آزادسازی شهر سنندج خاطرات (مصطفی طلاکوب) برگرفته از کتاب

صبح روز بعد از ورودمان به پادگان، [شهید] سلطانی بچهها را بیرون آسایشگاه جمع کرد و گفت: میخواهیم داخل شهر برویم و پاساژ و مسجد جامع را پاکسازی کنیم. اگر این دو نقطه را بگیریم محاصره باشگاه شکسته میشود. احتمال زنده ماندمان یک درصد و احتمال کشته شدنمان 99 درصد است، آنهایی که پایِ کارند بیایند. از جمع بچهها هیچکس جا نزد. چون من خیلی بچه بودم و هنوز روی صورتم مو درنیامده بود، رو به من گفت: تو نیا. گفتم: یعنی من نمیتوانم حتی یک فشنگ هم شلیک کنم. داخل زیلهای ارتشی که دو طرفش با گونیهای پر از خاک پوشیده شده بود، نشستیم و بعد از ساعتها معطلی از پادگان به طرف باشگاه شروع به حرکت کردیم. تا استانداری مشکلی نداشتیم. قرار بود که گروه داخل پاساژ حبیبی در مقابل مسجد جامع مستقر شود. همینکه از استانداری رد شدیم درگیریمان با ضدانقلاب شروع شد. از استانداری بهطرف باشگاه افسران، تمام پشتبامها را با گونیهای پر از خاک سنگربندی کرده بودند. نفرات ضدانقلاب داخل پنجرههای خانهها سنگر گرفته بودند. راه اصلی خیابان را با بشکه، تیرآهن و این قبیل چیزها بسته بودند. وقتی تانکها از پادگان راه افتادند، این موانع را کنار زدند.یک تانک چیفتن جلوی ما حرکت میکرد. یک گلوله به تانک خورد، کمانه کرد، به دیوار ستاد ژاندارمری اصابت کرد و منفجر شد. بهاینترتیب ما در سهراهی مردوخ متوقف شدیم و حرکت ادامه پیدا نکرد. پیاده شدیم. تيراندازهاي ضدانقلاب روي تمام پشتبامهای مسجد جامع كه مشرف به پاساژ بود، ايستاده و سنگر گرفته بودند. درگیری شدیدی بود. کالیبرچی تانک یک سرباز بود. ترسید داخل تانک رفت، در راه هم بست. کالیبر50 روی تانک بلااستفاده مانده بود. از تانک بالا رفتم و پشت کالیبر50 نشستم. به هر طرف میخواستم شلیک کنم، برجک را میتاباندند از آنطرف گلوله بزنند و من هم هدف را گُم میکردم. دیدم اینطوری نمیشود کاری انجام داد، امانم نمیدهند و میزنند. یک تیر هم به در کالیبر50 خورد، آنهم پرید و کالیبر هم بلااستفاده شد. از تانک پایین آمدم. مصطفی سلطانی را دیدم که نبش پاساژ، چسبیده به درِ یک مغازه سنگر گرفته بود. نمنبات هم داخل قوسِ دیوار مسجد جامع پناه گرفته بود. تعدادی از ارتشیها که از قبل ظاهراً به آنها بیسیم زده شده بود به هر دلیلی برگشتند و به پادگان رفتند. یکی، دو تا از تانکها هم خیابان را پشت سر گذاشته و وارد باشگاه شدند؛ در واقع محاصره باشگاه شکسته نشد، فقط یک درگیری چهار ساعتِه با کلی تلفات و اسیر دست ضدانقلاب داشتیم.روی پشتبام حمامی که سمت استانداری بود، یک تیربار گذاشته بودند که بچهها را زیر آتشگرفته بود. با یک نارنجک، سنگر تیربار را منهدم کردم؛ ولی حجم آتش ضدانقلاب به خاطر اینکه موقعیت بهتری از ما داشتند، فلجکننده بود. مسئله مهمی که وجود داشت این بود که در پاساژ قفل بود. در مسجد جامع هم بسته بود و ما هم هیچ وسیلهای برای باز کردن آن نداشتیم. من چند تیر به قفل در پاساژ زدم؛ اما باز نشد. ضدانقلاب ما را که جانپناه نداشتیم، زیر آتشگرفته بود و هیچ چارهای نداشتیم بهجز اینکه جان پناهی پیدا کنیم. در آن لحظات میدیدم که بچهها یکی، یکی روی زمین میافتادند. ضدانقلاب از سنگرهای مستحکم خودش تیراندازی میکرد؛ اما ما شاید از هر 50 تیری که شلیک میکردیم، یکی را میتوانستیم به هدف بزنیم. تعداد ضدانقلاب هم در آن موقعیت بیش از نیروهای ما بود؛ یعنی از جاهای دیگر، از فیضآباد و سیروس نیروهایشان برای کمک آمده بودند تا نگذارند راه باز شود، آنها میدانستند اگر راه باشگاه از سمت پادگان باز شود، قطعاً از باشگاه تا فرودگاه هم باز میشود و شهر از دستشان