کمین در کلکان خاطرات (غلامعباس کاظمیون)

پیامی از عملیات سپاه کردستان برایمان آمد،مبنی بر این که باقی مانده نیروهای ضدانقلاب بعد از آزادسازی سد و روستاهای اطراف آن قصد حرکت به طرف مرز را دارند،شایسته است با کمک نیروهایی که به سرپرستی برادر افیونی به دیواندره میآیند،بر سر راه آنها کمینی گذاشته شود.افیونی و حاج اکبر آقابابایی با نیروهایشان به دیواندره رسیدند.جلسهای با حضور آنها ترتیب دادیم برای بررسی خبرهایی که به دست آورده بودیم؛ ما دو مسیر داشتیم که باید یکی را برای اجرای کمین انتخاب میکردیم.حاج اکبر پرسید:با توجه به شناختی که از منطقه دارید،بیشتر احتمال میدهید از کدام مسیر عبور کنند؟ گفتم:ما در مسیر کوله،زاغه و هزارکانیان پایگاه داریم و آنها قطعاً خودشان را به خطر نمیاندازند و از این مسیر حرکت نخواهند کرد.به احتمال زیاد از مسیر کلکان که مقر دارند،عبور خواهند کرد؛ به این ترتیب که از روی جاده خاکی حرکت میکنند،وقتی به ابراهیم آباد میرسند،نیروهای حسن حمه خان چار و سعید افشار به طرف تبریزخاتون،برده رشه و قلعه گاه میروند،بقیه نیروهایشان هم به طرف بست و توکلان در مرز دوباره سازماندهی شوند و دوباره به منطقه برگردند.بهترین جایی هم که میشود به آنها کمین زد،قهوه خانه و قبرستان روستای کلکان است.دور تا دور قهوه خانه تا یکی،دو کیلومتر دشت است و میدان دید و تیر خوبی دارد.خود قهوه خانه هم حیاط بزرگی دارد که میشود ماشینها را آنجا گذاشت.
شما بروید آنجا،ما هم به قبرستان میرویم؛ نزدیک قبرستان یک رودخانه است و آنها مجبورند برای عبور از رودخانه از روی پل عبور کنند.به این ترتیب نیروهای شهید افیونی که یک گردان بودند،داخل قهوه خانه کمین میزدند و نیروهای ما که ده نفر میشدند،داخل قبرستان.انتخاب ده نفر از بین نیروهایی که ده،پانزده روز در شرایط سخت عملیات انجام داده وخسته ودرب وداغون بودند،کار سختی بود.انتخاب را باخودشان گذاشته وگفتم ده نفر داوطلب میخواهم،هشت نفر داوطلب شدند که با خودم 9 نفر میشدیم.یک نفر دیگر میخواستیم.رفتم سراغ محمدحسین پورقاسمی و گفتم پورقاسمی باید با ما بیایی.گفت:ملاکاظم به خدا خستهام.به شوخی گفتم:میخواهم ببرمت قبرستان،آنجا میتوانی بخوابی.خندید و قبول کرد که همراهمان بیاید.سوار خودروها شدیم و راه افتادیم،ما جلو و نیروهای گردان افیونی هم پشت سرمان حرکت میکردند.عصر بود که به قهوه خانه کَلَکان رسیدیم.نیروهای افیونی داخل قهوه خانه شدند.سیمرغها هم وارد حیاط شدند.بعد از استقرار آنها،خودمان به طرف زرینه اوباتو رفتیم.آنجا پایگاه داشتیم،ماشین را داخل مقر بردیم.شام مان را خوردیم و پیاده راه افتادیم.از زرینه اوباتو تا قبرستان کلکان 15 کیلومتر راه بود،ساعت11:30بود که به محل کمین رسیدیم.سه تیم شدیم؛ دو تیم سه نفره،یکی چهار نفره.دو تیم دیگر را در محلهای مناسبی که در نظر گرفته بودم،مستقر کردم.برای تیم سوم هم روبروی پل روی رودخانه جای مناسبی را پیدا کردم و به آنها گفتم اگر درگیر شدیم به احدی اجازه عبور از این پل را نمیدهید.

