خاطرات (اکبر شیرمحمدی)

اعزام ما مردادماه یا شهریورماه 1359 بود. تا باختران را با اتوبوس رفتیم. اما از آنجا به بعد به دلیل این که جاده ی کامیاران به سنندج دست ضدانقلاب بود و عبور از گردنه ی مروارید خیلی خطرناک بود با یک هواپیمای c130 به سنندج رفتیم. وقتی که هواپیما می خواست در فرودگاه سنندج فرود بیاید، ضدانقلاب شروع کرد با خمپاره باند فرودگاه بزند. هواپیما یک دور دیگر زد و خلبان گفت: منطقه خیلی ناامن است من نمیتوانم کامل توقف کنم، وقتی روی باند قرار گرفتم و سرعت هواپیما کم شد، شما بپرید بیرون. ما هم همین کار را کردیم، وقتی هواپیما آمد روی زمین و سرعتش را یک مقدار کم کرد، خودمان را پرت کردیم بیرون. شاید در یک مسیر 300-200 متری، همه بچه ها یکییکی خودشان را پرت کردند پایین. حالا با آن وسایلی که همراه داشتیم؛ کوله پشتی، اسلحه، کلاه آهنی و … .
یکی از آموزش های ما پرش از خودروی در حال حرکت بود که همین اول کار، خیلی به دردمان خورد و به لطف خدا هیچ اتفاقی هم برای هیچ کدام از بچه ها نیفتاد. سریع خودمان را جمع و جور کردیم و رساندیم به سالن فرودگاه که خیلی خراب شده بود. بعد از نیم ساعت از آنجا با سیمرغ هایی که آمده بودند دنبالمان به سرعت از فرودگاه خارج شدیم و رفتیم به سمت باشگاه افسران. بعد از آنجا به ساختمان سپاه در بلوار شبلی رفتیم. یک هفته، ده روزی آنجا بودیم. کار ما حفاظت از ساختمان بود. تمام سنگرهای بالا و پایین را دادند دست ما که همه از یک محل [محله ی کوهانستان] بودیم. شهر سنندج پاکسازی شده بود، ولی نه به صورت کامل چون از گوشه و کنار شهر، از داخل خانه ها و یا از روی پشت بام ها، تیراندازی می شد. در گشت های شبانه در خیابان های شهر، حتماً درگیری اتفاق می افتاد.

بعد از آنجا به تپههای صلواتآباد رفتیم و آنجا مستقر شدیم. حاج رسول ترک، حاج محمد حسین کاشفی، آقای مهرعلیان، سیدمحسن حسینی که ایشان بعداً شهید شد، آقای حُر از افرادی هستند که با ما بودند. البته آقای حر فرمانده ما بود. چهل و پنج روز صلوات آباد بودیم. پدافند پایگاه بودیم و توی مزارع و اطراف تپه گشت و شناسایی انجام میدادیم. چند عملیات شبانه هم داشتیم. در این مدت در ترددهایمان دو مرتبه با دشمن درگیر شدیم. یک بار چندتایی از بچه ها سرما خورده بودند. برای این که غذایی مناسب برای آنها آماده کنیم سه، چهار نفر از بچه ها را به مزارع پایین ارتفاع فرستادیم تا چیزهایی که لازم داریم از کشاورزان بخرند. البته با رعایت اصول نظامی و امنیتی. یک نفر از این ها دورتر ایستاده بود تا از آنهایی که جلو می روند محافظت کند که درگیر شده بودند. به محض این که صدای تیر را شنیدیم سریع یک گروه را برای پشتیبانی فرستادیم پایین. درگیری 10 دقیقه بیشتر طول نکشید و دشمن هم فرار کرد.
یک روز دیگر وقتی که می رفتیم بالا، توی یکی از این پیچ های تند جاده به کمین کومله افتادیم. آنها شش نفر بودند. به لطف خدا ما تلفاتی ندادیم، ولی از آنها هم زخمی گرفتیم، هم اسیر. بلافاصله ماشین آمد و اینها برد اطلاعات سپاه برای تخلیه اطلاعاتی، بعد برگشتیم اصفهان. 15 تا 20 روز اصفهان بودیم و دوباره برگشتیم سنندج. شاید از 25 نفری که بودیم چهار، پنج نفر همراه مان نیامدند. این بار بردندمان پادگان سنندج لشگر 28 که فرمانده اش سرهنگ رامتین اهل تهران بود. صیاد شیرازی هم آنجا بود. توی ستاد مشترک هم علیرضا تمیزی، حاج حسن رستگارپناه، حاج رسول یاحی، شهید روح الامین، شهید آقابابایی و سردار جمشیدیان بودند. سردار شریفی هم کار تدارکات را انجام می داد. چند روزی آنجا بودیم تا این که این بار باز هم به فرماندهی آقای حر ما را به تپه های الله اکبر فرستادند.
