تاریخ انتشار : چهارشنبه 13 خرداد 1405 - 8:11 - چهارشنبه 3 ژوئن 2026 - 8:11
8 بازدید
کد خبر : 28225

خاطرات ( غلامرضا دیانت‌دار)

خاطرات ( غلامرضا دیانت‌دار)
خاطرات ( غلامرضا دیانت‌دار)

من در تيرماه سال 59 بعد از آزادسازي شهرهای سنندج و بانه با گروهی که حدود 130-120 نفر بودند مستقیم رفتم سنندج. از افرادی که با من همراه بودند، هاشم ناظر، اصغر ابراهيمي، محمد یزدخواستی، حميد نصيرپور كه در بمباران دولتو شهيد شد. عباس صفري، جهدي كه هر دو در جبهه جنوب شهيد شدند، را به خاطر دارم. قبل از اعزام ما در باغ ابریشم یک دوره ی چریکی دیدیم. سردار جواد استکی و شهید آقابابایی از مربیان ما در این دوره ی آموزشی بودند. يك ماهي در سنندج نگهبان زندان بودم. زندان در مرکز شهر سنندج قرار داشت و سردار حشمت هم مسئول زندان بود. بعد از آن ما را اعزام كردند براي بانه چون وضع بانه خیلی خراب بود. 14 مهرماه سال 59 بود که وارد بانه شديم. همان روز كه ما وارد بانه شديم، آقاي [محمود]خادمي را ترور كردند. خادمی کاشانی بود. اصغر جوانی، تقی ایاری، تقی پور و سردار عسگر نژاد هم که همه اصفهانی بودند، در بانه حضور داشتند. گروه ما هم که به بانه اعزام شده بودیم همه اصفهانی بودیم. طوری بود که کردها کردستان را کرداصفهان می گفتند.
يک شب که در حال گشت زدن بودیم با خانواده ای مواجه شدیم که خیلی آشفته و ناراحت بودند. علت را جویا شدیم. گفتند: دمكرات ها آمده اند و مُلایی را از خانه اش دزديده و با خودش برده است. برف زيادي باریده بود و ما با این که لباس مخصوص نداشتيم، رفتیم در مسیرشان کمین گذاشتیم تا از شهر بیرون نروند. البته شهر یک خروجی نداشت، ولی چون نزدیک ترین پایگاه دمکرات ها به بانه در بوئین بود، احتمال دادیم آنها قصد رفتن به بوئین و عباس آباد را دارند. برای همین در مسیر خروجی شهر به سمت بوئین و عباس آباد تا صبح با یک دست لباس بسیجی ساده داخل برف ها کمین گذاشتیم. ولی متأسفانه پیش بینی مان درست از آب در نیامد و آنها مُلا را با خودشان برده بودند زندان دولتو و او بعد از بمباران زندان موفق به فرار شد. در همان کمین من از کوه پرت شدم پایین و بیهوش شدم. نتیجه اش هم این شد که کمرم مشکل پیدا کرد.
اواخر سال 1359 بود که سردار ایزدی که آن موقع فرمانده ی سپاه کردستان بود به من مأموریت داد که بسیج بانه را راه اندازی کنم. من بسیج را تشکیل دادم. ولی مشکلی که وجود داشت این بود که مردم از ترس ضدانقلاب نمی توانستند به سپاه رفت و آمد داشته باشند. برای حل این مشکل رفتم در ساختمان جهاد بانه که برادرم مسئول آن بود، قسمتي را به عنوان گروه فرهنگي سپاه دست گرفتم تا كُردهايي كه مي ترسيدند به سپاه بیایند و یا خانواده هایشان اجازه نمي دادند با سپاه همکاری داشته باشند را جذب كنم. بچه های کُرد هم به خانواده هایشان می گفتند: ما می رویم توی جهاد. رابطه مردم کُرد با جهاد خیلی خوب بود. حتی چندماه قبل که مسئولان جهاد را در بانه گرفته بودند، تمام شهر مغازه هایشان را بستند و و آنها را از اعدام نجات دادند. محل کار ما در جهاد بود، ولی هزینه هایمان را سپاه می داد. ما برای اینها ظهر و شب سفره می انداختیم و اینها چه اطلاعاتی به ما دادند. در واقع بانه، مريوان، سقز و سردشت را اين بچه ها با اطلاعاتی که می دادند، امن کردند. در راستای فعالیت های فرهنگی که برای آنها انجام می دادیم. تیم فوتبال حزب الله را راه انداختيم. جوایز خوبی هم به آنها دادیم. اردو برای آنها می گذاشتیم. اردوهای یک روزه. یک بار برای اردو حدود 50 نفرشان را حدود یک ماه، یک ماه و نیم آوردم شان اصفهان. به همین دلیل اینها جذب شدند. ما یواش، یواش آنهایی را که جرأت شان بیشتر بود جذب بسیج کردیم. اسلحه و فرم بسیجی به آنها دادیم. حقوق به آنها دادیم. به این ترتیب بود که بسیج پا گرفت.

