. وقتی فهمیدند ما برای ساختن حوضچهی آب آمدهایم خیلی خوشحال شدند و با هر آنچه در توانشان بود از ما پذیرایی کردند. چون عصر شده بود از آنها خواستیم فردا صبح، الاغها را برای آوردن مصالح راهی کنند. ما هم برگشتیم پیش نیروهایمان که در روستای قبلی و داخل آن اتاقک مستقر شده بودند. در مسیر برگشت از شدت خستگی و کوفتگی بدن به خاطر اسبسواری در آن مسیر ناهموار و کوهستانی به آقای شیخی گفتم: من که قید شام خوردن را زدهام، وقتی رسیدیم فقط نمازم را میخوانم و میخوابم. به روستا که رسیدیم اسبها را به برادر کُردمان تحویل دادیم، تشکر کردیم و بهطرف اتاقک رفتیم، اما یک نفر بیشتر آنجا نبود. سؤال کردیم بقیه نیروها کجا هستند؟ گفت: سید رسول گمشده. بچهها رفتند دنبالش بگردند؛ سید رسول کوچکترین نیروی ما بود که بعدها به شهادت رسید. خیلی بچهی خوبی بود. همینکه گفت سید رسول گمشده انگار یک سنگ از توی آسمان خورد به سر من! خیلی برایم سخت و سنگین بود که نیروی کم سن و سالی مثل سید رسول با اسلحه در این منطقه که ما هیچ آشنایی با آن نداشتیم، گم شده باشد. سریع رفتیم، نیروها را پیدا کردیم و از آنها پرسیدیم: چه اتفاقی برای سید رسول افتاده است، مگر شما با هم نبودید؟ گفتند: یکی از این برادران کُرد گفت: حالا که بیکارید، سری به مزرعه من بزنید تا با خربزه و خیارهایی که کاشتهام، از شما پذیرایی کنم. مزرعهاش در دامنه همین تپه بود، چون تا آنجا راهی نبود، قبول کردیم همراهش برویم. به مزرعه که رسیدیم، شروع به میوه خوردن کردیم، اما سید رسول اسلحهاش را دستفنگ گرفت و شروع به ورزش کردن، کرد. مدتی که گذشت متوجه شدیم از سید رسول خبر نیست. با خودمان فکر کردیم به اتاقک نگهبانی برگشته است، اما آنجا هم نبود. دوباره برگشتیم به همانجایی که او را گُم کرده بودیم.
دوباره همه را بسیج کردم و به شیوه دشت بانی جستجو را شروع کردیم، ولی خبری از رسول نبود. بچهها را جمع کردم و گفتم: اینطوری فایدهای ندارد. برمیگردیم نمازهایمان را میخوانیم و بعد تصمیم میگیریم که چهکار کنیم. بعد از نماز به بچهها گفتم: احتمال هر چیزی را باید بدهیم؛ اینکه شاید رسول گرفتار ضدانقلاب شده یا اینکه هر اتفاق دیگری برایش افتاده باشد. پس باید دوباره به جستجویمان ادامه بدهیم. به یکی از کُردهایی که آنجا بود، گفتم: منطقه را برای ما تشریح کن و بگو با در نظر گرفتن مقدار راهی که یک نفر پیاده تا آن ساعت توانسته باشد طی کند چند آبادی را در بر میگیرد. دایرهای کشید؛ ابتدا جایِ خودمان را داخل آن دایره مشخص کرد و بعد روستاهای دیگری که داخل دایره قرار میگرفتند. نیروها را به دو دسته تقسیم کردم؛ آقای شیخی را با تعدادی از نیروهای خودمان و یکی از نیروهای کُرد به عنوان بلدچی به یک طرف فرستادم و خودم هم با تعداد دیگری از نیروها و یک راهنمای کُرد در جهت دیگر حرکت کردم. تا نیمههای شب دو آبادی را گشتیم، ولی از رسول خبری نبود. هم خودم و هم نیروها دیگر نایی برای راه رفتن نداشتیم. آنقدر خسته شده بودیم که اگر ضدانقلاب به ما حمله میکرد، به راحتی میتوانست ما را قلعوقمع کند. برای همین علیرغم آموزشهای نظامی که دیده بودم، دعوت کدخدای روستایی که وارد آن شده بودیم را پذیرفته و در منزلش مشغول استراحت شدیم؛ اما نه اینکه راحت دراز بکشیم و به خواب عمیقی فرو برویم، همه همانطور نشسته و اسلحههایمان را آماده روی پاهایمان گذاشته بودیم تا اگر خدایی نکرده اتفاقی افتاد، بتوانیم شلیک کنیم. به بچهها گفتم من خیلی خستهام شما حواستان باشد تا من ده دقیقه، یک ربع بخوابم. همینکه چشمهایم را روی هم گذاشتم خوابم برد، دقیقاً شانزده دقیقه بعد بیدار شدم. چشمهایم را که باز کردم دیدم اتاق پر از اهالی روستاست که همه جمع شده بودند به ما کمک کنند. از آنها تشکر کردم و گفتم من فقط میتوانم یکی از شما را با خودم ببرم. ساعت دو نیمهشب بود که از روستا بیرون آمدیم و سراغ روستای سوم رفتیم. در فاصله بین دو روستا ما با کوچکترین صدایی که به گوشمان میخورد متوقف میشدیم و اطراف را بررسی میکردیم تا شاید از رسول ردی پیدا کنیم. شاید در این فاصله بیست تا سی بار این مکث و توقف را داشتیم. به روستای سوم که رسیدیم وقتی راهنمای کُرد از اهالی پرسید یک مجاهد را اینجا ندید و او در کمال ناباوری ما گفت: بله دیدم. همه شوکه شده بودیم. باورمان نمیشد که رسول را پیدا کرده باشیم. اصلاً مگر ممکن بود او تا اینجا آمده باشد؛ اما مشخصاتی که آن فرد میداد، همان خصوصیات سید رسول بود. گفتم: خوب برو بیارش. رفت و وقتی برگشت دیدیم بله سید رسول به همان شکل دستفنگ داره پشت سرش میآید تا چشمم به او افتاد، گفتم: سید کجایی؟ گفت: همینطور که میدویدم و ورزش میکردم، از این تپه به آن تپه رفتم. حواسم به گذر زمان نبود. هوا تاریک شد و در آن ظلماتی که همهجا را فراگرفته بود، راه برگشت را گم کردم. ترسیده بودم و نمیدانستم باید چهکار کنم تا اینکه متوجه نور چراغقوه شدم. نور را به خیال اینکه بچههای خودمان هستند، دنبال کردم، اما وقتی به آن رسیدم، یکی از اهالی بود که دنبال گاوش میگشت. آدم خیلی خوبی بود. وقتی فهمید گمشدهام من را به خانهاش برد و گفت: شب را اینجا بمان تا صبح تو را به دوستانت برسانم.
برچسب ها :
ناموجود- نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
- نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
- نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.






ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0