خاطرات ( احمد نصرآزادانی)

وقتی اعلام كردند برای اعزام به كردستان به نيروهاي بسيجي و مردمي احتیاج است من و پسر عمه هایم با سیزده نفر دیگر از بچه محل هایمان به مسجد انقلاب رفتیم. آنجا توسط آقاي مهره كش گزینش و بعد برای آموزش به پادگان 15 خرداد اعزام شدیم. ما نزديك به 300 نفر بودیم که در اولين دوره ي آموزشی بسيج شرکت می کردیم. [شهید حاج اکبر] آقابابايي، عباس كرماني،[شهید] حاج مهدي سليمان پور، آقاي استكي، برادر معلمی از جمله مربی های ما بودند. [شهید] آقای افشار هم که اهل سميرمی بود، مربی تاکتیک ما بود. قد كوتاهي داشت و بسيار تند و تیز، كارآمد و فعال بود. سرهنگ فشاركي هم که از بازنشستگان ارتش بود، یکی دیگر از مربیان ما بود. آموزش اولیه ما در پادگان 15 خرداد نزديك به يك ماه طول کشید. بعد از آن ما را برای آموزش های عملی به پادنای سمیرم بردند. چون موقعیت جغرافیای سمیرم به خاطر کوهستانی بودن به کردستان نزدیک بود برای همین ما را به آن منطقه بردند. ما آنجا آموزش های خاصی را مثل پیاده روی در شب، شلیک آر.پي.جي، خمپاره و تیربار تجربه کردیم.
روز آخر بنا بر اين بود كه از پادنا پياده برویم تا سميرم. چون آن زمان، ناصرخان و چندتا از خان های منطقه، مردم را تهدید و اذیت و آزار می کردند و همین وحشت خاصي بين مردم ايجاد كرده بود و ما برای در هم شکستن این ابهت تو خالی، از پادنا تا سمیرم را ظرف 3 ساعت پیاده روی کردیم. پیاده روی بسیار عالی بود. در آموزش ها به ما گفته بودند در طی مسیر اگر دریا جلوی تان بود، باید دریا را رد کنید، اگر کوه است، باید از آن بگذرید و ما در یک شرایط کاملاً واقعی آن قدر موانع خاکی و آبی و شرایط خاص را در این سه ساعت پشت سر گذاشتیم که تبلور عینی و عملی آموزش ها برایمان بود. وارد شهر سمیرم که شدیم شروع به راهپيمايي كرديم. مردم هم علی رغم اختناقی که خان ها ایجاد کرده بودند با نقل و شيريني به استقبال مان آمدند. بعضي از بچه ها هم شعار مرگ بر خوانین مي دادند و سریع مخفي مي شدند تا شناسایی نشوند.