عصر که می شد دیگر هیچ کسی در سطح شهر بانه نبود. همه مي رفتند داخل خانه هایشان. دم غروب و نماز مغرب در شهر عملاً حکومت نظامی بود. البته خود به خود؛ نه این که سپاه و ارتش این کار را بکنند. مردم از ترس به خیابان ها نمی آمدند. چون ضدانقلاب می آمد یا کمین می زد یا متدینین شهر را به عنوان گروگان با خودشان می بردند. ما بسیج را که راه انداختیم، با توجه به این که مسئول کمیته سوخت و ارزاق بودم، تدبیری کردیم و اعلام کردیم، مغازه هايي كه سوخت و ارزاق ازما می گیرند باید تا ساعت 8 شب باز باشند. بانه سه تا خیابان بیشتر نداشت. بسیج توی این سه خیابان رژه می گذارد. این کار را کردیم و البته مغازه دارها هم خیلی خوشحال شدند. به این ترتیب کل بچه های بسيج با سلاح به صف شدند و در سطح خیابان ها رژه می رفتند و با صدای بلند می گفتند: 1، 2، 3 «الله». طنین «الله» بچه ها توي کل شهر مي پيچيد. به این ترتیب دیگه حضور مردم در شهر عادی شد. بعد از یک ماه به قهوه خانه ها، بعضی از رستوران ها و کبابی ها هم اعلام كرديم، اگر تا ساعت 12 شب باز باشید، سوخت و ارزاق بیشتری به شما می دهیم. اين كار هم انجام شد و با اين تدبير شهر توسط بچه های بسیج امن شد. با اين حال هنوز روستاها و جاده ها ناامن بود.
در اين مدت یک حكم دیگری به من دادند که مسئولیت کمیته انقلاب اسلامی که پیشمرگان مسلمان کرد آنجا جمع بودند، را هم به من دادند. پس از یکی، دو ماهی که مسئولیت آنها را هم داشتم و با هم رفیق شدیم و از بسیج می رفتند توی ساختمان و پایگاه از آنها می آمدند توی پایگاه ما. اینها را با هم ادغامشون کردیم. تمام اینها را که می گویم توسط هماهنگي فرماندهي محترم آقاي محمد سعيد انجام شد. پس از اینکه بسیج و پیشمرگان را با هم ادغام کردیم يه سري كارهاي اطلاعاتي در سطح روستاها و جاده هايي كه در دست ضدانقلاب بود، انجام دادیم. از جمله ناامن كردن جاده براي ضدانقلاب. به پیشمرگان و بسیجی ها مین مي داديم تا در جاده هایی که در اختیارشان بود، در مسير رفت و آمد ضدانقلاب مین می گذاشتند. به این ترتیب ضدانقلاب دیگر عملاً نمی توانست تحرك داشته باشد. فقط پايگاه داشتند. خود همين هم باعث شد امنيت بيشتر برقرار شود. بعد از آزادسازی جاده ی بانه – سردشت من برگشتم بانه. از صبح تا ظهر به عنوان معاون فرماندار و مسئول کمیته سوخت و ارزاق در فرمانداری بودم. حتی مدتی آقای فرماندار هم رفت و مسئولیت فرمانداری با من بود. شب ها هم برنامه كمين و گشت داشتيم. کارهای بسیج را هم انجام می دادم

