تاریخ انتشار : شنبه 16 خرداد 1405 - 15:04 - شنبه 6 ژوئن 2026 - 15:04
8 بازدید
کد خبر : 28560

آزادسازی شهر سنندج خاطرات (احمد اسلیمی)

آزادسازی شهر سنندج خاطرات (احمد اسلیمی)
آزادسازی شهر سنندج خاطرات (احمد اسلیمی)

من اوایل اسفندماه 58 که به تهران برگشتم. فرمانده پادگان ولی‌عصر، عبدالرضا جهرمی با دیدن من گفت: به ستاد مرکز بروید، آقای کلاهدوز با شما کار دارد. به آنجا رفتم؛ شهید یوسف کلاهدوز حکمی دستم داد و گفت: شما مسئول گردان2 هستید. محسن چریک هم آنجا بود، گفتم: ولی من جزء نیروهای گروه اصغر وصالی هستم. گفت: از این به بعد باید مسئولیت گردان2 را به عهده بگیرید. گردان2، گردان خوبی بود و مأموریت‌های زیادی انجام داده بود. سه گروهان داشت؛ یکی از گروهان‌هایش به فرماندهی فیروز بهرامی و معاونت کوچک محسنی مسئولیت حفاظت از مجلس را به عهده داشت. فرماندهی دو گروهان دیگرش را که گروهان یک و سه بود را به ترتیب شهید علی موحددانش و آقای کمالی به عهده داشتند. به‌این‌ترتیب فرماندهی گردان2 به عهده من گذاشته شد. تعدادی از بچه‌های اصفهان هم که از ابتدای کار با هم بودیم؛ مثل حسن چگونیان، محمد بهرام، حسن یراقی، جلیل کرد طلایی و … در این گردان بودند.

گردان2 باید بنا به درخواست شهید محمد بروجردی که حالا مسئولیت ستاد غرب را به عهده داشت، به سنندج اعزام می‌شد؛ اوضاع سنندج نابسامان، به هم ریخته و در حال انفجار بود و حملات ضدانقلاب پادگان لشگر28 کردستان را تهدید می‌کرد و گردان ما که 180 نفر می‌شد، اواخر فروردین‌ماه 1359 طی دو مرحله با دو فروند سی-130 عازم فرودگاه سنندج شد؛ یک گروه از نیروها که خودم هم همراه آن‌ها بودم، مستقیم با هواپیما از تهران به سنندج رفتیم؛ اما گروه دیگر با اتوبوس و از راه زمینی به کرمانشاه و از آنجا با هواپیما به سنندج آمدند. ضدانقلاب از روی ارتفاعات مسلط به فرودگاه، آنجا را زیر آتش گرفته بود و خلبان‌ها قادر به توقف کامل هواپیما روی باند و تخلیه نیروها نبودند؛ از همان ابتدای باند، در عقب هواپیما باز شد و نیروها تا رسیدن هواپیما به انتهای باند، پایین پریدند. آن‌قدر با عجله و شتاب‌زده اعزام شده بودیم که هیچ فکری برای تدارکات و تجهیزات ما نشده بود. وقتی می‌خواستیم راه بیفتیم به شهید کلاهدوز گفتم: شما خودت ارتشی بوده‌ای، این نیروها را می‌فرستید آنجا، فکری برای تجهیزات و آذوقه آن‌ها کرده‌اید؟ گفت: هماهنگ شده و ارتش مایحتاج شما را تأمین می‌کند.

آفتاب‌غروب بود که به فرودگاه سنندج رسیدیم. به‌محض ورود نگهبان‌های اطراف فرودگاه که ارتشی بودند از بس هر شب پست داده و نخوابیده بودند، پست‌هایشان را رها کرده و به آسایشگاهشان رفتند. من هم سریع نیروهایم را برای شناسایی فرستادم وپست‌های نگهبانی را برقرار کردم؛چون تعدادمان زیاد بودواز منطقه هم شناخت چندانی نداشتم،پست‌ها را نزدیک به هم قرار دادم.از یکی از سربازها سؤال کردم،مسئول شما کیست؟گفت: سروان متولی.گفتم:محل استقرارش کجاست؟من را به آنجا راهنمایی کرد.جلوی تمام پنجره‌ها را با گونی‌های پُر شده از خاک پوشانده است.پشت در ایستادم، ضبط روشن بود و موسیقی هم در حال پخش. در زدم، سربازش جلوی در آمد. گفتم: من مسئول نیروهایی هستم که از تهران اعزام شده‌اند و می‌خواهم ایشان را ببینم. صدایش را می‌شنیدم که به فرمانده‌اش گفت: یک پاسدار گردن کلفت با شما کار دارد. گفت: بفرمایید داخل. ده، پانزده ثانیه‌ای مکث کردم و بعد گفتم: من احمد اسلیمی هستم، مسئول گردان2 سپاه تهران، مأموریتمان هم حفظ فرودگاه است. انشاءالله در یک فرصت مناسب که مزاحم استراحت شما نباشم، خدمت‌تان می‌رسم و رفتم بیرون. بلافاصله ضبط را خاموش کرد و صدا زد: برادر، برادر اسمتان را فراموش کردم، برگردید. من هم برگشتم و روبه‌رویش نشستم. این بار ما را حسابی تحویل گرفت؛ اما این را هم گفت که شرمنده است و آذوقه‌ای برای نیروهای ما ندارد. این را هم گفت که 60 پرس غذایی که پادگان برای نیروهای ما می‌دهد را چطور بین دویست و چهل نفر تقسیم کنم.

