تاریخ انتشار : شنبه 16 خرداد 1405 - 7:27 - شنبه 6 ژوئن 2026 - 7:27
5 بازدید
کد خبر : 28351

خاطرات (حسن مکسبی)

خاطرات (حسن مکسبی)
خاطرات (حسن مکسبی)


من، قاسمعلی مسیبی و اکبر احمدی از اول آذرماه، به عنوان محافظ در فرودگاه مهرآباد مشغول خدمت بودیم. زمستان سال 58 بود که برادر رسولی فرمانده گردان مان آمد سراغ من و گفت: شنیدم گروهبان یکم وظیفه توپخانه بوده‌ای، کار با 106 را بلدی؟ گفتم: 106 که توپ نیست، تفنگه. توپ از 26، 57، 106، 105 م.م تا توپ‌های 203 را آموزش دیدم، ولی با توپ 105م.م کار کرده‌ام. گفت: حالا می‌توانی با 106 کار کنی؟ گفتم: بله. گفت: خوب فردا بیا حکم مأموریتت را برای غرب بگیر. گفتم: مشکلی نیست، فقط می‌شود این دو نفر[قاسمعلی مسیبی و اکبر احمدی] هم با من بیایند؟ گفت: اشکالی ندارد. فردا صبح ما فرودگاه مهرآباد را تحویل دادیم و رفتیم پادگان ولیعصر(عج). سه تا حکم جدا برای اعزام به باختران به هر کدام مان دادند. صبح روز بعد رسیدیم کرمانشاه و به ستاد منطقه7 کشوری رفتیم.
آقای بروجردی فرمانده ستاد در غرب بود. من را از زمانی که مسئول حفاظت زندان اوین بودم می‌شناخت. گفت: اینجا چه کار می‌کنید؟ برگه‌های مأموریت‌مان را به ایشان دادم و گفتم: ما مأموریت داریم. من را با یک رابط فرستاد از ارتش یک تفنگ 106، گلوله 106 و مهمات کالیبر50 گرفتیم. ساعت 4 بعدازظهر با ستون حرکت کردیم به طرف قلعه شاخانی. آقای مسیبی راننده 106 بود. من توپچی بودم. اکبر احمدی هم کمک توپچی بود و کمک من مهمات می‌آورد. تا 3 ساعت آرام‌آرام راه می‌رفتیم. درگیری با ضدانقلاب از همان جا شروع شد تا این که رسیدیم به پل رازآور و وارد کامیاران شدیم. یک هفته‌ای طول کشید تا شهر کاملاً پاکسازی شد. ما در آخرین نقطه شهر کامیاران و داخل یک پاسگاه مستقر بودیم. در این درگیری‌ها من 55 مهمات 106 تیراندازی کردم.
یک شب خواب دیدم که میدان امام اصفهان هستم. جمعیت زیادی جلوی در ورودی مسجد جمع شده بودند و می خواستند به داخل مسجد بروند. اما متولیان نمی‌گذاشتند. فقط به افرادی اجازه ورود می‌دادند که مجوز داشتند. من نزدیک مسجد شدم. جمعیت دو، سه متر از هم فاصله گرفتند و راه را برای من باز کردند. رفتم جلوتر در باز شد و متولی گفت: بفرمائید. با پای راست وارد شدم. در پشت سرم بسته شد. داخل خیلی شلوغ بود. خوب که نگاه کردم دیدم افرادی که هم گردانی من بودند و شهید شده بودند آنجا هستند و داخل شبستان مثل یک میدان مسابقه با هم بازی می‌کردند. یکی از بچه‌هایی که تازه شهید شده بود دیدم. به او گفتم: شما که تمام سر وسینه‌ات داغان شده بود. گفت: اینجا پرستارهایی هستند که جراحت‌هایت را پانسمان می‌کنند و خوب می‌شوی. گفتم: چه جالب! یعنی اگر من هم این طوری بشوم خوب می‌شوم؟ گفت: بله. بعد گفت: به اینجا می‌آیی؟ گفتم: می‌آیم، ولی یک تفنگ 106 تحویلم داده‌اند، قاسمعلی مسیبی هم شهید شده است. می‌روم تشییع جنازه او، بعد تفنگ را تحویل می‌دهم و بر می‌گردم اینجا. از مسجد بیرون آمدم. متولی مسجد گفت: بر می‌گردی؟ گفتم: برمی‌گردم. گفت: منتظرت هستم.

روز جمعه 24 اسفندماه 1358 ساعت 4 بعد از ظهر داشتم نماز می خواندم که خبر دادند در گردنه مروارید درگیری شده است. با یک جیپ شهباز رفتیم به سمت محل درگیری. چندتایی از پیشمرگان مسلمان کرد کمین خورده بودند. چهار نفر روحانی هم با اسلحه سبک با دشمن درگیر بودند. رفتم روی یال که تفنگ 106م.م آنجا بود. از روی یال کوه مقابل یک نفر خیلی دقیق به طرف من تیراندازی می‌کرد. مقداری که دقت کردم. متوجه شدم او خودش را با بوته و شاخ و برگ درخت‌ها استتار کرده بود. تفنگ 106 را به طرف او چرخاندم و شلیک کردم. گلوله از سر یال کوه رد شد و صدای انفجار شدیدی بلند شد. گلوله به انبار مهمات ضدانقلاب خورده بود. دو قبضه 106م.م، سه قبضه خمپاره 120م.م و مقدار زیادی مهمات آنها از بین رفته بود و ده، پانزده نفر هم کشته شده بودند. آنها را روی قاطرها گذاشته بودند و به سنندج می بردند.
یازده گلوله به طرف شان شلیک کردم. آماده شلیک دوازدهمی بودم که تیری به طرفم شلیک شد و به سمت چپ سرم اصابت کرد. به اندازه چهار انگشت استخوان سرم و مقداری از مغزم را با خودش برده بود. تقریباً تا پای دامنه کوه غلت خوردم. دو نفر من را پشت یک سیمرغ گذاشتند و به عقب منتقل کردند. در آن لحظه از حال رفتم. روح از بدنم جدا شد. جسدم را پشت ماشین می‌دیدم. با حالتی سبک در آسمان حرکت می‌کردم. چند نفر را در ارتفاعات روی رودخانه رازآور دیدم. برادران پاسدار را صدا کردم که اینجا کومله هست، اما آنها صدای مرا نمی‌شنیدند. داشتند با جسم من صحبت می‌کردند و پانسمان سرم را عوض می کردند. همه فکر کرده بودند شهید شده‌ام. برای همین من را به سردخانه برده بودند. چهار، پنج ساعت در سردخانه بودم.
چندتایی از بچه‌های کرمانشاه که از دوستان من بودند، آمده بودند برای دیدن من در سردخانه که متوجه شده بودند من زنده‌ام. دکتر آمده بود و دیده بود نفس دارم. از سردخانه بیرون آورده بودند. یک وقت احساس کردم من را صدا می کنند. جسمم را کف اتاق بیمارستان دیدم. می خواستم حرکت کنم، اما قدرتش را نداشتم و دوباره از حال رفتم. چند نفری از جمله شهید بروجردی بالای سر من بودند. دکترها می‌گفتند: این را هر کاری برایش بکنی زنده نمی‌ماند. به مجروحین دیگری که احتمال بهبودی آنها هست، برسید. اما با این حال من را با یک هواپیمای سی130 از کرمانشاه به بیمارستان مهر تهران منتقل کردند.

ارائه اطلاعات در مورد شهدا

برچسب ها :

ناموجود
ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0
  • نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.