تپه الله اکبر، به دلیل وضعیت سوق الجیشی و استراتژیکی که داشت، حائز اهمیت بود. کسی که روی این تپه مستقر می شد، نفوذ عمیقی روی کل شهر و قسمت بزرگی از روستاهای چسبیده به شهر داشت. منبع آبی که آب شُرب شهر را تأمین می کرد، روی همین تپه بود. یک نفر از کارمندان شرکت آب هم صبح به صبح می آمد و مقداری کلر می ریخت داخل منبع آب و می رفت. منبع دست ما بود. نفراتی که روی منبع بودیم. یکی حاج علی عابدینی بود که بهش می گفتیم علی نمازی. از محله ی کوهانستان خودمان بود. شهید عباسی، آقای خرسندی، حاج مجید باباشاهی و … بودند. خود محمود حر هم فرمانده ما بود. یک روز آقای پدر که مسئول تدارکات سپاه اصفهان بود با آقای حجت الاسلام آمدند آنجا و از طرف حضرت امام(ره) برای ما یک قرآن جیبی و یک سکه 5 ریالی هدیه آوردند. ما این سکه های 5 ریالی را سوراخ کردیم و با نخ انداختیم گردنمان. این قدر برای ما تقدس داشت. انگار یک آرامش خاصی به ما می داد. چون از طرف حضرت امام(ره) آمده بود.

یکی از عملیات هایی که رفتیم، عملیات خامسان بود. ضدانقلاب در مسیر سنندج به طرف کامیاران، بین تونل یک و دو، دقیقاً در محل حسین آباد کمین کرده و دو نفر از پیشمرگ ها را به شهادت رسانده بودند. خبر کمین را حاج میکائیل، مسئول پیشمرگ هایی که در کمین افتاده بودند، به ما داده بود. ما 33 نفر بودیم در سه دسته یازده نفره. من هم راننده سیمرغی بودم که کالیبر50 رویش نصب بود و هم فرماندهی یکی از گروه ها را به عهده داشتم. آقای محمدی فرمانده عملیات و علیرضا تمیزی هم بی سیم چی ما بود. بچه ها را با سیمرغ تا روستای حاجی میکائیل آوردیم. ضدانقلاب در روستای خامسان بود. روستای نشور سمت راست جاده و روستای خامسان بعد از یک معدن گچ، سمت چپ جاده بود.
به روستای حاج میکائیل رفتیم. آقای محمدی گفت: از این جا به بعد را باید پیاده حرکت کنیم. راه افتادیم و بعد از معدن درگیر شدیم. تایر سیمرغی که کالیبر50 رویش بود، را زدند. سریع جک را زیر ماشین گذاشتم تا تایر را عوض کنیم. کالیبرچی هم آن بالا ایستاده بود. همین طور که چرخ را باز می کردم تعدادی از نیروهای دشمن را دیدم. یک برنوی کوتاه داشتم که خیلی قوی بود و برد خوبی هم داشت. با همان به طرف شان تیراندازی کردم. به کالیبرچی هم گفتم: همان جایی که من می زنم تو هم بزن. همین که شروع به تیراندازی کرد، تک تیراندازهایشان ماشین را به گلوله بستند و کارتن تغذیه ای که پشت صندلی سیمرغ بود، آتش گرفت. بلافاصله اورکتم را رویش انداختم و آتش را خاموش کردم. آقای محمدی گفت: شما سیمرغ را رها کن و با این گروه از نیروها و یکی از پیشمرگ های حاج میکائیل برو پشت روستای خامسان، چون قطعاً ضدانقلاب از این جا عقب نشینی می کند. همین طور که درگیری بود، ما هم حرکت کردیم و موفق شدیم روی ارتفاعات مقابل سنگ معدن مستقر شویم.