شخصی بود به نام آقای محمدزاده که دو، سه تا بچه داشت. این دقیقاً سال 60 یا 61 بود. ایشان از فرماندهان نظامی گروهک خبات بود. با چندتا اسلحه تسلیم شد. رهبر گروهک خبات شیخ جلال حسینی، برادر شیخ عزالدین حسینی بود. پسرهایش هم از فرماندهان خبات بودند. آنها با جمهوري اسلامي مبارزه و جنگ مسلحانه می کردند و خيلي هم از ما تلفات گرفتند و پايگاه اين ها در بانه بود و از بانه مي رفتند. به شهر هاي ديگر. آنها فقط جدایی کردستان را می خواستند. حالا يكي از فرماندهان اين ها[خبات] آمد و با چندتا اسلحه تسليم شد. ما هم که از خدایمان بود. ما توی کردستان فقط می خواستیم جذب کنیم. حتی اگر می دانستیم که آن طرف ضدانقلاب و نفوذی است. اگر نفوذی بود جذبش می کردیم و حواسمان را جمع می کردیم. همین آقا با این که فرمانده بود و با چند تا اسلحه تسلیم شد. همان مسئوليتی که در خبات داشت را من بهش دادم. آنها سرپَل می گفتند. ما هم سر پَلش کردم. در واقع سرگروهش کردم. همان سلاح هايي كه آورده بود، تحویل خودش دادم. با اين كه ما صد درصد نمي دانستم، اين تواب واقعی هست يا نه؟ ولی ما این خطر را به جان می خریدیم برای این که بقیه هم بيایند و تشويق بشوند کسانی که داشتند مبارزه مسلحانه می کردند بیایند و جذب بشوند. ما مجبور بودیم به نحو احسنت از آنها استقبال کنیم.

ابوبكر امان الهي هم یکی دیگر از بسیجی های ما در بانه بود. هفده سالش بیشتر نبود. اما این اصالتاً مذهبی، با ادب و متین بود.او هم اسیر شد. هنگام اسارت هر چه به او گفته بودند بگو مرگ بر فلان، نگفته بود. دست و پایش را شكسته بودند. اما باز هم نگفته بود. برای همین شهيدش كرده بودند. از بس پدر و مادرش بی تابی می کردند، جنازه اش را بعد از 40 روز با يک جنازه از فرماندهان ضدانقلاب تعويض كرديم. این بچه را با همان لباس های بسیجی دفن کرده بودند. خدا را شاهد می گیرم، موقعی که در غسالخانه لباس هایش را درآوردند تا غسلش بدهند، انگار همان موقع شهید شده بود. سه تا برادر داشتيم به نام مطلب، طالب و خالد حسني كه اينها واقعاً شير بودند.
خصوصاً مطلب كه در كردستان کاری کرد كارستان. اگر آقای مطلب حسنی می فهمید، ضدانقلاب نزدیک مرز که تقریباً 30 کیلومتر با بانه فاصله داشت، مثلاً امشب خبر می رسید، چون باید ظهر به گروهش خبر می داد که ما امشب می خواهیم برویم عملیات، اما نقطه عملیات اعلام نمی کرد. اگر ضدانقلابی که توی عباس آباد داشت چایی می خورد، متوجه مي شد، امشب مطلب با گروهش قراره برود عمليات، با اين كه نمي دانستند كجا می خواهد برود عمليات،چایی شان را نصفه می گذاشتند و فرار می کردند و می رفتند توی كوه ها تا مطلب عملياتش رو انجام مي داد و بعد بر مي گشتند. و خدا رحمتش كنه هر عملياتي هم كه ميرفت يكي از اين دو تا برادرش رو پشت سر خودش ميگذاشت كه مبادا از پشت بزننش … مطلب که ترور شد. دو تا برادر دیگرش هم در بمباران 15 خرداد بانه به شهادت رسیدند. توی میدان جنگ اینها حتی زخمی هم نمی شدند. در حالی که از همه جلوتر بودند و از همه جنگجو تر بودند. ولی چریک و فنی بودند.

