تاریخ انتشار : یکشنبه 17 خرداد 1405 - 7:22 - یکشنبه 7 ژوئن 2026 - 7:22
5 بازدید
کد خبر : 28604

آزادسازی شهر سنندج خاطرات (حبیب‌الله جمشیدیان)

آزادسازی شهر سنندج خاطرات (حبیب‌الله جمشیدیان)
آزادسازی شهر سنندج خاطرات (حبیب‌الله جمشیدیان)

غروب روز سوم حضورمان در فرودگاه بود که اکبر کامرانی بچه‌ها را جمع کرد و گفت: به نظرم ما باید اینجا از گرسنگی بمیریم، حالا می‌خواهید با خفت بمیرید یا با عزت؟ گفتیم: معلوم است می‌خواهیم با عزت بمیریم. گفت: امشب باید از اینجا بیرون برویم. آفتاب غروب کرد، صدای اذان که بلند شد وضو گرفتیم، نماز خواندیم و راه افتادیم. از در فرودگاه بیرون آمدیم و آرام‌آرام از دو سمت جاده شروع به حرکت کردیم. کل شب را حرکت کردیم، هوا که رو به روشنایی رفت، سنگر گرفتیم. اینجا بود که شهید حسنعلی یوسفان جلوی یکی از کردها به نام کاک رحمان را گرفت و گفت: ما گرسنه‌ایم. آن بنده خدا هم رفت و یک بغل نان آورد. نفری یک لقمه نان گیرمان آمد. سیر نشدیم؛ اما برای ته‌بندی بد نبود. همین‌طور که با سرنیزه زمین را برای سنگر می‌کندیم اگر به ریشه‌های خوراکی گیاهان هم برخورد می‌کردیم، می‌خوردیم. روز را در سنگرهایمان ماندیم تا شب شد، با تاریکی هوا دوباره راه افتادیم.
اولین جایی که پاکسازی کردیم ساختمان پیشاهنگی سنندج بود. ضدانقلاب از آنجا عقب‌نشینی کرد و ما وارد ساختمان شدیم. صبح روز بعد از پیشاهنگی بیرون زدیم و به حرکتمان ادامه دادیم. قبل از غروب آفتاب به تپه‌ای رسیدیم که روی آن ساختمانی بود؛ روی تابلوی ورودی ساختمان نوشته بود، کافه‌تریا دیدگاه. آنجا یک سالن بزرگ بود. یک استخر خیلی بزرگ هم وسط حیاطش بود که خودش سنگر محسوب می‌شد. سریع کنار جدول‌های دور باغچه‌های اطراف سنگر کندیم و مستقر شدیم. روبه‌روی ما یک تپه وجود داشت که می‌گفتند ساختمان رادیوتلویزیون پشت آنجاست. یک پل هوایی تپه دیدگاه را به آنجا وصل می‌کرد، ما باید حواسمان به این پل هوایی باشد. پایین تپه دره بود که رودخانه‌ای هم از آن عبور می‌کرد. دره و رودخانه تا بیمارستان توحید ادامه داشت. کف دره ساختمان دانشسرای دخترانه[ساختمان قرمز] بود، شب‌ها از آنجا به طرف ما تیراندازی می‌شد. بعدازآن رودخانه بود. یک‌طرفمان هم جاده سنندج – کامیاران و ساختمان رادیوتلویزیون بود. پشت سرمان هم ساختمان‌های سازمانی بلند هفت، هشت طبقه‌ای بود که در اختیار ضدانقلاب بود و ازآنجا هم به‌طرف ما تیراندازی می‌شد. صبح زود بچه‌ها از روی پل به‌طرف رادیوتلویزیون رفتند و آنجا را هم آزاد کردند. ساختمان رادیوتلویزیون سنندج زمین چمن مانندی داشت که نیروهای ضدانقلاب پشت آن مخفی می‌شدند و به سمت ما آر.پی.جی و نارنجک تفنگی شلیک می‌کردند که بلافاصله تیراندازی از آن نقطه هم متوقف شد.