نیروهای ضدانقلاب که در درگیری شکست خورده بودند، آمدند عقب و دقیقاً به کمین ما افتادند. درگیر شدیم و دو نفرشان را هم به هلاکت رساندیم. ساعت 4- 5/3 بعدازظهر بود که وارد روستا شدیم، مردم را جمع کردیم و خانه ها را تفتیش کردیم. بعد چون نزدیک غروب و تاریک شدن هوا بود به سرعت روستا را تخلیه کردیم و به سنندج برگشتیم. بعد از آمدن ما آنها[ضدانقلاب] با یک بنز خاور زخمی هایشان را به طرف دیواندره برده بودند. البته ما هم در آن درگیری 5 – 4 تا جنازه از ضدانقلاب گرفتیم که حاج میکائیل و اینها، جنازه ها را برای قدرت نمایی داخل شهر سنندج چرخاندند. شاید برای اولین مرتبه بود که ضد انقلاب پس از این که دو مرتبه یک جایگاهی پیدا کرده بود و یک پرستیژی داشت برای خودش و یک اُبهتی پیدا کرده بود برای اولین دفعه بود که تو سنندج به دام افتاد یعنی واقعاً به دام افتاد یعنی ضد انقلاب اگر یک جایی جنازه می گذاشت دیگر نهایت ضعفش را نشان داده بود.

بعد از دو، سه ماهی که اصفهان بودم دوباره به کردستان برگشتم. اما این بار دیگر گروه محلی نبودیم. بچه محل هایمان اکثرشان رفتند جنوب؛ شهید رضا کامران، شهید مهرعلیان، شهید عباسی،شهید مصلحی، مجید باباشاهی، آقای ترک، آقای عزیزی، علی نمازی و علی عابدینی. من و آقای محمدی رفتیم سنندج. سردار ایزدی به ما مأموریت داد که به سقز برویم. آن زمان سقز دست بچه های مشهد به فرماندهی آقای کاوه بود. شهر سقز حالت دو طبقه داشت و ساختمان سپاه در پایین دست شهر بود. همین یک عیب بزرگ برای سپاه بود، چون ضدانقلاب در هر نقطه ای از شهر که قرار می گرفت می توانست سپاه را کنترل کند؛ این که کجا می روند و…. در چنین شرایطی ما وارد سپاه سقز شدیم. مدتی که گذشت آقای کاوه و نیروهایش سقز را خالی کردند و مصطفی طیاره به عنوان فرمانده سپاه وارد این شهر شد آقای حسینی، معاون ایشان و آقای عظیمیان که بچه بیجار بود، تدارکاتشان بود. فتح الله محمدی فرمانده عملیات و من هم معاونشان شدم. جمشید بهره مندی کالیبرچی کاوه بود، اما در سقز ماند. آقای فتحی، آقا جمال و یکی، دو تا از اخوی هایش هم ماندند. آنها بچه بیجار و خیلی جا افتاده و با تجربه بودند.
روزهای اول شهر سقز ناامن ترین شهر کردستان بود. در اصل سرِ افعی آنجا بود؛ مهاباد، سقز، بوکان! اصلاً همه درگیری ها آنجا بود. به لحاظ اینکه اصلاً یک نقطه استراتژیک بود و در واقع پل ارتباطی ضدانقلاب بود. برای همین آقای محمدی گفت: اینجا باید گروه عملیاتی درست کنیم که خیلی وسیعتر و قویتر از گروه ضربت سنندج باشد. چون آقای محمدی در نبرد اول سقز شرکت داشت به منطقه و اهالی شهر آشنایی داشت. دو سه روزی با هم به ترمینال و بازار سقز رفتیم. دوری زدیم و چهار پنج نفر را از بین کردها انتخاب کرد، به سپاه معرفی کرد، درباره آنها تحقیق شد و بعد هم مسلح شدند و در اختیار ما قرارا گرفتند. شرکت دخانیات ابتدای جاده بوکان را هم برای محل عملیات در نظر گرفتیم. هم روی نقطه مرتفعی بود و هم یک سالن بزرگ، یک زیرزمین، آشپزخانه بسیار بزرگ و یک محوطه بسیار بزرگ داشت. امکانات دفتری خوبی هم داشت. همه به جز قسمت اداری دست ما بود. بسته بندی سیگارها هم زیر نظر ما بود، حتی کارتن سیگارها هم که بیرون می رفت با خود ما بود؛ این کار را نیروهای بسیجی که از تهران به جای نیروهای مشهد به سقز آمده بودند، انجام می دادند.