بعد از اتمام آموزش ها در سمیرم، بعد از چند روز به کرمانشاه اعزام شدیم. تعداد ما 90 نفر بود. در یک خوابگاه مستقر شدیم تا با هواپيما يا هلي كوپتر به سنندج اعزام شویم. در این مدت [حسن]رستگارپناه و برادر تميزي هم به ما پيوستند و ما همراه آنها به پادگان لشگر 28 سنندج منتقل شدیم. آنجا برادر [سید رحیم] صفوي ما را نسبت به شرایط منطقه توجيه كرد و به سوالات بچه ها در این رابطه پاسخ داد. بعد ما تقسیم شدیم. تعدادی از بچه ها به مقرهای اطراف شهر سنندج منتقل شدند. تعدادی هم به شهرهای دیگر کردستان که نیرو احتیاج داشتند اعزام شدند. تعداد كمي هم به سپاه سنندج كه آن زمان اول بلوار شبلي در ساختمان سابق ساواک بود، فرستاده شدند. من هم جزء این دسته از نیروها بودم که برای حفظ امنیت شهر به سپاه شهر سنندج رفتیم. كار ما عملياتي بود. روزها با دوتا جيپ شهباز در قسمت ها مختلف شهر گشت می دادیم. چون در شهر هنوز به مقرها و پایگاه ها، پاسگاه ها و كلانتري ها حمله می شد. مناطقی مثل باشگاه افسران و پمپ بنزين هم مدام مورد حمله قرار می گرفتند. براي همین بچه ها مرتب در سطح شهر گشت مي زدند.
این کار تا ساعت شش بعدازظهر كه منع رفت و آمد بود ادامه داشت. از شش عصر به بعد گشت ها به شکل خاص تری انجام می شد، مثلاً در گروه هاي 10 نفره تقسیم می شدیم که ترکیبی بود از نیروهای سپاه، بسیج، پیشمرگان مسلمان کرد و نیروهای ژاندارمری. البته مسئولیت گروه با نیروهای سپاه مثل سردار كريم نصر، [شهید مصطفی] طياره، حسن عابدی که دستگردی بود، مرتضی شریعتی و آقاي جودي از بچه های قم بود. جودی ها دو تا برادر بودند كه هر دو از ابتدای بحران در سنندج بودند و زبان كُردي تسلط داشتند. گشت های شبانه ما پياده انجام می شد. تجهیزاتمان هم كلاش و ژ3 تاشو، ام پي فایو و يوزي بود. فرماندهان مان هم كلت و نارنجك انداز داشتند. فرماندهان ما معتقد بودند که مردم به واسطه تبلیغات مسموم ضدانقلاب نسبت به ما و نظام بدبین شده اند و ما باید با عمل و رفتار اسلامی مان این توطئه دشمن را خنثی کنیم. حتی حاج حسین روح الامین و حاج مهدی سليمان پور می گفتند: ما بايد مانند شمع بسوزيم و تا با روشنايی ما مردم راه درست را پيدا كنند. متأسفانه مردم آن منطقه در زمان شاه، در نهایت فقر زندگی کرده بودند و حاضر بودند برای سیر کردن شکم زن و بچه هایشان دست به هر کاری بزنند و ضدانقلاب هم از این مسأله سوء استفاده کرده بود و با پرداخت دستمزدهای بالا آنها را با خودش همراه کرده بود. در یکی از درگیری ها دو نفر را دستگير كرديم. وقتی برادر صادقی، از بچه های اطلاعات با آنها صحبت کرده بود، گفته بودند قصد داشتند در ازای گرفتن نفری 1000 تومان، يك پاسدار را بكشند

یک روز با حاج حسین روح الامین غذا می خوردیم که آقای یزدان پناه ها به دیدن حاج حسین آمد و گفت: ضدانقلاب چند بار ما را گرفته و تهدید کرده است دست از کارهای عمرانی و جهادی در منطقه برداریم. اگر می شود چند تا نیرو به ما بدهید. اما ما خودمان در سپاه سنندج آن قدر با کمبود نیرو مواجه بودیم که گاهی تعدادمان از ده نفر بیشتر نمی شد، برای همین حاج حسین با شرمندگی از ایشان عذرخواهی کرد. پنج، شش روز بعد، توی جاده به کمین ضدانقلاب افتادند. یکی از یزدان پناه ها شهید شد و یکی از آنها هم در زندان دولتو اسیر بود و بعد به شهادت رسید. ما در سپاه سنندج علاوه بر گشت و کمین های شهر کار اسکورت را هم به عهده داشتیم؛ اسکورت از جاده قروه به سنندج، کامیاران به سنندج و کرمانشاه به سنندج. این کار را با دو تا سیمرغ انجام می دادیم. چهار نفر جلو بودند و بقیه عقب سمیرغ سوار می شدند. زمستان های کردستان بسیار سرد بود. بعضی از بچه ها حتی دو تا کلاه سرشان می گذاشتند، ولی با این حال پشت کالیبر پنجاه که می ایستادند، از سرما یخ می زدند.
یک روز که می خواستیم برای اسکورت برویم زمانی بود که بنی صدر صیاد شیرازی را از سمتش در کردستان برکنار کرده بود. آن روز ایشان، با شهید سلیمان پور و حاج حسین روح الامین صحبت کرد و گفت: من می خواهم جزء نیروهای عملیاتی شما باشم. قرار بود ما برای اسکورت از سنندج به کرمانشاه برویم. ایشان هم همراه ما آمد. هر کاری کردیم که ایشان در قسمت جلوی ماشین سوار شو، قبول نکرد. می گفت من با این بچه ها فرقی ندارم و رفت عقب نشست. آن روز احمد خلیل پور پشت کالیبر50 بود. نزدیک کامیاران که رسیدیم تمام بدنش یخ زده بود. وقتی می خواستیم با یک نفر دیگر جابه جایش کنیم دست هایش با وجود دستکش به دسته های کالیبر50 چسبیده بود و جدا نمی شد. آب دهان و ریش و سبیلش یخ زده، کلاً صورتش سِر شده بود. صیاد یک پتو دورش پیچید و گفت سریع به کامیاران بروید تا ایشان را به پزشک برسانیم.
در همان روزهایی که بنی صدر خائن صیاد شیرازی را از مسئولیت در منطقه برکنار کرده بود، حضرت آقا[خامنه ای] که در شورای انقلاب بودند آمدند سپاه سنندج. تقریباً 50 نفر بودیم كه پشت سر ايشان نماز خوانديم. بعد هر كس هر سؤالي داشت از ايشاون پرسید، بیشتر سؤالات حول این موضوع بود که چرا امام دستور نمي دهند بني صدر را بردارند، در حالي كه این همه خیانت می کند. اينجا بچه هاي ما تکه تکه مي شوند و او به هیچ وجه همکاری نمی کند و اين قدر خصمانه با سپاه برخورد مي كند؟ ايشان فرمودند ما خدمت امام رفتيم و امام فرمودند سلسله مراتب بايد در مورد ايشان رعایت شود. احترامات خاص بايد گذاشته شود، چون اين مردم هستند كه بايد روشن بشوند. بعد وقتی برای مرخصي به اصفهان آمدم ماجرای ميدان امام و حمله به بنی صدر پيش آمد و مردم با لنگه کفش از او پذیرایی کردند و حسابی از خجالتش درآمدند. وقتی مردم آگاه شدند و خودجوش به خیابان ها آمدند، حضرت امام هم بنی صدر را بر کنار کردند.

