تاریخ انتشار : شنبه 16 خرداد 1405 - 15:23 - شنبه 6 ژوئن 2026 - 15:23
12 بازدید
کد خبر : 28579

آزادسازی شهر سنندج (اسماعیل رضایی)

آزادسازی شهر سنندج (اسماعیل رضایی)

وقتی وارد پادگان شدیم گفتند سراغ آقای بروجردی بروید، ایشان مسئول عملیات است. پُرسان پُرسان پیدایش کردیم؛ جوان لاغر اندامی بود با قدی متوسط و ریش و موهای قرمز رنگ. بسیار خوش برخورد و خنده‌رو که در حال صحبت کردن با دیگر نیروهای عملیات و توجیه آنها بود. شب را در مکانی که برای ما

وقتی وارد پادگان شدیم گفتند سراغ آقای بروجردی بروید، ایشان مسئول عملیات است. پُرسان پُرسان پیدایش کردیم؛ جوان لاغر اندامی بود با قدی متوسط و ریش و موهای قرمز رنگ. بسیار خوش برخورد و خنده‌رو که در حال صحبت کردن با دیگر نیروهای عملیات و توجیه آنها بود. شب را در مکانی که برای ما در نظر گرفته بودند، گذراندیم. صبح روز بعد ما را سازمان‌دهی کردند و چون من قبلاً سربازی رفته بودم و کار با تیربار کالیبر50 را بلد بودم، تیربار را در اختیارم گذاشتند. گفتم: این تیربار باید در حال تیراندازی تنظیم شود. گفتند: امکانش نیست و من تیربار را تنظیم‌نشده، تحویل گرفتم. قاسم رجبی هم به‌عنوان کمک تیربارچی انتخاب کردم.صبح روز بعد کامیون‌های ارتشی را که زیل و ریو بود، بیرون آوردند و ما گونی‌ها را پر از خاک کردیم و به حالت سنگر در دو طرف کامیون‌ها چیدیم. تیربار را هم وسط یکی از آن‌ها مستقر و با گونی‌های پر از خاک محکم کردیم. بعدازآن وضعیت نیروها مشخص شد؛ این‌که چه تعداد نیرو با کدام ماشین‌ها حرکت کنند. سازمان ستون زرهی ما این‌طور بود که تانک جلو حرکت می‌کرد، پشت سرش نفربر بود و بعد از نفربر یک کامیون حامل نیرو، بعدازآن یک نفربر زرهی و دوباره کامیون حامل نیروها؛ طوری سازمان‌دهی شده بود که نفربرهای زرهی مثل سنگر برای کامیون‌های حامل نیرو باشد. به همین ترتیب حدود 6 یا 7 کامیون و نفربرهای پی.ام.پی پشت سر هم قرار می‌گرفتند. بزرگ‌ترین اشکالی که به کار ما وارد بود این بود که موقع سنگربندی و آماده‌سازی کامیون‌ها، دشمن که به پادگان اشراف داشت، حرکات ما را می‌دید و ارزیابی می‌کرد. از پادگان یک خیابان مستقیم به مرکز شهر و به‌طرف باشگاه افسران کشیده می‌شد. ما در این خیابان شروع به حرکت کردیم. هدف پاساژ طلافروشان بود که بعد از یک ساختمان چندطبقه کاه‌گلی، مقابل مسجد جامع قرار داشت. پاساژ دست نیروهای ضدانقلاب بود و طوری برنامه‌ریزی‌شده بود که وقتی به پاساژ رسیدیم، تانک به سمت در ورودی شلیک کند، بعد ما از کامیون‌ها پیاده وارد ساختمان شویم. وقتی ستون روبه‌روی مسجد جامع رسید، از داخل گلدسته، با آر.پی.جی به‌طرف‌مان شلیک کردند. جلوی راه ما، برای این‌که تانک را متوقف کنند، سیم‌خاردار پهن کرده بودند. سیم‌خاردارها به شنی‌های تانک پیچید و حرکتش را کُند کرد. تانک با تمام توان حرکت می‌کرد؛ اما شاید اندازه یک نفر پیاده جلو می‌رفت. از روی پشت‌بام‌های اطراف و گلدسته‌های مسجد هم به‌شدت تیراندازی می‌شد. تانک لوله‌اش را سمت نیروهای ضدانقلاب چرخاند و شلیک کرد؛ گردوغبار و دود همه‌جا را فراگرفت و دیگر چشم، چشم را نمی‌دید. من هم با تیربار گلدسته‌ را هدف گرفتم. بعد از آن، شلیک آر.پی.جی از سمت مسجد قطع شد؛ ولی نمی‌دانم از کجا یک آر.پی.جی شلیک شد و نفربری که انتهای ستون بود را از دو نقطه سوراخ کرد. نفربر که می‌خواست سر و تَه کند و به پادگان برگردد با یکی از کامیون‌ها که اتفاقاً بچه‌های ما[گلپایگان] داخلش بودند، برخورد کرد. راننده کامیون یک گروهبان بود، یک سرباز هم کنار دستش نشسته بود. یازده نفر از نیروهای سپاه هم عقب کامیون بودند که 5 نفرشان همشهری‌های ما بودند. جلوبندی ماشین صدمه دید و متوقف شد. هم‌زمان با پیاده شدن بچه‌ها از کامیون یک گلوله آر.پی.جی به ماشین اصابت کرد و منفجر شد. من در کامیون جلویی که تیربار را حمل می‌کرد بودم، اما وسایلم داخل آن کامیون بود و در آتش سوخت. حالا بچه‌ها کاملاً آسیب‌پذیر شده بودند؛ چون جان‌پناهی نداشتند و از روی پشت‌بامِ ساختمان‌های بلندی که روبه‌روی مسجد جامع بود با شلیک‌های پی‌درپی و پرتاب نارنجک مورد هجوم دشمن قرار گرفتند. این اتفاق باعث شد که ما نتوانیم به سمت پاساژ طلافروشان برویم و یک‌راست به‌طرف باشگاه افسران حرکت کردیم. تانک خیلی آرام حرکت می‌کرد، ولی با این حال ما اطرافش را تأمین کردیم و با همین سرعت پایین خودش را به باشگاه رساند. خیابان منتهی به باشگاه شیب بود و هنگام ورودمان به باشگاه یکی از بچه‌ها زخمی شد.وقتی وارد باشگاه شدیم سربازها و نیروهای ارتش و سپاه که آنجا بودند؛ وقتی چشم‌شان به ما افتاد، شروع به تکبیر گفتن کردند. مدت زیادی بود که در محاصره بودند، وضعیت خوبی نداشتند و تعدادی از آن‌ها شهید و عده‌ای هم زخمی شده بودند. آن‌ها فکر کرده بودند ما شهر را آزاد کرده‌ایم، محاصره باشگاه را در هم شکسته‌ و الآن است که آن‌ها را از این‌همه مصیبت نجات دهیم، حال‌آنکه ما هم به جمع محاصره‌شدگان اضافه شده بودیم. باشگاه دست ارتشی‌ها بود، فرمانده داشتند و ما هم که نیروهای سپاه بودیم با آنها ادغام شدیم و تحت امر آنها بودیم. در باشگاه مستقر شدیم، اما تمام فکرمان پیش دوستانی بود که در معرکه نبرد جامانده بودند