از بین نیروها، یک گروه ضربت 90 نفره تشکیل دادیم که حدود سه گروهان می شد. از سرهنگ قربانی، فرمانده شهربانی یازده نفر نیرو گرفتیم. از مقدسی، فرمانده ژاندارمری که بعداً در حزب توده دستگیر شد و جزء اعدامی ها بود، یازده نفر نیرو گرفتیم. از ارتش یازده نفر نیرو گرفتیم به اضافه سلاح سنگین. ارتش گفت سلاح سنگین مان را با نیروی متخصصش به شما می دهیم. ما هم گفتیم: چه بهتر! به این ترتیب از ارتش خمپاره120، خمپاره81، سه قبضه تیربار کالیبر50، یک تیر بار گرینوف، تیربار ژ.3، تفنگ 106 و دو قبضه خمپاره گرفتیم. جایی به عنوان اسلحه خانه مشخص شد وتمام این ها آنجا نگه داری و محافظت می شد. به غیر از 90 نفر نیروهای رزمی و نیروهایی که ارتش همراه با سلاح های سنگینش فرستاده بود، بیست و دو نفر هم نیروی پیشمرگ مسلمان که همه از کُردهای سقزی بودند، داشتیم. بین نیروهای بسیجی که از تهران اعزام شده بودند، یک حاج آقایی بود به نام مکتب دار. ایشان پدر شهید و انسان درستکار و خیرخواهی بود. مرتب به تهران رفت و آمد داشت و برای ما تدارکات می آورد. چون آن موقع وضع تدارکات مخصوصاً در جبهه های غربی کشور، تعریف چندانی نداشت.

مرحله بعدی نام گذاری محل استقرارمان بود. آقای محمدی گفت: به لحاظ اینکه پایگاه ما را و نحوه عملیات و تاکتیک ما را آقای حُر به ما یاد داده است، اسم اینجا را پایگاه حُر می گذاریم. همه قبول کردند، سپاه هم قبول کرد. برای افتتاح هم، یک شب استاندار، فرماندار و سرهنگ بهرامپور فرمانده ژاندارمری آمدند. بهرامپور درجه دار ژاندارمری بود، ولی همکاری بسیار خوب و نزدیکی با سپاه داشت. آقای شکرانی، فرمانده ارتش، حاج آقا موسوی نماینده امام، آقای تمیزی، حسن رستگارپناه و آقای ایزدی هم بودند. حاج آقا موسوی بعد از اقامه نماز اعلام کرد، اگر اجازه بدهید من اینجا را پایگاه عملیاتی حُر بنامم و همین نام، ثبت شد؛ پایگاه عملیاتی حُر گردان جندالله.
سقز شهر آلودهای بود و ضدانقلاب توانسته بود، روی مردم شهر به خصوص جوانان نفوذ پیدا کنه و به نفع خودش از آنها سوء استفاده کند. یکی از کارهای ما برای ارشاد جوانها این بود که حاج آقا مکتبدار، همان پدر شهید باصفا و دوست داشتنی را برای سخنرانی و ارشاد به مدارس شهر می فرستادیم. یک روز ایشان سراسیمه آمد و گفت: برای سخرانی به یکی از دبیرستانهای دخترانه رفته بودم. دانشآموزان در یکی از کلاسهای بزرگ مدرسه جمع شده بودند. وقتی وارد کلاس شدم دیدم تمام در و دیوار کلاس با پوسترهایی از شاه، فرح، شهربانو و ولیعهد پوشانده شده بود.این صحنه را که دیدم بدنم شروع کرد به لرزیدن، اما خودم را جمع و جور کردم و شروع کردم به صحبت. با اولین کلمه ی از دهان من خارج شد، صدای دست و هورا و هو کردن من بلند شد. حتی بعضی از آنها شروع به عریان کردن بدن خودشان کردند. من هم چارهای نداشتم جز این که سریع آنجا را ترک کنم. از پنجره کلاس بیرون پریدم و تا این جا یک نفس دویدم و دخترها هم تا این جا دنبالم کردند.
اوضاع به قدری در سقز خراب بود که از ساعت 4 بعدازظهر حکومت نظامی بود. یعنی هیچ کس داخل شهر رفت و آمد نمی کرد، مغازه دارها هم کرکره ها را پایین می کشیدند و می رفتند و دیگر دم غروب احدی در سطح شهر نبود. تا این که ما عملیات های متعددی انجام دادیم و بعد از پاکسازی روستای باشماق اوضاع کمی بهتر شد. در روستای باشماق ضدانقلاب در مسجد روستا سنگر گرفته بود به هوای این که مسجد برای نیروهای ما مکان مقدسی است و به آنها حمله نمی شود. اما آقای محمدی به بچه ها گفته بود در حال حاضر این مسجد حکم مسجد ضرار را دارد و باید خراب شود. مسجد را با آر.پی.جی زدند و هفت جنازه از ضدانقلاب گرفتیم. بعداً یک مسجد بهتر برای مردم روستا ساخته شد. بعد از عملیات باشماق، دیگر مردم متوجه شدند که نیروهای جمهوری اسلامی در کارشان کاملاً جدی هستند و در مبارزه با اشرار و ضدانقلاب اصلاً با کسی شوخی ندارند.

