آزادسازی شهر سنندج خاطرات (نبیالله بهرامی)

بعد از آزادسازی سنندج، ما با هلی کوپتر از سنندج به سقز و از آنجا به بانه اعزام شدیم؛20نفرمان شهرضایی و 30نفر نجف آبادی بودند. من فرمانده گروهان بودم.سه روز در سقز معطل ماندیم تا نیروها را با هلی کوپتر به بانه ببریم.راه سقز به بانه به خصوص گردنه خان اصلاً امنیت نداشت. قبل از ما یک ستون متعلق به تیپ زرهی قزوین آنجاخلع سلاح شده بود.روز سوم حضور ما در سقز 8 تا ماشین مهمات بود، گفتند: این ها را ببرید بانه. من هم6 نفر از نیروهایم از جمله سید ابراهیم میرکاظمی را نگه داشتم و بقیه را با هلی کوپتر فرستادم بانه. بین مهمات عقب ماشینها به اندازهای که یک نفر بتواند بنشیند جا باز کردیم.یکی از جعبه های نارنجک را هم باز کردیم و به آنها گفتیم اگر درگیری شد،مهمات را منفجرکنید تا به دست دشمن نیفتد.خودم هم عقب یکی از ماشینها نشستم.به رانندههاگفتم: به هیچ عنوان در مسیرحق توقف ندارید، با این ابتکارات،8 ماشین پر از مهمات را با یکی،دو درگیری محدود،سالم به بانه رساندیم.این قدر پشت ماشین ها خاک خورده بودیم که به غیر از چشم هایمان جای دیگری روی صورتمان مشخص نبود. تا حدی که سید ابوالقاسم میرکاظمی که با هلی کوپتر به بانه آمده بود، پیش من آمد و گفت: شما بچه های ما را ندیدید؟! او من را نشناخته بود. هم زمان با آخرین ماشینی که وارد پادگان شد. صیاد شیرازی به محوطه آمد و کنار مهمات ایستاد. همه آنها را وارسی کرد و بعد گفت: مهمات را پشت ساختمان پادگان ببرید تا خدایی نکرده توسط ضدانقلاب،منهدم نشود.

شهر دست دمکراتها بود. بچههای تهران که آنجا مستقر بودند، میگفتند:اوضاع تا یک هفته پیش خیلی بد بود.ما مجبور بودیم جنازههای بچههای خودمان را از پنجره بیرون بریزیم،چون کِرم افتاده بود.یک هفتهای در پادگان بودیم تا آقای یاحی و آقارحیم آمدند.هماهنگیها انجام وآزادسازی شهر شروع شد.اولین مشکل ما برای ورود به شهر ارتفاعات آربابا بود. برای گرفتن آن سه اکیپ از سه محور حرکت کردند.ساعت 4 صبح حرکت وظهربه قله رسیدیم.ما اولین اکیپی بودیم که به آنجا رسیدیم.دمکراتها قله را تخلیه کرده ورفته بودند.آنجا کارد سنگری تکاورهای ارتش،کلاه سبزهایشان و … ریخته بود.ستوان نوری که خودش تکاور بود،از دیدن این صحنه خیلی ناراحت شدوگفت:برای گرفتن قله باتکاورها را به اینجا هلیبرن کردند.ستون پنجم عملیات آنها را لو داده بودوضدانقلاب همه آنها را کشت.هلیکوپتر را هم زده بودندکه داخل پادگان سقوط کرد.قله رابه ارتشیها تحویل دادیم و به پادگان برگشتیم.در مسیر بازگشت بویی توجهمان را جلب کرد.راهمان را به طرف منبع بو کج کردیم؛پشت یک تخته سنگ،جنازه جوانی را که در حالت نشسته بود و سرش روی سلاحش افتاده بود،دیدیم.خیلی وقت بود که شهید شده بود.بدنش تمام چربیاش را پس داده و تفنگش هم سیاه شده بود،جلو رفتیم وبه سختی اتیکت روی لباسش را خواندیم.محمود آقاسی🌷همشهری خودمان بود.وقتی میخواستم به کردستان بیایم،برادرش نامهای داده بود تا به دستش برسانم و حالامن با جنازه در حال متلاشی شدن او روبرو شده بودم.همان جا ماندیم تا هلیکوپترآمد،جنازه را از روی ارتفاع پایین آوردیم و به شهرضا فرستادیم.
برچسب ها :
ناموجود- نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
- نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
- نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.






ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0