تیم ما سه نفره بود و قرار بر این شد که دو نفرمان بخوابیم و یک نفر نگهبانی بدهد.همین که آمدیم بخوابیم،پورقاسمی گفت:من میخواهم وضو بگیرم.گفتم:ما همین دو،سه ساعت پیش در پایگاه زرینه اوباتو نماز خواندیم.گفت:دوباره میخواهم نماز بخوانم.با بی سیم به دو تیم دیگر اطلاع دادم که پورقاسمی میخواهد بیاید پایین وضو بگیرد،حواستان باشد به اشتباه نزنیدش.رفت پایین وضو گرفت و برگشت،5 تا دو رکعت نماز خواند و حالا دیگر میخواستیم بخوابیم.قرار بر این شد که بی سیم چی بیدار بماند و من و پورقاسمی بخوابیم.من کیسه خوابم را بین دو سنگ قبر که تقریباً 40 سانتی از زمین بالاتر بود پهن کردم.پورقاسمی هم کیسه خوابش را کنار من پهن کرد و دراز کشید.آسمان آن شب مهتابی و بسیار زیبا بود.همین طور که به آسمان نگاه میکرد،گفت:می دانی ملاکاظم ما هم مسافریم و دیر یا زود باید برویم.بعد دستش را زیر سرش گذاشت،گفت:میخواهم وصیت کنم.خیلی خسته بودم با بی حوصلگی گفتم:بگو! گفت:اول از همه از پدر و مادرم برایم حلالیت بگیر.بعد از خانمم حلالیت بگیر،حقش را آن طور که باید ادا نکردم.3500 تومان به یک نفر بدهکارم.مبالغی را هم گفت که طلبکار بود.برای دادن بدهیاش خیلی تأکید داشت،اما برای گرفتن طلبش تمام حرفش این بود که با مردم مُدارا کنند.وصیتش که تمام شد،صورتش را رو به آسمان کرد و زیر لب چیزی گفت.نور مهتاب به صورتش زیبایی خاصی داده بود.من که خیلی خسته بودم دوباره سراغ بی سیم چی رفتم،تذکراتی به او دادم و برگشتم سر جایم.
پورقاسمی همچنان زیر لب زمزمه میکرد؛ اما من خوابیدم تا این که با صدای تیراندازی از خواب پریدم.یک نفر با کلاشینکف قابلمهای بالای سر ما بود و تیراندازی میکرد.پورقاسمی داخل کیسه خواب بود،بی سیم چی هم درگیر بود.زیپ کیسه خواب را با یک تکان باز کردم،دستم روی اسلحهام که آماده شلیک بود،گذاشتم و آن نفری که با کلاشینکف قابلمهای بالای سرمان بود را به رگبار بستم.نصف صورتش رفت،دو،سه قدم عقب رفت و از لبه پرتگاهی که کنارمان بود،پرت شد پایین.هنگام افتادن به نفری که داشت بالا میآمد برخورد کرد و او را هم سرنگون کرد.سریع خشاب اسلحهام را عوض کردم و آمدم به طرف پرتگاه،بی سیم چی هم آنجا بود.نگاهی انداختم،دیدم ای دل غافل نزدیک به سیصد تا چهارصد نفر پایین پرتگاهند.دیده ورهای شان خبر داده بودند که نیروهای ما در قهوه خانه هستند،آنها هم با 700 متر فاصله از قهوه خانه،از روی جاده آمده بودند سمت کلکان و حالا با ما برخورد کرده بودند.فکر میکردند تعداد نیروی ما زیاد است برای همین زمین گیر شده بودند.کمی که حواسم جمع شد رفتم سراغ بی سیم چی،اما آنجا نبود.دلم آشوب شد،با خودم گفتم بی سیم چی بیچاره را اسیر کردند و حالا به روش خودشان از او حرف میکشند و متوجه تعداد نیروی ما میشوند و دیگر کار از کار میگذرد.
