خاطرات (اکبر بخشی)سقوط پایگاه دویسه

بیسیم پایگاه به صدا درآمد، محمد یک … محمد یک … محمد یک … به گوشی؟ جواب بده … من چون از قبل مسئولیت داشتم و اتاق فرماندهی تحت نظرم بود، سریع گوشی را برداشتم و تا گفتم محمد دو به گوشم، ناگهان صدای رگبار تفنگ از داخل گوشی بیسیم شنیده شد و دیگر بیسیم به طور کل قطع شد. با بیسیم با پایگاه تپه که بالا سر روستای دویسه بود، تماس گرفتم. خبر داده شد که چادرهای پایگاه تازیآباد را به آتش کشیدهاند و صدای انفجار خمپاره و تفنگ از تازیآباد به گوش میرسد. هوا تاریک شده بود و حتماً همه بچهها را قتلعام کرده بودند، اما هیچکاری از دست ما و کس دیگری بر نمیآمد. معمولاً کوملهها بعد از تصرف یک پایگاه آن را به آتش میکشیدند و سریع از محل فرار میکردند؛ اما راههای کمکرسانی به پایگاه را هم به طور قطع کمین میگذاشتند و این امر باعث وارد شدن تلفات بیشتر به نیروها میشد.
ما چارهای جز صبر کردن نداشتیم تا صبح روز بعد که هوا روشن شود و نیروی کمکی از سنندج برسد. آن شب مجبور شدیم برای مراقبت از پایگاه خودمان آماده باش صددرصد باشیم، چون احتمال حمله به این پایگاه هم پیشبینی میشد. خلاصه با نگهبانی چند لایه و گذاشتن کمین در اطراف آبادی و پایگاه، آن شب را صبح کردیم. شبی پر از اضطراب، ناراحتی و غم. با روشن شدن هوا سریع نیروها را به صورت دشتبان آرایش دادیم و با هماهنگی قرارگاه سنندج مبنی بر اعزام نیروی ضربت به راه افتادیم. ما میدانستیم دشمن در مسیر مین گذاشته است و باید برای حرکت در جاده اول مینیابی میکردیم. شهید محمود صالحیان مسئولیت این کار را به عهده داشت. جلوتر از همه راه افتاد و شروع به مینیابی کرد و ما هم به دنبال او راه افتادیم، اما چون وقت تنگ بود و ما هم دل تویِ دلمان نبود که بفهمیم چه اتفاقی افتاده است کار بسیار خطرناکی کردم و به راننده گفتم: گازش را بگیر تا برویم، اگر بخواهیم صبر کنیم تا مینیابی انجام شود تا ظهر طول میکشد. با سرعت خودمان را به تازیآباد رساندیم. نیروهای ضربت هم که خود را به آنجا رسانده بودند. به محض ورودم به پایگاه، یک لحظه از خودبیخود شدم.
صحنه دلخراشی بود که امیدوارم کسی آن را دیگر نبیند و این اتفاق دیگر تکرار نشود. چادرها همه سوخته و اسکلت آنها سیاه شده بود. هنوز اندک دودی از تهمانده پتوهای به آتش کشیده شده بلند بود و از همه ناهنجارتر وضعیت شهدا بود. بیست و چند نفر از یاران و همرزمانمان در آتش سوخته بودند و سر از بدن بعضی از آنها جدا شده بود. چه روز پر مصیبتی بود. گریه امانمان را بریده بود. سر هر جنازه که میرفتیم به هیچوجه قابل شناسایی نبود، چون بدنها کاملاً سوخته و از همه بدتر این که سرها را بریده بودند. فقط از بین این بیست و چند جنازه یکی را شناختم. از بچههای فلاورجان اصفهان بود. نزدیک به دو ماهی میشد که کنار هم بودیم؛ در نمازِ جماعت، سر سفره و … آنقدر با هم بودیم که او زبان خوانساری را میفهمید. با کمک نیروهای ضربت، جنازهها را داخل کامیون ایفا گذاشتیم. پایگاه هم که دیگر چیزی نداشت. همه چیز را سوزانده بودند و سلاحها را با خودشان برده بودند. بعدازظهر تعدادی از نیروهای سپاه سنندج مثل شهید حبیبالله صالحیان، محمود جودکی، سید رضا غضنفری و احمد بهارلویی به آنجا آمدند. به محض دیدن ما اشک از چشمانشان جاری شد. وقتی علت را جویا شدیم، گفتند: راستش ما آمدیم جنازه شما چهار نفر را که میدانستیم در تازیآباد هستید، تحویل بگیریم.
برچسب ها :
ناموجود- نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
- نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
- نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.






ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0