گروه های مسلح غیرقانونی اعلام کرده بودند که 22 بهمن در شهر سقز رژه و میتینگ برگزار می کنند. جاش ها را می کشند و خانواده شان را به اسارت می برند. حالا آن سال برف زیادی هم در سقز باریده بود. ما هم پیش دستی کردیم و در نقاط حساس شهر و روی ارتفاعات و ساختمان های بلند دور تا دور شهر نیرو گذاشتیم. از طرف دیگر در راه های ورودی شهر که احتمال نفود دشمن از آن زیاد بود مثل جاده قبرستان که سمت بوکان بود، کمین گذاشتیم. مشغول خواندن نماز مغرب و عشا بودیم که نیروهای کمین قبرستان شهر، تماس گرفته و اعلام کردند که درگیر شده اند. صدای تیراندازی هم می آمد. من همیشه ده، یازده نفر نیرو در دفتر عملیات آماده نگه می داشتم. سریع با این نیروها، رفتم طرف قبرستان. داخل کوچه ها درگیر شدیم و همین درگیری ادامه پیدا کرد تا ما را کشید به قبرستان.
یک پیشمرگ داشتیم به اسم احمد الماسی. این نفوذی ضدانقلاب از آب درآمد و در فاصله 50 متری جلوتر از ما فریاد می زد برادر شیرمحمدی بیا این طرف، دقیقاً سمتی که ضدانقلاب نبود تا آنها جای ما را شناسایی کنند. من آن موقع هنوز متوجه خیانت او نشده بودم می گفتم آقای الماسی ساکت باش، اما او بی توجه به تذکرات من، همچنان فریاد می زد. آن شب ما در قبرستان و دو جناح دیگر از ورودی های شهر درگیر شدیم و به لطف خدا بدون این که تلفات بدهیم. حتی ما توانستیم دو تا از زخمی و سه تا جنازه از ضدانقلاب به دست بیاوریم، دو، سه نفر را هم اسیر کنیم. عملیات تمام شد و ما به پایگاه مان برگشتیم. الماسی همان شب فرار کرد. بعد از آن قضیه هم که آن شب اتفاق افتاد به لطف خدا دیگر این ها وارد شهر نشدند و از آن به بعد شهر آرامش خاصی پیدا کرد. مغازه ها تا شب باز بودند و رفت و آمد مردم هم جریان داشت.
در عملیات آزادسازی جاده سقز- بانه مجبور شدیم حتی سلاحهای سنگین و سیمرغهایمان را با کالیبر50 و… بگذاریم و برگردیم. همان شب باران می بارید و ما هم از جاده فرعی رفته بودیم.ماشینها در گلولای جاده گیر کردندوهرکاری کردیم بیرون نیامدند.حتی ازشرکت برق مینیمانیرها آوردیم با سیم بُکسل اما باز هم فایده نداشت.هر لحظه باران شدیدتر و کار ما سختتر میشد.باید نیروها را برمیگرداندیدیم.اول تصمیم بر این شدکه سیمرغ ها را منهدم کنیم، اما بعد دوباره بعد از صحبتهایی که صورت گرفت، قرار بر این شد که دور ماشینها را کمین بگذاریم و فردا که شرایط بهتر شدبرای بردنشان اقدام کنیم.همین کار را کردیم.نیروها را در روستایی که نزدیکمان بوداسکان دادیم وصبح به سقز برگشتیم. به پادگان ارتش رفتیم و با هلیکوپتر به منطقه برگشتیم.خلبان از همان بالا گفت:هم سیمرغها و هم کالیبرها سرجایشان هستند.آن قدر بارش باران شدید بودکه به ضدانقلاب هم اجازه نداده بود، حتی کالیبرها را ببرندوما به لطف خداوامکاناتی که از ارتش گرفتیم،توانستیم سیمرغ ها و کالیبرها را بیرون بکشیم.
برچسب ها :
ناموجود- نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
- نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
- نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.






ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0