خاطرات (عبدالکریم عسگری)

من 22 شهریورماه 1360 به منطقه عملیاتی كردستان اعزام شدم. بعد از این که تقسیم شدیم، در پادگان لشكر28 در خدمت ستاد مشترک بودم. آن زمان سرهنگ صیاد شيرازي براي ما صحبت كرد و ما را نسبت به منطقه را توجیه کردند. بعد از مدت كوتاهي درخواست كردم كه در منطقه عملياتي باشم و در پادگان نمانم. با يک گروهي ما را اعزام کردند به منطقه عملياتي موچش كه يكي از روستاهاي بین كامياران و سنندج بود. يک پايگاه مركزي زديم و 70 تا از پيشمرگان مسلمان كرد به فرماندهي محمدامين كه به كاك امين مشهور بود كه ايشان هم به شهادت رسيدند. با ایشان و يكي ديگر از برادران غیربومی در مخابرات آنجا انجام وظیفه میکردیم و شخصي دیگری بنام آقاي رضايي هم برای تدارکات بود. و نهايتاً ما در اون منطقه مرتباً عملياتهايي انجام میدادیم و روستاها را پاكسازي میکردیم و با ضدانقلابی که میآمد اطراف كامياران و جاده صلواتآباد مقابله ميكرديم و به آنها ضربه میزدیم.
برج 10 یا 11 سال 60 وضعیت یک جوری شد که مجبور شديم تعدادي از نیروهای غیر بومی خودمون را بياريم. شهید بزرگوار احمد اقتداري آن زمان فرمانده ما بود. ایشان به عنوان مسئول محور برای سركشي به پايگاه ها میآمد و میرفت. یک روز که برای سرکشی به پایگاه ما آمدند ماجرای پایگاه آبیدر و به اسارت رفتن نیروهایش را بر اثر خیانت یکی از نیروهای بومی پایگاه تعریف کرد و گفت: خیلی مواظب باشید که خدایی نکرده این اتفاق تکرار نشود. ما که دو نفر بیشتر نبودیم همیشه هوشيار بودیم و مجبور بودیم كه یکی از ما حتماً بيدار بمانيم. خیلی خسته می شدیم؛ چون هم روز باید مراقبت میکردیم و هم شب. شب ها میرفتیم به نگهبانها سر ميزديم و برایشان چايي ميبرديم و به آنها محبت میکردیم. در همین معاشرتها به يكي از آنها مشكوك شدم و احتمال دارد که بخواهد ضربهای بزند. برای همین درخواست نيروي غیربومی كرديم و ما تعدادمان بیشتر شد.
یک شب به ما حمله شد. قبل از آن من که در یکی از سنگرهای نگهبانی بودم دیدم كاك صالح که قبلاً از نیروهای حزب دمکرات بود و به ما تسلیم شده بود، تير رسام شلیک کرد و پشت سرش ضدانقلاب با آر.پي.جي موتورخانه ما را زد، برق پایگاه قطع شد و درگیری شروع شد. با هوشياري کاملی که داشتیم، کاک محمدامین احمدی را را بيدار كردم، فرمانده را در جریان گذاشتم تا او را دستگیر کنند که متأسفانه فرار کرده بود. اما خوشبختانه با هشداری که شهید اقتداری به ما داده بود نتوانستند ضربهاي مانند پایگاه آبیدر به ما بزنند، پايگاه را با هوشياري کامل حفظ كرديم. بعد از آن بود که تعداد نیروهای غیربومی پایگاه بیشتر شد. از پایگاه ژاندارمری هم که در کنار ما بود به عنوان گروه ضربت استفاده شد و همکاری ما با هم بیشتر شد.