یک نفر هر روز ساعت 8 یا 9 صبح از دانشسرا بیرون می‌آمد، یک روز جلوی او را گرفتیم و گفتیم ما نان احتیاج داریم، پنج، شش روزی برایمان نان آورد؛ روزها او برای ما از دانشسرا نان می‌آورد، اما شب‌ها هم از همان‌جا ما را زیر آتش می‌گرفتند. به اکبر کامرانی گفتم، نکند این مردی که برای ما نان می‌آورد، روزها محل ما را شناسایی می‌کند، برای ضدانقلاب خبر می‌برد و آنها شب‌ها ما را زیر آتش می‌گیرند. یک روز صبح همین‌که پایش را از در دانشسرا بیرون گذاشت، بچه‌ها به طرفش تیراندازی کردند و دیگر از او خبری نشد، برای همین دو روزی می‌شد که نان نداشتیم. صبح روز سوم بعدازاین که نماز را خواندیم حسن یوسفان گفت: من می‌خواهم سری به ساختمان دانشسرا بزنم. احمد عبدالعظیمی و رضاقلی وصیله‌ها در سنگر کناری ما بودند. سراغشان رفتم و گفتم: حواستان را جمع کنید ما می‌خواهیم برویم پایین. شروع به درخواست و التماس کردند که تو را به خدا این کار را نکنید. گفتم: شما فقط حواستان را جمع کنید، اگر به‌طرف ما تیراندازی شد، پوشش بدهید تا ما بتوانیم بیاییم بالا. من، احمد محرابی و حسن یوسفان به‌طرف پایین سرازیر شدیم. تپه از جایی که گل‌کاری‌ها تمام می‌شد، با درختچه‌های مُو[انگور] پوشیده شده بود. پشت درختچه‌های مو پنهان می‌شدیم و پایین می‌رفتیم؛ پوشش خوبی برایمان بود. سریع خودمان را به پایین تپه و ساختمان دانشسرا رساندیم. با احتیاط اطراف را بررسی کردیم. از پنجره‌های ساختمان هم نگاهی به داخل انداختیم، خبری از ضدانقلاب نبود. دری که به نظر می‌آمد، در فروشگاه دانشسرا باشد، قفل بود. حسن با شلیک چند تیر قفل در را شکست و وارد فروشگاه شدیم. فروشگاه پر از جنس بود و بچه‌های ما بالای تپه گرسنگی می‌کشیدند. چندتا گونی پیدا کردیم و تا جایی که می‌شد پر کردیم. از داخل یخچال‌های آشپزخانه‌ای که انتهای فروشگاه بود، گوشت قلیه شده پیدا کردیم. همه آنچه را که توانسته بودیم جمع کنیم به دوش کشیدیم و با سرعت تمام تپه را بالا رفتیم، خودمان هم باورمان نمی‌شد این شیب تند را با این سرعت بالا آمده باشیم. چند باری این مسیر را رفتیم و آمدیم و تا جایی که می‌شد وسایل و مواد غذایی مورد نیازمان را به بالای تپه بردیم. کارمان که تمام شد دم سنگرها رفتیم و از بچه‌ها خواستیم برای خوردن غذا و چایی بیایند، باورشان نمی‌شد، فکر می‌کردند دستشان انداخته‌ایم، وقتی با چشم‌های خودشان می‌دیدند، با چشمانی که از تعجب گشاد شده بود، شگفت‌زده می‌گفتند، چطور این کار را کردید. همه مشغول خوردن شدند. آقای کامرانی آمد و گفت: شما چطور این کار را کردید، نگفتید ممکن است این گوشت‌ها مسموم باشد؛ ولی بچه‌ها که این چند وقت حسابی گرسنگی کشیده بودند، گوششان به این حرف‌ها بدهکار نبود تا تَه گوشت‌ها را خوردند و خدا را شکر به کسی هم آسیبی نرسید.

ارائه اطلاعات در مورد شهدا

برچسب ها :

ناموجود
ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0
  • نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.