عملیات برای پیدا کردن مهدی دقاقیان

روز دوشنبه 4 خردادماه 1360، ساعت 2 صبح نيروهاي پاسدار و پیشمرگ با 200 نفر از سربازان تيپ 23 نوهد بهعنوان احتياط، عمليات را آغاز كردند. نزديك طلوع آفتاب به كيلانه رسيدند و بعد از محاصره وارد آبادي شدند. تا ساعت 7:30 صبح پاكسازي كامل خانهها انجام شد،اما از دقاقیان خبری نبود. دقاقیان به دست ضدانقلاب اسیر شده بود.او را به شکل دلخراشی به اسب بسته و داخل روستا چرخانده بودند. آثار گوشت و خون بدنش روی خاکها و سنگهای کفِ کوچهها مانده بود. مردم به این کارشان اعتراض کرده و گفته بودند این چهکاری است، شما میکنید. ضدانقلاب وقتي با اعتراض مردم روبهرو شده بود، بدن مجروح او را با خود از روستا برده بود و یک ماه بعد او را اعدام کرد.
نیروها هنوز در کیلانه مشغول بازجویی از جوانان ده بودند که خبر رسید هلالی با هفت نفر از نیروهایش بدون هماهنگی وارد عمل شده و روی ارتفاع مشرف به روستای زندان (زنان) با ضدانقلاب درگیر شدهاند. هلالی و همراهانش قسمتی از ارتفاع را آزاد كرده بودند، اما به علت شیب ارتفاع و موقعيت خوب دشمن آنها وضعيت مناسبی نداشتند. محمدی تلاش كرده بود براي كم كردن فشار دشمن و در هم شكستن حلقه محاصره سنگر مناسبی پیدا كند. اجرای آتش كرده، جلو كشيده و پشت تختهسنگی پناه گرفته بود، اما مورد هجوم دشمن قرار گرفته و بهشدت زخمی شده بود. هلالی بهسرعت خودش را به او رساند که پيشانياش را با قناسه هدف گرفته بودند و او هم به شهادت رسيده بود. چند لحظه بعد هم تقوی، بسیجی مشهدي که بیسیمچی هلالی بود، شهيد شده بود. با شهادت اين سه نفر، بقيه نيروها عقبنشینی كرده بودند و دشمن که روی ارتفاعات سرکوب منطقه مستقر بود با انواع سلاحهای سنگین و نیمه سنگین آنها را زیر آتش گرفته بود.

خاطرات امیر اصفهانی
من و هلالي سر اینکه چه کسی روی ارتفاع برود،دعوا داشتیم. من میگفتم من باید بروم و او میگفت:من میروم تا اینکه قرار شد من پایِ بیسیم بمانم وهلالي برود بالا.تقوی که مشهدی بود،هلالي و محمدی از پیشمرگان مسلمان کُرد،رفتند.من هم داخل جیپی که بیسیم داشت و در روستای کیلانه مستقر بود،نشستم.فاصله ما تا ارتفاعی که بچهها از آن بالا رفتند، زیاد بود.بيسيمچي به من اطلاع داد که بچهها درگیر شدند وهلالی به شهادت رسیده است.من هم سريع با مصطفي طياره تماس گرفتم و خبر شهادت رسول را دادم.برادر طياره هم خودش را به صحنه درگيري رساند.رسول و مصطفي،سوايِ رابطه فرمانده و جانشيني،رفيق بودند.آنجا همه گريه ميكردند و توي سرشان ميزدند.طياره كه آمد با قاطعيت گفت:«چرا گريه ميكنيد؟ رسول خودش ميدانست شهيد ميشود. يك هفته قبل،نماز صبحش را كه خواند، قرآنش را برداشت و گفت من هفته ديگر شهيد ميشوم و همان هم شد؛ اما برای ما دادن شهید در آن وضعیت خیلی سخت بود.همه خيلي ناراحت شده و گريه ميكردیم.مصطفی سر من را به سینهاش فشار داد و شروع به دلداری دادن کرد؛ ولی من میخواستم هر طور شده بالای ارتفاع بروم و همین کار را هم کردم.وقتی روی ارتفاع رسیدم دیدم، پیکر شهید تقوی پشت يك تختهسنگ افتاده بود.شهید هلالی و شهید محمدی هم آن طرفتر بودند؛ یعنی یک پاسدارِ طلبه، یک پیشمرگ مسلمان کرد و یک بسیجی کنار هم شهيد شده بودند صحنه بسیار عجیبی را به وجود آورده بود. این سه شهید نزدیک به هم شهيد شده بودند وخون آنها سرازیر شده و مثل سه چشمه به هم وصل شده بود.
برچسب ها :
ناموجود- نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
- نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
- نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.






ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0