آزادسازی شهر سنندج خاطرات (قدرت الله میرزایی)

مدتی بود که در ساختمان دانشسرا مستقر بودیم و دچار روزمرگی شده بودیم؛کمبود غذا نیروها رادچار سوءهاضمه کرده بودوآنها از این وضعیت گلهمند بودند.من هم گلایههایشان را به آقارحیم انتقال میدادم.او هم وعده میدادکه بهزودی خواستههای شما انجام میشودتا اینکه اطلاع دادند،وسایلتان را جمع کنید،قصد جابهجایی شما را داریم.بعد یک نفر را فرستادندو او ما را به ساختمان دیگری منتقل کرد. یکی،دو روزی هم آنجا بودیم؛اما چون از نظر نظامی جای مناسبی نبودوخطر انفجار توسط دشمن زیاد بود،به ساختمان نیمهکارهای کنار رودخانه تغییر مکان دادیم،آنجا هم جای مناسبی برای استقرارنیرو نبود.همانجا بود که یک تیر به بازوی برادر محمود حر و گوش یکی دیگر از بچهها خورد. دوباره جابهجا شدیم و داخل خرابهای که فقط چهار دیوار داشت، مستقر شدیم. تعدادی از نیروهایم بیمار و دچار ضعف شدید شده بودند و من که جان آنها را در خطر میدیدم، آن شب جیرهبندی غذا را شکستم و به هر نفر هر چه قدر غذا میخواست، دادم. [سید]علی میر پاسدار مؤمن و بسیار دوستداشتنی گروهم را هنگام استقرار در همین چهاردیواری از دست دادم. وقتی قبل از اذان صبح بیرون رفته بود تا برای خواندن نماز وضو بگیرد، تکتیرانداز ضدانقلاب او را با تیر زده بود. شهادت او آنقدر همه را ناراحت کرده بود که همان روز آقا رحیم برای دلداری ما زیر بارانی از گلوله دشمن به محل استقرارمان آمد. او بچهها را دلداری داد و گفت:هر چه از علی میر میدانید،بگویید تا به مردم اطلاع داده شود و همه او را بشناسند.
بعدازظهر همان روز رسول یاحی به مقر ما آمد و گفت: آقا رحیم گفته شما باید محل استقرارتان را عوض کنید و ما را تا محل استقرارمان که هنرستانی پایین دیدگاه بود، راهنمایی کرد. بین راه به طرفمان تیراندازی شد. من به وضوح تیرها را میدیدم که اطراف نیروها به زمین میخورد؛ اما به خواست خدا به کسی اصابت نکرد. فقط در نزدیکیمان یک گاو زبانبسته تیر خورد و به زمین افتاد. وقتی به هنرستان رسیدیم آنجا هم برای استقرار مناسب نبود، برای همین دوباره به کنار رودخانه برگشتیم و در ساختمان دوطبقه نیمهسازی مستقر شدیم؛ ما اغلب در ساختمانهای نیمهکاره و خرابه دولتی مستقر میشدیم؛ البته ساختمانها و خانههای مردم هم که خالی از سکنه بود با تمام وسایل زندگی وجود داشت، ولی تا جایی که ضروری نبود، وارد خانههای مردم نمیشدیم. چند روزی را در آن ساختمان مستقر بودیم. نزدیکی محل استقرارمان یک طویله بود، با یکی از نیروها برای بازرسی آنجا رفتیم. حدود چهل رأس گاو و گوساله گرسنه و تشنه آنجا رها شده بودند. آنقدر گرسنگی کشیده بودند که حتی خاک کف آخور را هم خورده بودند؛ درحالیکه آن محدوده سرسبز و پوشیده از علوفه بود، رودخانه هم آب داشت. گاوها را از طویله بیرون کردم که از گرسنگی و تشنگی تلف نشوند. بعد از آن هر روز گاوها را میدیدم که مشغول چرا بودند و گوسالهها هم شیر میخوردند. بعد از مدتی وقتی برای استراحت و سازماندهی جدید در یک ساختمان دولتی پایین دیدگاه مستقر شده بودیم. به غیر از ما نیروهای دیگری هم آنجا بودند. همینطور که خاطراتمان را برای هم نقل میکردیم، من جریان تیراندازی دشمن هنگام جابجاییمان را برای آنها گفتم. یکباره دو، سه نفر از بچهها با چشمهای گشاد و دهان باز به من نگاه کردند و بعد از چند لحظه سکوت گفتند: فلان موقع شما فلان جا بودید؟ گفتم: بله. گفتند: آنهایی که بهطرف شما تیراندازی میکردند ما بودیم که با تیربار ژ.3 شلیک میکردیم و اگر تیربار گیر نکرده بود، تمام شما را کشته بودیم. ما از جابهجایی شما اطلاع نداشتیم، گروهی نیروی مسلح را دیدیم که عدهای با لباس سپاه و بعضی هم لباس کُردی پوشیده بودند و به طرف تپه دیدگاه میدویدند. ما هم فکر کردیم آنها که لباس کُردی پوشیدهاند، از نیروهای ضدانقلاب هستند و آنهایی که لباس سپاه پوشیدهاند هم برای فریب ماست و شلیک کردیم. وقتی این را گفت، به یاد آوردم که آن روز عدهای از نیروهای محمود حر که اهل کردآباد اصفهان بودند، لباس کُردی پوشیده بودند. قصد آنها گمراه کردن دشمن بود، درحالیکه نیروهای خودی را گمراه کرده بودند.
برچسب ها :
ناموجود- نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
- نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
- نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.






ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0