نفرات آن دو گروه از پشت بی سیم صدا میزدند آنجا چه خبر است؟ صدا میآمد،ولی بی سیم نبود؛ نه از بی سیم خبری بود و نه از بی سیم چی.رفتم سراغ پورقاسمی هنوز داخل کیسه خواب بود.زیپ بیرونی کیسه خواب را کشیدم و گفتم پورقاسمی سریع بیا بیرون،سفت و سخت درگیر شدیم.دستم را گرفت و گفت:من من دارم میروم.گفتم:تیر خوردی؟ با صدایی آرام و گرفته گفت:فراوان! دستم را روی سینهاش گذاشتم،گرم شد.خشابهایش را از حمایل جدا کردم،اسلحهاش را هم برداشتم و آمدم کنار پرتگاه؛ یک گروه از نیروهای ضدانقلاب سمت راست،یک گروه سمت چپ جاده و یک گروه هم عقبتر بودند.پشت سنگ قبری پناه گرفتم،اسلحه خودم و پورقاسمی را مسلح کردم،خشابها را هم کنارم گذاشتم.همین طور که اطرافم را زیر نظر داشتم،متوجه شدم پشت یکی از قبرها چیزی تکان میخورد.با خودم گفتم اگر از نفرات ضدانقلاب بود تا حالا من را زده بود.آرام و با احتیاط به طرفش رفتم.نزدیکتر که شدم یک مشت خاک از روی زمین برداشتم و به طرفش پاشیدم،عکس العملی نشان نداد.همین طور که دستم روی ماشه بود،جلو رفتم؛ بی سیم چی بود.در تیراندازی ضدانقلاب تیر به بی سیمش خورده و موج او را گرفته بود؛ گوشی بی سیم در یک دست و خود بی سیم در دست دیگرش بود.اسلحهاش را هم روی زانویش گذاشته بود.بلندش کردم و با هم به کنار پرتگاه آمدیم.

سراغ پورقاسمی را گرفت.گفتم:فرستادمش جایی،میتوانی تیراندازی کنی؟ گفت:نه گفتم:خوب نارنجک پرت کن.هر چه نارنجک داشتیم به بی سیم چی دادم.در همین حین هفت تا هشت نفر ضدانقلاب به حالت سینه خیز آمدند،جنازه آن دو نفر را بردند.بعد دستور حرکت به طرف ما را دادند و گروههایی که سمت چپ و راست بودند به حالت سینه خیز و کاملاً چسبیده به زمین شروع به پیشروی به طرف ما کردند.بی سیم چی گفت:آقای کاظمیون آمدند.گفتم:نترس به این زودی بالا نمیآیند.دو تا نارنجک پرت کن پایین.همین کار را کرد،من هم همزمان یک رگبار گرفتم و تیراندازی شروع شد،آنها از پایین شلیک میکردند و ما از بالا.بعد از مدتی آنها عقب کشیدند.با بی سیم دستی به گروه دیگر هم خبر دادم که دشمن به سمتشان میرود.آنها هم درگیر شدند و اجازه ندادند ضدانقلاب به سمت قبرستان پیشروی کند.آنها هم از کنار تپه و رودخانه به طرف پل رفتند.به تیم کمین پل تماس گرفتم و گفتم تا میتوانید اجازه ندهید عبور کنند؛ البته انتظار بی جایی داشتم،چون تعداد نفرات دشمن خیلی زیاد بود و هرگز امکان نداشت سه نفر بتوانند جلوی آنها را بگیرند.آنها از پل گذشتند و منطقه را ترک کردند.
