آزادسازی شهر سنندج خاطرات (اصغر سمیع عادل)

در فرودگاه محاصره شده بودیم و هیچ کمکی به ما نمیرسید. هرکسی از اصفهان چیزی برای خوردن، مثل نانِ خشک و … دنبالش آورده بود، خورد. ولی چهار، پنج روز آخر گرسنگی امانمان را بریده بود. چیزی برای خوردن نبود. دو، سه روزی از گیاهان خوراکی که اطراف فرودگاه روئیده بود یا از باقیماندههای نانهای خشکی که در اطراف ریخته بود، میخوردیم. ما گرسنه بودیم، در حالی که برای ارتشیها روزی یکبار با هلیکوپتر از پادگان سنندج تدارکات میآوردند؛ نشستن هلیکوپتر راحت نبود، آنقدر بالا میرفت که اندازه یک نقطه میشد، بعد بالای باند میرفت و دوباره سمت ساختمان میچرخید تا بتواند یک دیگ برنج و خورشتِ سهمیه نیروهای ارتشی مستقر در فرودگاه را به آنها برساند. در جریان آزادسازی شهر اکثر نیروها فرودگاه را ترک کردند، اما من و تعداد دیگری از نیروها همچنان در فرودگاه مستقر بودیم. آقارحیم میآمد 20-10 نفر از بچهها را میبرد. 50 تا 100 متر پیش میرفت. آنها را جایی مستقر میکرد تا بتواند به سمت شهر پیشروی کند. یک هفتهای از شروع عملیات میگذشت که هواپیمایی داخل فرودگاه فرود آمد. فردی به نام ابوشریف با ریشی بلند از هواپیما پایین آمد. دو ماشین سیمرغ و یک مقدار کنسرو قورمهسبزی آوردند، سریع خالی کردند و رفتند. در کنسروها را که باز میکردیم، حجم زیادی از آن را دو تا لیمو عمانی بزرگ گرفته بود که قابل خوردن نبود. نه نان داشتیم تا با آن، این بهاصطلاح خورشتها را بخوریم، نه برنج.
تا اینکه یک روز بعدازظهر، یک هواپیمای سی 130 به فرودگاه آمد، گردوخاکی از نزدیک شدن هواپیما به زمین بلند شد، ولی نتوانست فرود بیاید. چیزهایی پایین ریخت و رفت. با بچهها سراغ آن چیزهایی که هواپیما پایین ریخت رفتیم؛ گونیهای آرد سه نخی بود که حدود 80-70 کیلو وزن داشت. یکشب با سه نفر دیگر یکی از گونیهای آرد را آوردیم. کار سختی بود؛ چون کومله و دمکرات روی کوههایِ اطراف فرودگاه مستقر بودند و ما نباید میگذاشتیم آنها ما را ببیند؛ دو نفر از جلو و دو نفر هم از عقب همانطور که با زانو روی زمین نشسته بودیم، گونیِ آرد را روی زمین کشیدیم و به هر ترتیبی که بود تا کنار سنگرمان آوردیم. چیزی برای خمیر کردن آرد نداشتیم. چَرمِ داخل کلاهم را کَندَم. داخلش آب ریختم و خمیر درست کردم. دو تا پتو از دو طرف سنگر آویزان کردیم. با جعبههای خالی مهمات آتش درست کردیم. ورقههای فلزی داخلش را هم روی آتش گذاشتیم تا خمیرها را بپزیم؛ اما ورقهها آب شد. فهمیدیم جنس آنها از قلع بوده است. بچهها خیلی ناامید و ناراحت شدند. چهره در هم و مغبون بچههای فکری را به سرم زد. کلاهم را که داخلش خمیر درست کرده بودم داخل آتش گذاشتم و خمیر را مثل کیک پختم. بعد خمیر نیمپز شده را با قاشق درآوردیم و خوردیم.
صبح روز بعد یک دبه خالی 17 کیلویی روغن نباتی پیدا کردم. با سرنیزه گوشههایش را بریدم و صاف کردم. کمی زنگزده بود، برای همین مقداری شن رویش ریختم و با کفِ پوتینهایم حسابی روی آن کشیدم. بعد تمیزش کردم و این بار از آن برای پختن نان استفاده کردم. تکههای خمیر را مثل کباب شامی، روی حلبی که زیرش آتش روشن کرده بودیم، میگذاشتم تا پخته شود. ده، بیستنفری داخل فرودگاه بودند، چهل، پنجاه نفری هم شیفت بودند، همگی نان خوردند. بعدازظهر بود که آقارحیم برای بردن نیروهایِ تازهنفس به فرودگاه آمد. یکی از نانهایی که پخته بودم را به او دادم. نان را خورد و گفت: آقای سمیععادل از امروز شما مسئول خدمات باشید. وقتی مسئولیت تدارکات بچههای فرودگاه به عهده من گذاشته شد، دستبهکار شدم و انبار فرودگاه را پیدا کردم؛ یک سوله بود، درش را باز کردم و همانجا مستقر شدم. آقا میثم، برادر آقارحیم هم پیش من بود. خیلی وسیله آنجا بود؛ انواع لگنهای پلاستیکی بزرگ، چایی، قند و … مهمتر از همه ورقههای فلزی بزرگ باابعاد یک متر در دو متر که خیلی هم تمیز بودند، آنجا پیدا کردیم. داخل لگنها خمیر درست کردیم و از آن ورقهها هم برای پختن خمیر روی آتش استفاده کردیم. شهید [حسین] قجهای که از بچههای زرینشهر بود آمد و گفت من بلدم نان بپزم. از آن به بعد روزی 150 تا 200 نان میپختیم و به بچهها میدادیم.
برداشت از کتاب پاسداران تنگه احد
برچسب ها :
ناموجود- نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
- نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
- نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.






ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0