گفتم: جناب سروان ما برای 24 ساعت جیره جنگی همراه داریم، با همان سر می‌کنیم؛ ولی لطف کن با پادگان تماس بگیر تا فکری به حال ما بکنند. وقتی با پادگان تماس گرفت، آقای بروجردی گفت: من خودم پی‌گیر این موضوع هستم. گوشی را از متولی گرفتم و گفتم: محمد! بچه‌های من اینجا گرسنگی نکشند؟ بالأخره جنگیدن و از ارتفاع بالا رفتن قدرت بدنی بالایی می‌خواهد. گفت: خیالتان راحت. دو، سه روزی گذشت؛ اما خبری از غذا نشد. ما هر چه همراهمان داشتیم خوردیم. سروان متولی هم از داخل انبار و سردخانه‌اش تعدادی کنسرو لوبیا و مقداری نان خشک به ما داد که غذای یک وعده بچه‌ها را تأمین کرد. گرسنگی به بچه‌ها فشار آورده بود و برای سیر کردن خودشان سراغ گیاهان خوراکی مثل شبدر، تره و ریحان وحشی که در حاشیه رودخانه کنار فرودگاه روییده بود، رفتند. گیاهان را می‌چیدند، داخل قابلمه می‌ریختند، کنسرو لوبیاها را هم اضافه می‌کردند و می‌خوردند. عده‌ای هم برگ‌های درختچه‌های انگور را می‌خوردند. یک‌بار در درگیری تیری به شکم یکی از بچه‌ها خورد و به تهران اعزام شد، دکتر بعد از جراحی از او سؤال کرده بود؛ چرا علف خورده بودی؟ او هم گفته بود بچه‌های ما آنجا چیزی برای خوردن ندارند، برای همین علف می‌خورند. خبر به آقای خامنه‌ای رسیده بود. ایشان هم به ستاد ارتش رفته و گفته بود، ارتشی و سپاهی دو لشکر الهی؛ اما یکی سیر و دیگری گرسنه! چرا باید این‌طور باشد؟ هواپیمای بعدی که آمد به دستور حضرت آقا برای ما آذوقه آورد.

روز نهم و یا دهم بود که یک هواپیمای سی130 آمد، نیروها را پیاده کرد و رفت. در بین آن‌ها آقارحیم، حاج حسین خرازی و احمد کاظمی را شناختم. آن روز من زیر سوله ایستاده بودم که دیدم یک هواپیما آمد و دور زد. سریع به علی موحددانش گفتم: به ستوان متولی بگوئید یکی، دو تا خمپاره روی ارتفاعات شلیک کند تا هواپیما بتواند بنشیند. ستوان متولی هم شروع به اجرای آتش روی آبیدر و ارتفاعات اطراف فرودگاه کرد. دقیقاً به خاطر دارم به محض این‌که هواپیما نشست، دومین نیرویی که بیرون پرید، آقا رحیم بود. بچه‌های تهران آقا رحیم را نمی‌شناختند، ولی من و او همدیگر را خوب می‌شناختیم، برای همین سریع به طرفش دویدم. گفت: احمد تویی؟! گفتم: بله. دستش را گرفتم، از روی زمین بلندش کردم و گفتم: خیالتان راحت، بچه‌ها دارند با خمپاره می‌زنند. گفت: چند روزِ اینجا هستید؟ گفتم: هشت یا نه روز. گفت: در این مدت چه‌کار کرده‌اید؟ و من گزارش اقداماتی که تا آن لحظه انجام داده بودیم را به ایشان دادم. آقا رحیم مجهز آمده بود؛ بی‌سیم پی.آر.سی77 و کلی امکانات دیگر با خودش آورده بود. صبح روز بعد، یک نفر به نام [احمد] بانکی که مسئول مخابراتشان بود، سعی داشت، بی‌سیم را راه‌اندازی کند و برای این کار، دنبال باطری می‌گشت. من هم رفتم اتوبوس ولوویی که آنجا پارک بود، روشن کردم و آوردم تا از باطری‌اش برای راه‌اندازی بی‌سیم استفاده کنند

ارائه اطلاعات در مورد شهدا

برچسب ها :

ناموجود
ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0
  • نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.