از پشت بی سیم از دو تیم دیگر خواستم که به ما ملحق شوند.حالا هیچ کس غیر از من نمیدانست برای پورقاسمی چه اتفاقی افتاده است.بی سیم چی دوباره پرسید پورقاسمی کجاست؟ رفتیم سراغ کیسه خواب تا او را دیدند،شروع کردند به سر و صدا،گفتم:ساکت باید بدون سر و صدا برگردیم عقب.دو نفر جلو و دو نفر انتهای کیسه خواب را گرفتند و به طرف یالی که به سمت قهوه خانه میرفت،حرکت کردیم.پورقاسمی هنوز زنده بود؛ اما دیگر حرف نمیزد.مقداری از راه را که پشت سر گذاشتیم،علائم حیاتیاش را چک کردم،شهید شده بود به بچهها گفتم باید پورقاسمی را همین جا رها کنیم و برویم،حرکتمان را کُند کرده،الآن است که دشمن برسد و ما مهماتی برای دفاع نداریم.علی رغم میل باطنیمان پیکر پورقاسمی را همان جا رها کردیم و سریع یال را پشت سر گذاشتیم.وقتی به انتهای یال رسیدیم،قبرستان را با خمپاره و آر.پی.جی زیر آتش گرفتند.چیزی نگذشت که متوجه شدند ما روی قبرستان نیستیم و شروع به تعقیبمان کردند.از جایی که پیکر پورقاسمی را گذاشته بودیم،صدای تیراندازی یک طرفه میآمد.
بین خودمان قرار گذاشتیم،سه نفر برای پوشش روی یال بمانند و بقیه که چهار نفر بودند به طرف دشت پیشروی کنند و در 500 متری یال زمین گیر شوند تا ما به آنها ملحق شویم.همین قرار را عملی کردیم،بچهها رفتند و ما روی یال ماندیم.وقتی بچههای به منطقه امن رسیدند و قرار بود ما یال را ترک کنیم،ضدانقلاب آن قدر نزدیک شده بود که صدایشان را به وضوح میشنیدیم.خودمان را به بچههای روی دشت رساندیم.حالا ضدانقلاب به انتهای ارتفاع رسیده بود و ما را که روی دشت بودیم،میدید.ما در سه کیلومتری قهوه خانه داخل شیار کوچکی بین نیروهای خودمان که با تیربارها به طرف دشمن تیراندازی میکردند و نیروهای ضدانقلاب مانده بودیم و این در حالی بود که نیروهای داخل قهوه خانه از وجود ما خبر نداشتند.گرگ و میش صبح بود که افیونی کالیبر پنجاهها را از قهوه خانه بیرون آورد و سرِ یال را زیر آتش گرفتند.با آتش کالیبرها دشمن عقب نشست.به بچهها گفتم شما داخل شیار بمانید و خودم با یک نفر دیگر به طرف قهوه خانه حرکت کردم.نزدیک قهوه خانه که شدیم به طرفمان تیراندازی شد،آن قدر داد و فریاد کردم تا صدایم را شنیدند و تیراندازی قطع شد.بقیه بچهها هم آمدند.
آفتاب در حال طلوع بود و ما در فرصت کمی که باقی مانده بود،سریع نمازمان را خواندیم و برای آوردن جنازه پورقاسمی حرکت کردیم.من و افیونی برای مین یابی مسیر روی کاپوت تویوتا نشستیم،تعدادی هم پیاده پشت سرمان راه افتادند.چندتایی مین در مسیر کاشته بودند،خنثی کردیم و به حرکتمان ادامه دادیم تا به محلی که پیکر پورقاسمی را رها کرده بودیم،رسیدیم.چندتایی از بچهها با عجله به طرف شهید دویدند،صدایشان زدم و گفتم برگردید؛ شاید تله باشد.طنابی که همراه داشتیم به پای شهید بستیم و مقداری کشیدیم به لطف خدا تلهای در کار نبود.پیکر شهید را پشت ماشین گذاشتیم و به محل کمین رفتیم.هر طرف سر میچرخاندیم مقداری خون ریخته بود.اسبها و قاطرهایشان هم با بار مهمات،تدارکات و حتی پول نقد بین راه رها بودند،محمولهها را تخلیه میکردیم و اسب و قاطرها را همان جا رها میکردیم؛ چون متعلق به مردم بود و ضدانقلاب به زور از آنها گرفته بودند.بعد از پاکسازی قبرستان،کلکان،کانی چرمو،چول بلاغ،کیله کبود و ابراهیم آباد به دیواندره برگشتیم.
برچسب ها :
ناموجود- نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
- نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
- نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.






ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0