سال 1361 بود که من به عنوان مسئول تیم حفاظت حاج آقا موسوي با رضا جان نثاري و حاج كريم نصر رفتیم خدمت ایشان. یک بار که در خدمت حاج آقا موسوی بودم حاج احمد متوسليان که فرمانده سپاه مريوان بود، فرماندار شهر را بازداشت كرده بود. چون چند روستا را برای فرماندار مشخص کرده بود که به مردم این روستاها نفت، گازوئیل، بنزین و مواد غذایی بدهد و او به جای مردم، کومله و دمکرات را از این نظرها تأمین کرده بود. برای همین حاج احمد هم بازداشتش کرده بود. خبر که به تهران رسیده بود آقای رفيقدوست با يک نفر از وزارت كشور آمدند خدمت حاج آقا موسوي و گفتند: ما مي خواهيم برويم سراغ احمد متوسليان، اما می ترسیم خودمان را هم بازداشت کند و اگر شما همراه ما بیایید بهتر است. حاج آقا هم قبول کردند و با ماشین آنها که یک پاترول بود راه افتادند طرف مریوان. ما هم با دو تا سیمرغ برای تأمین آنها همراه شان رفتیم. آن روز علیرضا تميزي هم با ما آمد. آنها زودتر از ما حرکت کردند و ما کمی دیرتر راه افتادیم. از سنندج که می خواهی به طرف مریوان بروی دو تا راه است؛ یکی پایین و دیگری بالا. حاج آقا گفت: ما سر دو راهی منتظر شما می مانیم. اما ما وقتی رسيديم، حاج آقا رفته بود.
از دژبان پرسيديم از كدام مسیر رفتند، حالا دژبان يا اطلاع نداشت و يا به دروغ گفت: از مسیر پایین رفتند. ما بی سیم داشتیم، ولی آنها نه. ما در مسیر پایین به طرف مریوان حرکت کردیم. پاسگاه اول را که رد کردیم دیدیم توی جاده خون جاری است. از ماشین ها پیاده شدیم، کالیبر را بالا گرفتیم و اصول ضدکمین را رعایت کردیم و بعد شروع کردیم به بررسی منطقه. متأسفانه کومله ماشین دژبانی ارتش را در پیچ جاده زده بود و همه را به شهادت رسانده بود. اسلحه ها، ساعت ها و هر چیز با ارزشی که همراه شان داشتند را با خودشان برده بودند. صحنه دلخراشی بود، اما ما وظیفه دیگری داشتیم و باید حاج آقا را پیدا می کردیم و مجبور بودیم به مسیرمان ادامه بدهیم. ماجرا را به مسئولین مربوطه اطلاع دادیم و راه افتادیم. وقتی به مریوان رسیدیم مطلع شدیم که حاج آقا و همراهانشان سالم به شهر رسیده اند و ایشان در فرمانداری هستند. وقتی به آنجا رسیدیم، حاج آقا گفت: پس شما کجا بودید ما هر چه پشت سرمان را نگاه کردیم، شما را ندیدیم. ماجرا را برایشان تعریف کردیم
برچسب ها :
ناموجود- نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
- نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
- نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.






ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0