خاطرات (عبدالرحیم عناقه)

بنده به اتفاق دوستان که حدوداً با بچه های شهرضا حالا یه گروهان میشدیم اعزام شدیم. البته رفتیم به نیت شرکت در عملیات فتح خرمشهر که گفتند کردستان واجبترِ هست و بروید کردستان. سخت بود بچهها رو این جوری قانع کردن که برن غرب. بعضی هاشون حتی در راه هم میگفتند آخرش ما رو میبرن جنوب؛ اما وقتی کوههای کردستان را دیدند و کمکم فهمیدند جدیه. رفتند به راننده گفتند: ما کجا داریم میریم؟ گفت: والا به من گفته بودن نگو، ولی میگم، میرویم سنندج. با اخباری که از جبهه غرب مخصوصاً کردستان و سنندج داشتیم، همه نگران بودند. چون اونجا شما باید در دو جبهه می جنگیدی؛ هم عراق بود، هم دشمنان داخلی مثل دموکرات و کوموله و مجاهدین خلق. وقتی به سنندج رسیدیم گفتند تعدادی از روستاهای اطراف شهر آزاد شده و شما باید اینها را حفاظت کنید. مجبور بودیم دو قسمت بشویم؛ عدهای از ما که بیشتر دوستان شهرضایی بودند به فرماندهی حاج آقا طباطبایی که شهید شد و عدهای هم به فرماندهی من.
من و گروهم به روستای گیلانه اعزام شدیم و روی ارتفاعی در غرب روستا مستقر شدیم. ما بچه ها را روی دو تپه تقسیم کردیم، تپه یک و تپه دو که حدود سیصد متر با هم فاصله داشتند. بیشتر حملات ضدانقلاب به تپه یک بود. شبها در هر سنگری دو نفر باید4ساعت نگهبانی میدادند و وظیفه من سرکشی به اینها بود. شرایط سخت بود، نه تنها برای ما، بلکه برای خود مردم منطقه هم خیلی سخت بود. ما باید تأمین منطقه را برقرار میکردیم تا ضدانقلاب عقب بره و دولت بتواند مقداری ارزاق بین مردم توزیع کند. بعضاً ماشینهای مردم، مینیبوسها و یا ماشینهای امدادرسانی با مینهایی که ضدانقلاب در جاده میگذاشت، برخورد میکرد و آنها تلفات میدادند. بعد ضدانقلاب روی خط بیسیم ما میآمد و خوشحالی میکرد که ماشینتون را فرستادیم روی هوا، در حالی که مردم عادی رو کشته بودند

خودمان هم که اصلاً امکانات نداشتیم، حتی یک گونی نبود که از خاک پر کنیم و سنگر درست کنیم. یا حتی یک پلاستیک که روی زمین بیندازیم تا بچهها از سرما و رطوبت زمین بیمار نشوند. اکبر رضایی، بنده خدا به همین خاطر فلج شد و او را به اصفهان برگرداندیم. خوب کردستان شور و هیجان جبههای جنوب را نداشت و بچهها بعضاً از این شرایط خسته میشدند. خاطرات و گفتگوها هم عمدتاً ده، بیست روز اول تمام میشد و دیگر کسی چیزی برای گفتن نداشت. کمکم به سرمان زد برای سرگرم کردن بچهها، خودمان سریال تهیه کنیم. یک داستان سریالگونه نوشتیم. روزها سناریوی آن را تکمیل میکردیم و شبها برایشان نقل میکردیم. بازخورد خیلی خوبی داشت و دوستان همه منتظر قسمت بعدی و ادامه سربال بودند.
یک شب کوملهها حمله کرده بودند. من مرتب به سنگرها سرکشی میکردم که نکند ضدانقلاب از جایی نفوذ کند و بالا بیاید تا این که رسیدم به سنگر آقای قاسمیان و شهید حسن بازیار. آقای قاسمیان داد میزد تفنگم گیر کرده یا حضرت عباس به دادم برس. چشمش که به من افتاد، تفنگش را دستم داد و گفت: این رو درست کن. حالا شب بود و هوا تاریک، چشمم چیزی نمیدید که بخواهم، درستش کنم، تفنگش پس دادم. قاسمیان که ناامید شده بود، اسلحهاش را برد بالا و داد زد یا امام زمان و بعد قنداق روی زمین کوبید. گیرِ اسلحهاش رفع شد و شروع کرد به تیراندازی که اگر این اتفاق نمی افتاد از همان جا ضدانقلاب نفوذ میکرد. درگیری سختی بود، همان شب بود که حاج محمد فاتحی تیر خورد و مجروح شد. بنده خدا تا صبح ناله کرد و کاری از دست ما بر نمی آمد.
به هرحال سه ماه مأموریت ما در گیلانه به پایان رسید و یک گروه جدید برای جایگزینی ما آمدند. همه بچه ها رفتند اما من، سید محمد حجازی، آقای قاسمیان، حاج ماشاءالله و حسن بازیار ماندیم. چون حدس زدیم ممکن است چون نیروها جدید شده اند کومله و دمکرات به پایگاه حمله کند و اتفاقاً حمله شد و به خاطر آشنایی که ما با منطقه داشتیم خدا رو شکر دفع شد. چون اینها با نقشه حمله می کردند؛ مثلاً بلندگوهایشان را این طرف کوه فعال می کردند تا حواس نیروها پرت شود و بعد از نقطه مقابل حمله می کردند و اگر آن شب ما نبودیم نیروهای جدید فریب این تاکتیک ضدانقلاب را می خوردند.
چیزهایی که نیاز داشتیم را پول خودمان از مردم میخریدیم. مثلاً پای تپه توت فرنگی میکاشتند میرفتیم توت فرنگی را حتی گرانتر میخریدیم. نان خشکههایمان را هم میدادیم به جایش ماست میگرفتیم. رفتار همراه با رأفت اسلامی رزمندهها با اهالی روستا خیلی روی آنها تأثیر گذاشته بود. یک روز یکی از پیرمردهای روستا که زمان رضاشاه رو دیده بود، به من گفت: این جوری که شما برخورد میکنید، امنیت ایجاد نمیشه. گفتم: پس باید چه کار کنیم؟ گفت: شما راه افتادید اینجا بین مردم اخوی اخوی میکنید، سلام، احوالپرسی میکنید، اما اینها شب تفنگهاشون رو برمیدارن میان سراغتون. مان رضاشاه یه گروهبان با چندتا سرباز آمد گیلانه، اینجا ایستاد و گفت: دو ساعت بهتون وقت میدهم، هر چی اسلحه هست بیارید و همه رو میکشم و میروم. مردم قبل از مهلت دو ساعته تمامی اسلحهها را تحویل دادند. گفتم: بله اون گروهبان زمان شاهی بود که مشهوره به رضا قلدر! اما ما سربازان رهبری هستیم که شعارش جدا کردن مردم از ضدانقلابه. ما پایبند اصول اسلامی و اخلاقی هستیم. ما نمیتوانیم برای ایجاد امنیت در کردستان مردم را قتل عام کنیم، ممکن است دوستان خودمان را هم از دست بدهیم، ولی ماندگاری این اثر قطعاً بیشتر خواهد بود.
برچسب ها :
ناموجود- نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
- نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
- نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.






ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0