تاریخ انتشار : یکشنبه 17 خرداد 1405 - 7:34 - یکشنبه 7 ژوئن 2026 - 7:34
7 بازدید
کد خبر : 28610

آزادسازی شهر سنندج خاطرات (اسماعیل رضایی)

آزادسازی شهر سنندج خاطرات (اسماعیل رضایی)
آزادسازی شهر سنندج خاطرات (اسماعیل رضایی)


باشگاه افسران 4000 متر وسعت داشت و دورتادورش را دیواری یک متری احاطه کرده بود. ساختمان باشگاه نسبت به ساختمان‌های اطراف شهر خیلی بالاتر بود و منطقه سوق‌الجیشی به حساب می‌آمد، ضدانقلاب هم تمام توانش را گذاشته بود تا آنجا را اشغال کند. آنها از پنجره ساختمان‌ها، شکاف دیوارها و داخل باغ به طرف باشگاه شلیک می‌کردند. کل ساختمان به صورت سنگر در آمده بود. دیوارها را سوراخ کرده بودند و ما از داخل آن شکاف‌ها تیراندازی می‌کردیم. با صندوق‌های مهمات راه پله درست کرده بودند که بتوانیم نقل و انتقال کنیم. یک جا بود نماز می‌خواندیم، یک‌جا هم زخمی‌ها بستری بودند؛ ولی ما آسایشگاهی نداشتیم؛ اکثر وقت‌مان را داخل سنگرها بودیم. شب و روز سعی می‌کردیم اطراف ساختمان را تحت پوشش داشته باشیم. وسط حیاط یک ساختمان بزرگ بود. کنار ساختمان هم یک استخر بود تا وقتی که آنجا بودیم به صورت معجزه‌آسایی از لوله‌ای شکسته آب می‌آمد و داخل استخر می‌ریخت. ما از همین آب برای خوردن استفاده می‌کردیم؛ ولی غذای درست‌وحسابی نداشتیم؛ برگ‌های درخت‌های زردآلو که داخل محوطه باشگاه بود را می‌چیدیم، کنسرو لوبیا را روی برگ‌ها می‌گذاشتیم و می‌خوردیم.
زخمی‌ها شرایط بدی داشتند. راه کمک و نجاتی هم نبود؛ مثلاً یک نفر پایش تیرخورده بود، از بس مانده بود عفونت کرده و سیاه شده بود. وقتی وضو می‌گرفتیم و بر می‌گشتیم، زخمی‌ها دست‌های خیس ما را می‌گرفتند و به پیشانی‌های تب‌دارشان می‌گذاشتند تا قدری از حرارت بدنشان کم شود. اکثراً تب بالایی داشتند و وقتی ما دست‌های خیسمان را به سر و صورتشان می‌کشیدیم قدری حالت تسکین به آن‌ها دست می‌داد. زخمی‌ها را داخل یک سالن روی تخت خوابانده بودند؛ اما امکاناتی برای رسیدگی به آن‌ها و کم کردن از آلام و دردهایشان نبود تا این‌که از پیشمرگ‌هایی که با ما همکاری می‌کردند، خواستیم مقداری دارو و وسیله پزشکی برایمان تهیه کنند. آن‌ها هم رفتند و شبانه از داروخانه‌هایی که در سطح شهر بود، مقداری دارو آوردند؛ چیز زیادی نبود، اما همان هم در آن وضعیت برای ما غنیمت بود.
برای تهیه غذا هم یک روز تانک را جلوی در گذاشتیم و تعدادی از بچه‌ها مثل [شهید]یوسف قاسمی و … در پناه آن به ساختمان لجستیکی که کنار باشگاه بود و مواد خوراکی داخل آن پیدا می‌شد، رفتند؛ مقداری حبوبات و سبزی خشک پیدا کردند و آوردند. شهید قاسمی داخل دیگ ریخت، پخت و به بچه‌ها داد. باشگاه افسران به طور کلی دست ما بود؛ ولی ساختمان لجستیک تأمین نداشت؛ اصلاً نمی شد حفاظتش کرد؛ چون داخل یک باغ بود. فاصله آن تا باشگاه افسران فقط یک خیابان 6 متری بود و چون ما در لحظه این کار را کردیم، دشمن هیچ حرکتی انجام نداد.
ضدانقلاب مرتب به‌طرف باشگاه تیراندازی می‌کرد؛ اما ما میدان دید و تیر مناسبی برای پاسخگویی نداشتیم. از من خواسته شد تیربارم را روی پشت‌بام ساختمان باشگاه که پشتش باغ وسیعی بود، مستقر کنم. ضدانقلاب داخل این باغ بود و من برای کنترل تحرکات آن‌ها باید این کار را می‌کردم. کمی که بررسی کردم، فهمیدم آنجا جای مناسبی برای استقرار تیربار نیست، محل استقرار را تغییر دادم و تیربار را در ضلع غربی باشگاه مستقر کردم. از آنجا نفرات ضدانقلاب را به راحتی می‌دیدم؛ اما چون زاویه مناسبی نداشتم، شلیک‌هایم به هدف نمی‌خورد. تازه آن‌ها یک کلاه می‌گذاشتند سر لوله اسلحه و این‌طرف و آن‌طرف تاب می‌دادند تا من شلیک کنم و مهماتم تمام شود. یک روز هم تا پای دیوار باشگاه پیش آمدند و از آنجا یک نارنجک تفنگی داخل باشگاه شلیک کردند و یکی از نیروهای سرباز ما را که اهل تبریز بود و رسول ناظمی نام داشت، به شهادت رساندند

ارائه اطلاعات در مورد شهدا

برچسب ها :

ناموجود
ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0
  • نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.