آزادسازی شهر سنندج (اسماعیل رضایی)

وقتی شهرآزاد شد، اولین کاری که کردیم این بود که سراغ همشهری‌هایمان را بگیریم.بعد ازچند سؤال وجواب متوجه شدیم،همگی شهید شده‌اند؛اما از جنازه‌هایشان خبری نیست.وقتی این را شنیدم چهره وحرف‌های پرویز کریمی در روز اعزام جلوی چشمم نقش بست؛او در مسیر حرکتمان از مبارکه به‌طرف اصفهان از جایش بلند شد وگفت:ما می‌رویم وشهید می‌شویم،ناراحتِ زن و بچه‌هایمان هم نیستیم؛چون پدری مثل امام خمینی بالای سر خانواده ماست.من،شهید یوسف قاسمی و قاسم رجبی تصمیم گرفتیم هر طوری شده پیکر شهدا را پیدا کنیم.یک جیپ با راننده و بی‌سیم در اختیارمان گذاشتند.شروع به حرکت در سطح شهرکردیم. شهر پر از نیرو بود. قبرستان را پیدا کردیم و سراغ متصدی‌اش رفتیم.گفت: به محمد رسول‌الله(ص) من تقصیر ندارم. بوسیدمش وگفتم: می‌دانیم تقصیر نداری ما فقط می‌خواهیم بدانیم شهدای ما کجا دفن شدند تا پیکر آن‌ها را به خانواده‌هایشان برسانیم. محل دفن آن‌ها را نشانمان داد. یکی از ردیف‌های قبرستان را با لودر خاک‌برداری کرده بودند، پیکر شهدا و مجروحین نیمه‌جان ما و کشته‌های خودشان را در یک گور دسته‌جمعی دفن کرده بودند. با بی‌سیم به لشگر 28 خبر دادیم. آن‌ها هم خاک‌بردار و وسایل ضدعفونی فرستادند. وقتی خاک‌برداری کردیم بدن کشته‌های دشمن سیاه شده و حشره افتاده بود؛ اما پیکر بچه‌های ما سالم بود … حتی سرهایشان به‌واسطه تیر خلاصی که زده بودند، متلاشی شده بود؛ اما بدن‌ها و لباس‌هایشان سالم بود. پیکر شهدا را بیرون آوردیم و دوباره روی کشته‌های آن‌ها را با خاک پوشاندیم.

ارائه اطلاعات در مورد شهدا

برچسب ها :

ناموجود
ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0
  • نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.