عبدالله فرجي نامی بود، چه شجاعتی داشت. از همه ی اينها و شاخص تر از همه ی اینها كه فرمانده تمام اينها بود پير مرد هفتاد و چند ساله اي بود بنام حاج كريم ابراهيم قبل از اين كه من فرمانده پيش مرگ ها بشوم، ایشان فرمانده پیشمرگ ها بود. اين حاج كريم ابراهیم، پیرمردی متدين و نوراني و خيلي حزب الهي بود. زماني كه 12 فروردين 58، راي گيري مي شود براي جمهوري اسلامي، تمام كردستانات دست ضدانقلاب بود. همین بانه هم دست ضدانقلاب بود. ایشان چون نفوذ داشت می آید 11000 رأی به جمهوري اسلامي جمع می کند توی بانه و به مخابرات مي گوید اين را مخابره كنيد به تهران. مخابرات دست كومله و دمكرات بوده است. یکی، دو تا هم از افراد خودش را می برد. آنها می گویند ما این را مخابره نمی کنیم. توي مخابرات اسلحه اش را مسلح مي كند و مي گوید اگر اين را مخابره نكنيد، من رگبار را مي گيرم به دستگاه تان. تا اگر قرار است خبر من مخابره نشود، خبر شما هم مخابره نشود. شخصیتی بود که همان موقع در برابر بني صدر ایستاد و از دولت مکتبی شهيد رجايي دفاع مي كرد. یک پیرمرد کُرد سنی که البته من معتقدم ايشان از هر فرد حزب اللهي، حرب الهي تر بود. ایشان می آمد قبل از خطبه های نماز جمعه سخنرانی می کرد. خودش هم خیلی قدر بود و از عهده ی این کار بر می آمد. سپاه هم بی نهایت برای ايشان احترام قائل بود. چون این فرد بزرگ نقص نداشت. در نهايت ايشان را شخصي به نام محمدي از پشت در شهر ترور كرد. او خودش را به شکل و شمایل دراويش درآورده بود.
در بدو ورود من به بانه کلیه ی کارهای فرهنگی در بانه به من سپرده شد، از جمله كتابخانه مسجد جامع و كتابخانه كانون فكري کودکان و نوجوانان تحويل من بود. پايگاه مسجد علي قلي آقا بسيار پايگاه فعال و وسيعي بود. زير نظر آیت الله حاج مصطفي ابطحي كه رئيس دانشگاه اشرفي در سپاهان شهر هم بودند كه اخيرا فوت شدند … و شخصي بودند كه خيلي به نظام و انقلاب خدمت كردند، حتي از قبل از انقلاب، از سال 42 به بعد. ما از نیروهای ایشان و نمک پرورده ی ایشان بودیم. توی مسجد پدر و مادر این دو نوجوان بزرگوار مهرداد عزیزالهی پسر نوجوان اصفهان كه معروف است به فهميده ی اصفهان و بخش دار زبيدات عراق هم شد. و علیرضا یزدان بخش که هر دو 12 ساله بودند. آمدند گفتند آقای دیانت دار اين دو تا تحويل شما ببریدشان کردستان تا کارهای فرهنگی بکنند. چون و هنوز هم شهر ناامن بود. من يكي، دو ماه بعد اينها را آوردم و استارت جذب بچه هاي كرد از همين دو تا بچه؛ مهرداد عزیزالهی و علیرضا یزدانبخش انجام شد. اینها را آوردیم بانه و گذاشتیم توی یکی از کلاس های مدرسه شهید خادمی. اينها هم نیرو جذب مي كردند و آرام آرام بچه ها را ابتدا جذب جهاد کردند و از جهاد آرام آرام جذب بسيج شدند

ارائه اطلاعات در مورد شهدا

برچسب ها :

ناموجود
ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0
  • نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.