قرار بود عملیاتی سمت دیواندره انجام بشه برای همین از ما تعدادی نیرو خواستند. ما هم تعدادی از نیروهای خیلی خوبمان از جمله پیش مرگ شهید یعقوب را انتخاب کردیم. ایشان اهل روستای گلین بود. یکی دیگر شهید بیگلری مسئول پایگاه حسنآباد بود و تعدادی دیگری که حدود 30،40 نفری میشدند. شهید بیگلری از اهالی روستای اسدآباد همدان بود، قبلاً هم تهران محافظ یکی از شخصیتها بود. ایشان در روستا خیلی نفوذ داشت و کار فرهنگی میکرد. افراد فقیر و بیچاره روستا را شناسایی میکرد و به آنها کمک میکرد. بچه ها را به صف کردیم و از زیر قرآن رد کردیم. یکی از پرسنل پایگاه حسنآباد که مشهدی بود توی صف آمد و گفت: من هم می خواهم بروم. گفتم: تو نیروی اداری هستی، باید اینجا بمانی.
همینطور که آرامآرام بچهها قرآن را میبوسیدند و رد میشدند بعضی از آنها اشک میریختند. دفترچهای داشتم که نام آنها را نوشته بودم، به همان نیروی مشهدی میگفتم جلوی اسم بعضی از آنها علامت مثبت و جلوی بعضی علامت منفی بزن. وقتی بچه ها سوار ماشین شدند از من پرسید حکایت این علامت ها چی بود؟ گفتم: آنهایی که علامت منفی گرفتند یعنی به شهادت می رسند و دیگر به جمع ما اضافه نمی شوند و آنهایی که مثبت گرفتند بر می گردند و به ما اضافه می شوند. گفت: مگه شما علم غیب داری؟ گفتم: نه، احساسم این را میگوید. برداشتم این بود این هایی که موقع بوسیدن قرآن اشکشان جاری شد خداحافظی آخرشان هست و به شهادت می رسند. گفت: پس من هم حتما باید بروم. هر چه اصرار کردیم فایده نداشت. گفت: حاجی من رو از زیر قرآن رد نمیکنی؟ گفتم: چرا، قرآن را گرفتم ایشان هم با همان حالت از زیر قرآن رد شد و اشکش جاری شد. دفتر هنوز دستش بود، گفت حاجی برای خودم چه علامتی بزنم؟ گفتم: جلوی اسم خودت هم منفی بزن تو هم جزء شهدا هستی و ایشون هم رفت و به شهادت رسید.
یک روز شهید بیگلری آمد پیش من گفت: بیا برویم یک جایی سر بزنیم. گفتم: کجا؟ گفت: یک خونهای است می خواهیم سر بزنیم، رفتیم و یک یاالله گفتیم. شهید بیگلری کردی را خیلی خوب صحبت می کرد. پیرمردی جواب داد و ما داخل خانه شدیم. خانه که چه عرض کنم، یک اتاق بود با یک تنور وسطش، نه فرشی پهن بود و نه حتی یک پتو. پیرمرد خانمش را ضدا زد و گفت خانم جان بیا بالا. پیرزن داخل تنور از سرما کز کرده بود. رفتیم چند تا پتو، یک موکت، مقداری آذوقه برایشان آوردیم. پیرزن خیلی خوشحال شد و در قبال این کمک کوچک ما خدمت بزرگی به ما کرد و جان تعداد زیادی از بچههای ما را نجات داد. مثلاً به شهید بیگلری میگفت ضدانقلاب فلان منطقه را مین گذاری کرده از آنجا نروید. پیرزن هوشیاری بود و خوب از همه چیز سر در می آورد. یک بار هم راننده ما اسلحه ها را آویزان کرده بود، یکی از پیشمرگها اسلحه ها را برده بود در جایی پنهان کرده و جلویش را تیغه کشیده بود. این پیرزن همه را دیده بود به ما خبر داد و ما توانستیم با اطلاعاتی که او در اختیارمان گذاشت اسلحههایمان را به دست بیاوریم
برچسب ها :
ناموجود- نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
- نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
- نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.






ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0