خارج میشود. من داخل جوی آبی کنار خیابان خوابیده بودم. اگر سرم را بالا میآوردم میزدند؛ چون فکر میکردم شهید میشوم خشابم را خالی کردم و اسلحهام را زیر پل انداختم. تصمیم گرفتم سینهخیز بهطرف باشگاه بروم، همانجایی که تانکها رفتند. با خودم گفتم به امید خدا، یا نجات پیدا میکنم یا هم کشته میشوم که یکدفعه سه، چهار نفر دورهام کردند. یکی از آنها اسلحهاش را روی گردنم گذاشت و گفت بلند شو. من را داخل یکی از بنکههایشان بردند. روی دیوارش یک ستاره سرخ و یک داس کشیده بودند. من را داخل جایی که مثل آشپزخانه بود، بازداشت کردند. به غیر از من چهار، پنج نفر دیگر هم بودند. یکی، دو نفرشان کُرد بودند که آنها را خیلی بدجور کشتند. یکی، دو نفرشان هم از بچههای سپاه بودند که چشمهایشان را با سرنیزه درآوردند؛ چون خونریزی داشتند، همانجا شهید شدند. یکی از بچهها هم چهار، پنج جا از بدنش تیرخورده بود.من را آنقدر کتک زدند که پلو عدسهای شب قبل را بالا آوردم. بعد برایمان دادگاه گرفتند. اول فکر کردم شوخی میکنند.
من را بردند و مقداری سؤال و جواب کردند؛ گفتند: برای چه به کردستان آمدی؟ گفتم: امام گفته بروید کردستان و نگذارید تجزیه شود و مثل اسرائیل بشود. بعد پرسید: چه تعداد نیرو داخل پادگان هست؟ اسلحه و مهماتتان کجاست؟ از کجا آمدید و کجا را میخواستید بگیرید؟ رمز بیسیمتان را با ما بده. نمنبات خدا رحمت کرده همان موقع که گیر افتاده بودیم رمز بیسیم را خورده بود. آنها یک پلاستیک پیدا کرده بودند با بیسیم؛ اما از اینکه رمز بیسیم را از دستداده بودند، خیلی ناراحت بودند. همینطور ما را کتک میزدند و بازجویی میکردند. پای یکی از بچهها را روی کُنده گذاشتند و انگشتهایش را قطع کردند.نوبت بازجویی من که رسید. هرکدام از پاهایم را به یکطرف بستند. دستهایم را هم همینطور و شروع به زدن کردند؛ به کمر، سر و شکمم ضربه میزدند تا اینکه بعد از یک ساعت بیهوش شدم. وقتی به هوش آمدم، من را داخل اتاقی که حالت آشپزخانه داشت، انداخته و درش را بسته بودند. یک نفر دیگر هم آنجا بود، آدم قویهیکلی بود؛ اما دستش از ناحیه کتف تیر خورده، استخوانش شکسته و غرق در خون بود. بعد از چند ساعت دوباره به سراغم آمدند و گفتند فردا صبح دادگاه دارید. بازجوی ما دختری به نام فریبا احمدی بود، آنها ما را به جرم خیانت به خلق کرد و حمله مسلحانه به اعدام محکوم کردند. قرار بود صبح روز بعد اعداممان کنند که تصمیم به فرار گرفتیم. من درد شدیدی از ناحیه کمر داشتم. تمام دندههایم درد میکرد. روی پایم زخم شده بود. طوری که پابرهنه بودم. حالا با چه چیزی روی پایم زده بودند؛ با چاقو یا سرنیزه متوجه نشده بودم. شب که شد نگهبان را صدا زدم و به فردی که همراهم در بازداشت بود، اشاره کردم و گفتم داره میمیره. وقتی آمد با موزائیکی که از کف اتاق کَنده بودیم به سرش کوبیدم و از بنکه فرار کردیم. آن فردی که همراهم بود به دوش گرفتم و راه افتادم تا نیمههای خیابان مردوخ که آمدم، متوجه شدم صدایش، نمیآید. او را کنار خیابان روی زمین گذاشتم. در تیراندازیهای هنگام فرار، تیری به سرش خورده و شهید شده بود. همانجا رهایش کردم و وارد خیابان اصلی شدم و از داخل جوی آب کنار خیابان تا نزدیک باشگاه را سینهخیز آمدم. همانطور که داخل جوی خوابیده بودم، فریاد زدم نزنید، من خودیام و آرامآرام به سمت باشگاه آمدم.
پاسداران تنگه احد
برچسب ها :
ناموجود- نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
- نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
- نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.






ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0